X
تبلیغات
پایگاه تخصصی حضرت رسول(ص)

پایگاه تخصصی حضرت رسول(ص)

فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر پیغمبر اكرم و از دوشیزگان ممتاز عصر خویش بود. پدر و مادرش از اصیل ترین و شریف ترین خانواده های قریش بودند. از حیث جمال ظاهری و كمالات معنوی و اخلاقی از پدر و مادر شریفش ارث می برد. و به عالیترین كمالات انسانی آراسته بود. شخصیت و عظمت پیامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا می رفت و قدرت و شوكت او زیادتر می شد به همین علت دختر عزیزش زهرا (علیها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قریش و رجال با شخصیت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاری می كردند اما پیامبر با خواستگاران طوری رفتار می كرد كه می پنداشتند مورد غضب پیامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را برای علی (علیه السلام) نگاه داشته بود و مایل بود از جانب او پیشنهاد شود. پیامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.

 پیشنهاد به علی:

اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پیغمبر اكرم تمایل دارد فاطمه (علیها السلام) را با علی پیوند ازدواج دهد، ولی از جانب علی پیشنهادی نمی شد. یك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهی دیگر كه پیامبر تقاضای ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دری سخن می گفتند. در این بین سخن از فاطمه به میان آمد. ابوبكر گفت: مدتی است كه اعیان و اشراف عرب فاطمه علیهاالسلام را خواستگاری می نمایند اما پیغمبر اكرم پیشنهاد احدی را نپذیرفته و در جوابشان می فرماید: تعیین همسر فاطمه با خداست.برای همه روشن بود كه خدا وپیغمبر، فاطمه را برای علی علیه السلام نگاهداشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضرید به اتفاق هم نزد علی برویم و جریان را برایش تشریح كنیم و اگر به ازدواج مایل بود همراهیش كنیم؟! آنها از این پیشنهاد استقبال و او را در این كار تشویق كردند.

سلمان فارسی می گوید: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدین قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.علی (ع) فرمود: از كجا می آیید و به چه منظور اینجا آمده اید؟ ابوبكر گفت: یا علی تو در تمام كمالات بر سایرین برتری داری، و از موقعیت خود و علاقه ایكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهی. اشراف و بزرگان قریش برای خواستگاری فاطمه علیها السلام آمده اند ولی پیغمبر صلی الله علیه وآله دست رد به سینه همه زده و تعیین همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان  می كنم خدا و رسول، فاطمه را برای تو گذاشته اند. و شخص دیگری قابلیت این افتخار را ندارد.

افكار خفته بیدار می شود:

اوضاع بحرانی اسلام و گرفتاری ها و فقر اقتصادی مسلمین، چنان علی (ع) را مشغول ساخته بود كه به خواسته های درونی خویش و ازدواج و تشكیل خانواده هیچگونه توجه نداشت.

علی (ع) اندكی پیرامون پیشنهاد آنها تأمل و اطراف و جوانب قضیه را به خوبی بررسی نمود: تهیدستی خود و مشاهده گرفتاریهای عمومی از یك طرف و فرا رسیدن زمان ازدواج  وی از طرف دیگر(1). او بخوبی می دانست كه اگر همسری چون فاطمه را از دست بدهد دیگر این فرصت قابل جبران نیست.

علی (ع) به خواستگاری می رود:

این پیشنهاد علی را تحت تأثیر قرار داد بطوریكه دست از كار كشید و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عبای تمیزی بر تن كرد و به خدمت رسول اكرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پیغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصی است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد. عرض كرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت، كیست كه ندیده درباره اش چنین داوری می كنی؟ فرمود: ای ام سلمه! مردی دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمویم و محبوب ترین مردم نزد من است. ام سلمه از جای جست و در سرای را باز كرد. علی (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پیغمبر نشست. از خجالت سرش را به زیر انداخت، و نتوانست تقاضای خویش را عرضه بدارد. مدتی هر دو خاموش بودند. بالاخره پیغمبر (ص) سكوت را شكست و فرمود: یا علی گویا برای حاجتی نزد من آمده ای كه از اظهار آن خجالت می كشی؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمینان داشته باش كه تمام خواسته هایت قبول می شود.

عرض كرد: یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربیت وتأدیب من كوشش نمودی و به بركت وجود شما هدایت شدم. یا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنیا و آخرت من شما هستی. اكنون موقع آن شده كه برای خود همسری انتخاب كنم و تشكیل خانواده دهم، تا با وی مأنوس گردم و از ناراحتیهای خویش بكاهم. اگر صلاح بدانی و دختر خود فاطمه علیها السلام را به عقد من در آوری سعادت بزرگی نصیب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنین پیشنهادی بود صورتش از سرور و شادمانی بر افروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگیرم. پیغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علی بن ابی طالب (ع) را به خوبی می شناسی برای خواستگاری آمده است. آیا اجازه می دهی ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چیزی نگفت. پیغمبر چون آثار خشنودى را درچهره او دید گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضایت دانست (2).

توافق:

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علی آمد و با لبی خندان گفت: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یك شمشیر، یك زره و یك شتر.فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد كنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبكشی كنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین كنی و برای اهل وعیالت كسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل كنی، تنها چیزی كه می توانی از آن صرف نظر كنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اكتفا می نمایم. یا علی آیا  اكنون بشارتی به تو بدهم و رازی را برایت آشكار بسازم؟! عرض كرد : آری یا رسول الله، پدر و مادرم فدایت، شما همیشه نیك خوی و خوشزبان بوده اید.

فرمود: پیش از آنكه به نزد من بیایی جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا ترا از بین مخلوقاتش
برگزیده و به رسالت انتخاب كرد. علی (ع) را برگزید و برادر و وزیر تو قرار داد. باید دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوری. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجیب و طیب و طاهر و نیكو به آنان عطا خواهد نمود یا علی هنوز جبرئیل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدی (3).

خطبه عقد:

پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود: یا علی تو زودتر به مسجد برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنیم و خطبه بخوانیم. علی (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت نمود. ابوبكر و عمر را در بین راه ملاقات كرد، آنها از جریان كار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج كرد، هم اكنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.

پیغمبر (ص) در حالی كه صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن. هنگامی كه مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای فرمود: ای مردم آگاه باشید كه جبرئیل بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد كه مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده كه در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. سپس نشست و به علی (ع) فرمود: برخیز و خطبه عقد را بخوان.

علی علیه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هایش سپاس می گویم و شهادت می دهم كه بغیر از او خدایی نیست. شهادتی كه مورد پسند و رضایت او واقع شود. درود بر محمد صلی الله علیه وآله، درودی كه مقام و درجه اش را بالا برد. ای مردم! خدا ازدواج را برای ما پسندیده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر كرده و بدان امر نموده است. ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول كرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.

مسلمانان به پیغمبر (ص) عرض كردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی كابین بسته ای؟ رسول خدا پاسخ داد: آری ! پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این ازدواج را بر شما مبارك گرداند و در میانتان دوستی و محبت افكند.

مذاكره عروسی:

علی علیه السلام می فرماید: حدود یك ماه طول كشید و من خجالت می كشیدم با پیغمبر درباره فاطمه صحبت كنم، ولی گاهی كه خلوت می شد می فرمود: یا علی چه همسر نیكو و زیبائی نصیبت شد؟ بهترین زنان عالم را تزویج تو كردم.

روزی برادرم عقیل پیش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسیارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمی كنی كه فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسیله عروسی شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خیلی میل دارم عروسی كنم اما از رسول خدا خجالت می كشم. عقیل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اكنون با من بیا تا خدمت پیغمبر (ص) برویم. علی با برادرش عقیل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بین راه به «ام ایمن» برخورد كرده جریان را برایش گفتند. ام ایمن گفت: اجازه بدهید من با رسول خدا در این باره مذاكره كنم.

ام سلمه و سایر زنان از قضیه خبردار شدند و خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله مشرف گشتند. عرض كردند: یا رسول الله! پدر و مادرمان به فدایت، برای موضوعی خدمت شما رسیده ایم كه اگر خدیجه زنده بود چشمش بدان روشن می شد. وقتی پیغمبر (ص) نام خدیجه را شنید اشكش جاری شد و فرمود: خدیجه؟! كجا مانند خدیجه پیدا می شود؟ هنگامی كه مردم مرا تكذیب نمودند مرا تصدیق كرد و برای ترویج دین خدا، اموالش را در اختیار من قرار داد. خدیجه زنی بود كه خدا بر من وحی فرستاد كه بدو بشارت دهم خانه ای از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد.

ام سلمه عرض كرد: پدرم و مادرم فدایت شود، شما هرچه درباره خدیجه می فرمایید صحیح است. خدا ما را با او محشور گرداند. یا رسول الله! برادر و پسر عموی شما میل دارد همسرش را به منزل ببرد. فرمود: پس چرا خودش در این باره صحبتی نمی كند؟ عرض كرد: از كمروئی اوست.پیغمبر (ص) به ام ایمن فرمود: علی را نزد من حاضر كن. وقتی علی (ع) خدمت پیغمبر مشرف شد فرمود: یا علی! آیا میل داری همسرت را به منزل ببری. عرض كرد: آری یا رسول الله. فرمود: خدا مبارك كند، همین امشب یا فردا شب وسائل عروسی را فراهم می كنم. سپس به همسرانش فرمود: فاطمه را زینت كنید و خوشبویش نمایید و اطاقی را برایش فرش كنید تا مراسم عروسی را برگزار كنیم (4). مراسم ازدواج برترین بندگان خداوند در روز اول یا ششم ذی الحجه (5) سال دوم یا سوم هجری انجام گرفت(6).

پی نوشت ها:

(1)ذخائر العقبی ص 26.

(2)بحار الانوار ج 43 ص 127 ذخائر العقبی ص 29

(3)بحار الانوار ج 43 ص 127

(4)بحار الانوار ج 43 ص 130 ـ 132

(5)مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 349

(6)بحار الانوار ج 43 ص 6 و 7

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

 

ولايت فقيه پرتوى از ولايت امام زمان (عليه السلام)، و ولايت امام زمان(عليه السلام)پرتوى از ولايت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، و ولايت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پرتوى از ولايت اللّه جلّ و علا است.

از ديدگاه مكتب توحيد، مالك همه چيز و همه كس خداست و همچنين مالكيت مطلقه او منشأ حاكميّت مطلقه اوست. از اين رو بنابر اعتقاد موحّدان، هر حكومتى بايد از حكومت اللّه سر چشمه گيرد و بر اساس اراده و اجازه او تشكيل شود.

آن زمان كه خداوند پيامبرانش را براى هدايت انسانها فرستاد، حقّ زمامدارى آنان را نيز امضا فرمود و همگان را به تبعيّت و فرمانبرى آنان در همه زمينهها دعوت نمود.

در باره پيامبر گرامى اسلام فرمود: «فلا و ربك لايؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم، ثم لايجدوا فى انفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليماً».

«قسم به پروردگار تو! اين مردم مؤمن واقعى نخواهند بود، مگر آنكه حكومت و داورى تو را در همه موارد مورد اختلاف خويش بپذيرند، سپس نسبت به رأى و قضاوت تو ـ حتّى اگر مخالف منافع آنان باشد ـ كاملا تسليم باشند و حتّى در درون دل خويش، هيچگونه نارضايتى و ناراحتى احساس نكنند».

و نيز در همين باره فرمود: «النبى اولى بالمؤمنين من أنفسهم».

« ـ در رعايت مصالح فردى و اجتماعى ايمان آوردگان ـ ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بر جان و مال آنان بالاتر و بيشتر از ولايت خود آنان است».

بديهى است كه اين ولايت با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پايان نمىپذيرد. و حفظ حدود اسلام و استقرار نظام مسلمين كه حكمت امضاى چنين ولايتى براى آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)، بود پس از او نيز استمرار مىيابد. و بدين طريق ائمه بزرگوارى كه وارثان تمام شئون پيامبر ـ غير از نبوّت ـ مىباشند عهده دار اين ولايت و حاكميت به حساب مىآيند.

امام رضا (عليه السلام) مىفرمايند: «إنّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافة الحسن و الحسين(عليهما السلام). إن الامام زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين، الامام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى. باالامام تمام الصلوة و الزكوة و الصّيام و الحج و الجهاد و توفير الفيىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف».

«براستى امامت، خلافت از خدا و خلافت رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافت حسن و حسين (عليهما السلام) است. براستى امامت، زمام دين ونظام مسلمين وصلاح دنيا و عزّت مؤمنان است.

امام، بنياد رشد كننده اسلام و شعبه والاى آن است. به وسيله امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد شكل مىگيرند و كمال مىيابند و خراج و صدقات فزونى مىپذيرند و حدود و احكام الهى اجراء مىشوند و مرزها و جوانب مملكت اسلامى محفوظ مىمانند».

در اين دوران، امام زمان حضرت مهدى (عليه السلام) كه از جانب خدا و به تبعيّت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دارنده همه شئونات مذكور است، در پس پرده غيبت بسر مىبرد و از سوى ديگر ترديدى نيست كه باغيبت آن بزرگوار، خداوند حكيم، پيروان او و امّت بزرگ اسلام را بىسرپرست و بلاتكليف نمىپسندد.

پس يا بايد پذيرفت كه خداوند امر تعيين حاكم و ولىّ امر را مطلقاً بر عهده خود مردم وا نهاده است كه ممكن نيست. چون شرايط غيبت، حكمتهاى جعل حاكم و ولىّ امر الهى را تغيير نداده بلكه آن را ضرورىتر مىسازد، و خدايى كه در دوران حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و امام(عليه السلام)مردم را بىرهبر و سرپرست نپسنديده، وا نهادگى آنان را در زمان غيبت امضا نمىفرمايد.

و يا بايد قبول كرد، كه در دوران غيبت نيز، اشخاصى با بهرهگيرى از ولايت الهى و حق حاكميت پيامبر و امام، در چهار چوبه كلمات راهگشا و فرمايشات مسئوليت بخش خود آن بزرگواران، حق ولايت و وظيفه سرپرستى مسلمين را بر عهده دارند.

اسحاق بن يعقوب از امام زمان(عليه السلام) طى نامهاى مىپرسد كه به هنگام غيبت شما در حوادثى كه روى مىدهد به چه كسى مراجعه كنيم؟ فرمود:

«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و انا حجّة اللّه.»]

«در حوادث و رويدادهايى كه براىتان پيش مىآيد به راويان حديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم».

امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرمودند: «فامّا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه.»

«هر فقيهى كه نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ كننده دين و مخالف با هواهاى نفسانى و مطيع امر مولاى خويش باشد، بر عامّه مردم است كه تقليد كننده ـ و تابع ـ او باشند».

و امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «ينظر اِنّ من كان منكم ممن روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكماً فانّى قد جعلته حاكماً».( [22] )

«آنان كه باهم اختلافى دارند بايد بنگرند و يك نفر از بين شما را كه راوى حديث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احكام ما را بشناسد شناسايى كنند و او را «حَكَم» قرار دهند زيرا من او را حاكم بر شما قرار دادم.

ساده انديشانه خواهد بود اگر كسى بگويد دائره اين «حجّت قرار گرفتن» و «لزوم تبعيت و تقليد» و «جعل حاكميت» فقط منحصر در اختلافات شخصى دو نزاع كننده يا پارهاى فروع فقهى مىباشد، و امام زمان(عليه السلام) و ساير امامان بزرگوار در اين فرمايشات به امر مهم حكومت و راهبرى اجتماع بر اساس قواعد اسلام و قرآن، نظرى نداشته و تشكيل حكومت اسلامى و كيفيت پياده شدن احكام اجتماعى اين دين مبين را، در اين احاديث ونظاير آنها، ناديده گرفته و دست فتنه پردازان دوره غيبت را در بازيچه قرار دادن نظام اسلام و مسلمين، كاملا باز قرار دادهاند!!

امام راحل (قدس سره) در مبحث ولايت فقيه از «كتاب البيع» بعد از نقل و بررسى دهها دليل و روايت معتبر مىفرمايد:

از آنچه بيان شد نتيجه مىگيريم كه فقهاء از طرف ائمّه (عليهم السلام) در جميع آنچه در اختيار آنان بوده است، داراى ولايت هستند. مگر دليلى بر اختصاص امرى خاص به معصوم (عليه السلام)اقامه شود كه در آن صورت، اين اصل كلى، استثناء مىخورد ... .

ما قبلا گفتيم همه اختياراتى كه در خصوص ولايت وحكومت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه(عليهم السلام) معيّن شده است، عيناً براى فقيه نيز معيّن و ثابت است. امّا اگر ولايتى، از جهت ديگر غير از زمامدارى و حكومت، براى ائمه (سلام اللّه عليهم) معين و دانسته شود، دراين صورت فقهاء ازچنين ولايتى برخوردار نخواهند بود. پس اگر بگوييم امام معصوم(عليه السلام)راجع به طلاق دادن همسر يك مرد يا فروختن و گرفتن مال او ـ گرچه مصلحت عمومى هم اقتضا نكند ـ ولايت دارد، اين ديگر در مورد فقيه، صادق نيست و او در اين امور ولايت ندارد، و در تمام دلايل كه پيشتر راجع به ولايت فقيه گفتيم، دليلى بر ثبوت اين مقام براى فقها وجود ندارد. چنانكه در كلام امام راحل (قدس سره) اشاره شده ولايت فقيه با همه گستردگىاش در حيطه حفظ مصلحت عمومى جامعه اسلامى شكل مىگيرد.

به عبارت ديگر، فقيه جامع الشرايط در هر شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى بايد راهى رابرگزيند كه مكتب و مقرّرات آن بهتر اجرا شود. و به تعبير فقها، بايد «غبطه مسلمين» را رعايت نمايد، به اين معنا كه در همه امور بايد آنچه را كه بيشتر به صلاح اسلام و مصلحت مسلمين است اختيار كند.

از همين ديدگاه است كه در حكومت اسلامى دوران غيبت، تشكيل قواى سهگانه قانونگذارى، قضايى، اجرايى و نهادهاى نظارتى از طرف فقيه ضرورت مىيابد وبا همه اختياراتى كه ولىّ فقيه در اداره اجتماع دارد، باز هم مراجعه به آراى مردم در امورى چون تعيين رئيس جمهور و نوّاب مجلس و غيره معنا پيدا مىكند

 

 

 

شدّت فتنه ها و كثرت ابتلائات و فزونى مشاكل و انحرافات در دوره غيبت حضرت مهدى(عليه السلام)، اقتضا مىكند كه ايمان آوردگان و پيروان ولايت همواره بر حذر بوده، و نسبت به عقيده و عمل خويش مراقبت بيشترى داشته باشند. در اين باب، نكاتى چند از كلام معصومين سلام اللّهعليهم، دقت و تعمّق بيشترى مىطلبد:

الف) تمسك به ريسمان ولايت:

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«يأتى على النّاس زمان يغيب عنهم امامهم»، زمانى بر مردم فرا رسد كه پيشواى شان غايب گردد.

زراره پرسيد: در آن زمان مردم چه كنند؟ فرمود:

«يتمسّكون بالأمر الذى هم عليه حتّى يتبيّن لهم»، به همان امر ولايتى كه دارند چنگ زنند، تا بر ايشان تبيين شود.

و در كلامى ديگر فرمود: «طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا فى غيبة قائمنا».

خوشا به حال شيعيان ما ! آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان ولايت ما تمسك مىجويند.

راستى در آن زمان كه امام و پيشواى مردم، در دسترس آنان نباشد و دامهاى شيطان براى جدا كردن آنان از ولايت اهلبيت (عليهم السلام) كه همان صراط مستقيم خداست، در همه جا پراكنده شده باشد، چه وسيلهاى مطمئنتر از «حبل ولايت» مىتوان يافت كه بتواند از «افتادن به چاه ضلالت» و «گرفتار شدن به دام انحراف» جلوگيرى كند؟!

ب) تمسك به تقوى:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إن لصاحب هذا الامر غيبةً فليتّق اللّه عبدٌ و ليتمسّك بدينه».

«به يقين صاحب اين امر را غيبتى هست، پس هر بندهاى بايد به تقواى الهى روى آورد و به دينش چنگ زند.»

همين تقواست كه روشن بينى و رزق بىحساب و گشايش الهى را نصيب انسان مىسازد، و همين تقواست كه در لحظههاى خوف و خطر دل را آرامش مىدهد، و همين تقواست كه در دوران فتنه خيز غيبت، مايه رستگارى انسانهاست.

ج) طلب معرفت:

زراره گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم اگر زمان غيبت فرزندت مهدى (عليه السلام) را درك كردم چه كنم؟

فرمود: اين دعا را بخوان; «اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك إن لم تعرّفنى نفسك لم اعرف رسولك، اللّهم عرّفنى رسولك فانّك إن لم تعرّفنى رسولك لم اعرف حجّتك اللّهم عرّفنى حجّتك فانّك إن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى».

«خدايا خودت را به من بشناسان كه اگر تو خودت را به من نشناسانى، پيامبرت را نتوانم شناخت. خدايا پيامبرت را به من بشناسان كه اگر تو پيامبرت را به من نشناسانى، حجّتت را نتوانم شناخت. خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر تو حجّتت را به من نشناسانى از دينم گمراه خواهم شد.»

1 ـ معرفتها را از خدا بايد طلبيد.

2 ـ شناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تابع شناخت خدا، و شناخت حجّت متفرّع برشناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

3 ـ اگرچه بدون شناخت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، شناخت حجّت ممكن نيست، امّا گمراهى از دين در اثر عدم شناخت حجّت لازم مىآيد.

به عبارت ديگر، عدم گمراهى از دين، بدون شناخت حجّت، تضمين نمىشود.

وبديهى است كه هردعايى، تنها پشتوانه حركت به حساب مىآيد، اصل دعاء ابراز نياز درونى و طلب تأييد الهى، در حركت بيرونى است.

نياز به معرفت كه احساس شد و حركت براى كسب معارف كه توسط بنده آغاز گرديد. اگر دل با خدا باشد و گام در راه او قرار گيرد وصول به معرفت تضمين شده است.

«قل ما يعبؤ بكم ربّى لولا دعاؤكم».

«بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من به شما عنايتى نكند.»

هـ ) تقيّه به عنوان سلاح مقاومت:

امام رضا (عليه السلام) فرمود: «لا دين لمن لاورع له، و لا ايمان لمن لاتقيّة له إن اكرمكم عند اللّه أعملكم بالتّقيّة فقيل له: يابن رسول اللّه إلى متى؟ قال: إلى يوم الوقت المعلوم، و هو يوم خروج قائمنا اهل البيت.»

«كسى كه از گناه نپرهيزد، دين ندارد و كسى كه تقيّه نداشته باشد، ايمان ندارد همانا گرامىترين شما نزد خدا، كسى است كه به تقيّه بيشتر و بهتر عمل كند.»

گفته شد: اى فرزند رسول خدا تا كى؟

فرمود: «تا روز «وقت معلوم» كه همان روز ظهور و زمان قيام قائم ما اهلبيت است.

«تقيّه» هرگز به معناى «دم فروبستن» و «بىتفاوت ماندن» و بنا به «مصلحت اصطلاحى» رفتار كردن و «نان به نرخ روز خوردن» نيست.

«تقيّه» هرگز به معناى «دست كشيدن از آرمانها» و همراه شدن با هركس و ناكس نيست. تقيّهاى كه از وظايف شيعيان در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) شمرده شده و ارزشى هم سنگ با «تقوى» دارد وعدم رعايتش مساوى «با بىايمانى» شمرده شده، نوعى سلاح مقاومت است.

امام صادق (عليه السلام) در تفسير آيات (95 تا 97) سوره كهف كه در باره بناى سدّ، توسط ذوالقرنين است و طى آنان از سدّى بلند كه دشمنان نتوانند بر فرازش روند و از شكافتنش ناتوان باشند حكايت شده است مىفرمايد:

«اذا عَمِلتَ بالتقيّة لم يقدروا لك على حيلة و هو الحصن الحصين وصار بينك و بين اعداء اللّه سداً لايستطيعون له نقباً».

هنگامى كه به تقيّه عمل كنى چارهاى عليه تو نمىيابند ونمىتوانند با تو نيرنگ بازند، و آن به مانند دژى استوار و محكم است و بين تو و دشمنان خدا سدّى نفوذ ناپذير ايجاد مىكند.»

پس تقيه، چارهاى براى در امان ماندن از دشمن مقتدر و فرصتى براى قدرت يافتن خويش است تا نيروها بيهوده هدر نروند و در موقع مناسب توان ضربه زدن به دشمن را داشته باشند.

هـ) انتظار آگاهانه:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اقرب، ما يكون العباد من اللّه جلّ ذكره و أرضى ما يكون عنهم اذا افتقدوا حجّة اللّه جلّ و عزّ و لم يظهر لهم و لم يعلموا مكانه و هم فى ذلك يعلمون أنّه لم تَبطُل حجّة اللّه جلّ ذكره و لاميثاقه، فعندها فتوقّعوا الفرج صباحاً و مساءً...»

«زمانى كه بندگان به خداى بزرگ نزديك ترند و خدا از ايشان بيشتر راضى است، زمانى است كه حجت خداى تعالى از ميان آنان ناپديد گردد و ظاهر نشود و آنان جايش را هم ندانند. با اين همه بدانند كه حجت و ميثاق خدا از بين نرفته و باطل نشده است. در آن حال، در هر صبح و شام، چشم انتظار فرج باشيد».

فضيلت بندگان خدا در اين زمان و رضايت بيشتر خداوند از آنان، بدين جهت است كه آنان بىآنكه امام خويش را ببينند و معجزاتش را مشاهده كنند و در حيرتها به درخانهاش پناهنده شوند، تنها با اعتماد به خدا و پايبندى به تقوى و دوستى اهلبيت، ميثاق الهى را نگاهبانى كرده ومرزهاى عقيده را پاس مىدارند.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «يا ابا بصير! طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته و المطيعين له فى ظهوره، اولئك اولياء اللّه الذين لاخوف عليهم و لاهم يحزنون.»

«اى ابوبصير! خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در دوران غيبت او در انتظار ظهورش به سر مىبرند و در دوران ظهورش به اطاعت او روى مىكنند، آنان اولياى خدا هستند كه هيچ ترس و اندوهى بر ايشان نيست.»

باهم آمدن دو وصفِ «انتظار در غيبت» و «اطاعت در ظهور»، براى شيعيان حضرت قائم(عليه السلام)، نشان دهنده نوعى ملازمت بين ايندو وصف است. به اين معنا كه شيعيان منتظر در دوران غيبت چنان امام خود را شناخته و در اطاعتش مىكوشند كه اگر دوران ظهور تحقق مىيافت، در زمره مطيعين حقيقى او بودند.

هـ ) حزن و اندوه بر مصائب غيبت و دعا براى ظهور :

سدير صيرفى گويد: با برخى از اصحاب بر امام صادق (عليه السلام) وارد شديم، او را نشسته بر خاك ديديم، در حالى كه عبايى خشن با آستين كوتاه پوشيده و با قلبى سوخته، همچون مادر فرزند از دست داده، مىگريست، رنگ چهرهاش تغيير كرده و اندوه از گونههاى مباركش پيدا بود و اشكهايش، لباسش را خيس كرده بود وناله مىكرد:

«مولاى من! غيبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمين را بر من تنگ نموده و آسايش دلم را از من گرفته است!

مولاى من! غيبت تو، بلا و مصيبت مرا به فاجعههاى ابدى پيوند داده، و از دست دادن ياران، يكى پس از ديگرى، اجتماع و شماره ما را از بين برده، هنوز سوزش اشكى كه از چشمم مىريزد و نالهاى كه از دلم بر مىخيزد با ياد بلاها و سختىهاى ـ دوران غيبت تو ـ پايان نيافته كه درد و رنج شديدتر و دردناكترى در برابر ديدگانم شكل مىگيرد!»

سدير گويد: شگفت زده پرسيديم اين ماتم وگريه براى چيست؟!

امام صادق(عليه السلام) آهى عميق و سوزناك كشيد و فرمود:

اى واى! صبح امروز، در كتاب جفر نظر مىكردم و در باره ولادت و غيبت طولانى و طول عمر قائم ما و بلاهاى مؤمنين در آن زمان و ايجاد شك و ترديد در اثر طول غيبت و ارتداد اكثريت مردم از دين و خروج آنان از تعهد به اسلام، تأمل و دقتى داشتم، در اثر آن، رقّت مرا فرا گرفت و حزن و اندوه بر من چيره شد.»

وقتى حال امام صادق(عليه السلام) ـ كه حدود يكصد سال قبل از آغاز دوره غيبت مىزيسته است ـ چنين باشد، بايد ديد حال سرگشتگان دوران غيبت و دورماندگان از چشمه زلال ولايت چگونه بايد باشد، بيهوده نيست كه در هر مناسبتى شادى آفرين يا غمبار، سفارش به قرائت دعاى ندبه شدهايم كه حديث اشك و سوز دل منتظران حضرت مهدى(عليه السلام) است.

وبى مورد نيست كه اين چنين بر دعاى براى فرج در زمان غيبت، تأكيد شده است.

امام زمان(عليه السلام) مىفرمايد: «اكثر و الدعاء بتعجيل الفرج».

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، بسيار دعا كنيد.»

 

 

كلام جانبخش حضرت مهدى(عليه السلام)، كه در ضمن ديدارهايى با مواليان حقيقى و شيعيان خاص، يا در توقيعات شريفه از ناحيه مقدسه آن بزرگوار صادر شده است، در همه ابعاد، الهام دهنده، راهگشا، تعهّد بخش و حركت آفرين است.

تدبّر در نمونههايى از سخنان حضرت، مىتواند شيوايى و غناى معجزه آساى آن را به ما بشناساند و در راستاى شناخت بيشتر آن امام كريم و عمل به خواستههاى خدا جويانه وارشادات حكيمانه ايشان، ياريگرمان باشد.

معرّفى خويشتن:

*يگانه مظهر الهى: «انا بقيّة اللّه في أرضه».

من يگانه مظهر و الهى باقيمانده در زمين هستم.

*حجّت خدا: «انا حجّة اللّه على عباده».

من حجّت خداوند بربندگان اويم.

*پايان بخش سلسله وصايت: «انا خاتم الأوصياء».

من آخرين وصىّ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پايان دهنده سلسله وصايت مىباشم.

*قيام كننده: «انا القائم من آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ».

من، قيام كننده از خاندان پيامبر خدا حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)هستم.

*احياگر عدلت: «انا الّذى أخرج فى آخر الزّمان بهذا السّيف فاملأ الارض عدلا وقسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً».

من با اين شمشير در آخر زمان قيام مىكنم و زمين را از عدالت و داد، آكنده مىسازم چنانكه از بيداد و ستم پر شده باشد.

*انتقام گيرنده: «انا بقيّة اللّه فى أرضه والمنتقم من اعدائه».

من يگانه مظهر الهى، باقيمانده در زمين و انتقام گيرنده از دشمنان خدايم.

*مظهر و همراه حقّ: «وليعلموا أنّ الحقّ معنا وفينا».

همگان بدانند كه به راستى حقّ با ما و نزد ماست.

نقش خويش در حفظ و هدايت مردم:

*واسطه دفع بلاها: «بى يدفع اللّه البلاء عن اهلى و شيعتى».

«به وسيله من است كه خداوند عزّوجلّ بلا و مصيبت را از اهلبيت و شيعيان من دور مىگرداند.»

* سبب امنيّت: «إنى لامان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لاهل السّماء».

«همانا من موجب امنيّت براى اهل زمين هستم چنانكه ستارگان سبب امنيّت اهل آسمانهايند.»

*ياد كرد و مراعات: «انّا غير مهملين لمراعاتكم ولاناسين لذكركم، ولولا ذلك لنزل بكم اللاَّْواء واصطلمكم الاعداء».

ما در مراعات حال شما كوتاهى نمىكنيم و يادتان را از خاطر نمىبريم و اگر جز اين بود بلاهاى سنگين بر شما وارد مىشد و دشمنان، شما را نابود مىكردند.

*مواظبت و مراقبت: «انّا يخيط علماً بأنبائكم ولايعزب عنا شيىء من اخباركم».

«ما به اوضاع و احوال شما آگاهيم و هيچيك از اخبار شما بر ما پوشيده نيست.»

*بهره رسانى: «و امّا وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكا لانتفاع بالشّمس اذا غيبها عن الابصار السحاب».

«امّا چگونگى بهره بردن از من در دوران غيبتم مانند بهرهورى از خورشيد است زمانى كه ابرها آن را از ديدگان، پنهان ساخته باشند.»

وظيفه شيعيان:

*رجوع به دين شناسان: «و اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و أنا حجّة اللّه».

«امّا در پيشامدهاى روزگار، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.»

*محبّت ورزيدن: «فليعمل كلّ امرء منكم ما يقرب به من محبّتنا».

«پس هر يك از شما بايد به آنچه او را به مقام محبّت ما نزديك مىكند، عمل نمايد.»

*دورى از گناه: «فليدعوا عنهم اتّباع الهوى».

«همگان بايد گناه و پيروى از هواى نفس را ترك كنند.»

*تقوى و تسليم: «فاتّقوا اللّه و سلموا لنا وردّ والامر الينا فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد».

«تقواى الهى پيشه كنيد و تسليم ما باشيد و امر دين را به ما ارجاع دهيد، زيرا بر ماست كه شما را سيراب از سرچشمه بيرون آوريم همچنانكه ما شما را به سرچشمه برديم.»

*دعاى زياد: «اكثرو الدعاء بتعجيل الفرج فانّ ذلك فرجكم».

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، زياد دعا كنيد كه به راستى همين دعا، فرج شماست.»

*كسب معارف از اهلبيت(عليهم السلام) «طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساوق لانكارنا».

«جستجوى معارف و دانشها، جز از طريق ما اهلبيت، مساوى با انكار ما است.»

شرط يارى:

*اخلاص و خير خواهى و تقوى: «انّ اللّه قنعنا بعوائد احسانه و فوائد امتنانه، وصان انفسنا عن معاونة الاولياء، الاّ عن الاخلاص فى النيّة وامحاض النّصيحة والمحافظة على ما هو أتقى و أبقى و أرفع ذكراً».

«به يقين، خداوند ما را به لطف و احسان مكرّر خويش و به بهرههاى انعام و كرم خود، راضى و خوشنود ساخته، و ما را نيازمند يارى دوستان قرار نداده، مگر آن يارى كه از روى اخلاص در نيّت و خيرخواهى محض صورت گيرد و در آن، بر آنچه به تقواى الهى و بقاى نزد خدا و رفعت جايگاه، نزديكتر است، محافظت شود.»

*اتحاد و اجتماع دلها: «ولو انّ اشياعنا ـ و فقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا».

«اگر شيعيان ـ كه خدا براى اطاعت خود توفيقشان دهد ـ در راه وفاى به پيمانى كه بر عهده دارند همدل و همراه مىشدند، سعادت ديدار ما براى ايشان به تأخير نمىافتاد.»

*پرداخت حقوق الهى: «انّه من اتّقى ربّه من اخوانك فى الدّين و اخرج مما عليه الى مستحقيه كان آمناً فى الفتنة المبطله».

«همانا هر يك از برادران دينى تو، پرهيزگار باشد و حقوق الهى را كه برعهده دارد به مستحقين آن بپردازد ـ به بركت دعا و يارى ما ـ در فتنههاى باطل كننده و ويرانگر، ايمن و محفوظ خواهد ماند.»

*پرهيز از گناه: «فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا مما نكرهه ولانؤثره منهم».

«ما را ـ از ديدار و يارى شيعيانمان ـ باز نمىدارد مگر آنچه از كردارهاى ناپسند آنان به ما مىرسد كه براى ما ناخوشايند است و توقّع آن را از ايشان نداريم.»

درباره ظهور:

*وابستگى به اراده خدا: «و امّا ظهور الفرج، فانّه الى اللّه».

«امّا امر ظهور فرج، بسته به اراده خداست.»

*ناگهانى بودن: «فانّ أمرنا بغتة فجأة، حين لاتنفعه توبة ... كذب الوقّاتون».

«نسبت به گذشته، كسى را سود نبخشد ... يقين كنندگان وقت ظهور، دورغگويند.»

*رهايى از طواغيت: «و إنّى أخرج حين أخرج ولابيعة لأحد من الطّواغيت فى عنقى».

«به يقين، من در حالى قيام خواهم كرد كه بيعت هيچيك از طاغوتهاى دوران برگردنم نباشد.»

*حادثهاى در مكّه: «وآية حركتنا من هذه اللّوثة حادثة بالحرم المعظّم، من رجس منافق مذمّم، مستحل للدّم المحرّم، يعمد بكيده أهل الايمان».

«نشانه حركت ما از اين خانهنشينى، واقعهاى در حرم با عظمت مكّه است. حادثهاى كه در اثر پليدى شخصى منافق و نكوهيده پديد مىآيد، كه خونريزى را حلال مىشمارد و با مكر و نيرنگ، قصد جان مؤمنان مىنمايد.

*ياران وقت ظهور: «فاذا أذنت فى ظهورى فأيّدنى بجنودك واجعل من يتبعنى لنصرة دينك مؤيّدين و فى سبلك مجاهدين».

«خداي زمانى كه اجازه ظهور به من مىدهى، مرا به لشكريان خود يارى فرما، همه كسانى را كه براى يارى دين تو، به پيروى از من بر مىخيزند تأييد كن و آنان را جهادگر در راه خودت قرار بده.»  

درباره اهلبيت (عليهم السلام) :

*واسطه آفرينش ورزق: «و امّا الائمة (عليهم السلام) فانّهم يسألون اللّه تعالى فيخلق، و يسألونه فيرزق ايجاباً لمسئلتهم واعظاماً لحقهم».

«امّا امامان (عليهم السلام) از خداى تعالى در خواست مىكنند و خداوند به خاطر اجابت در خواست آنان و بزرگداشت حق ايشان، موجودات را مىآفريند و روزى مىبخشد.»

* الگو بودن زهرا سلام اللّه عليها : «و فى ابنة رسول اللّه صلىاللّه عليه وآله و عليها إلىّ أسوة حسنة».

«و در دختر رسول خدا كه درود بر او و پدرش و خاندانش باد، براى من اسوه و الگويى نيكوست.»

* عزادارى امام حسين(عليه السلام): «فلئن اخّرتنى الدّهور، و عاقنى عن نصرك المقدور، و لم اكن لمن حاربك محارباً و لمن نصب لك العداوة مناصباً، فلأندبنّك صباحاً و مساء ولأبكينّ عليك بدل الدّموع دماً».

«اگر چه روزگار مرا به تأخير انداخت، و تقدير الهى مرا از يارى تو بازداشت و نبودم تا با آنان كه عليه تو جنگيدند بجنگيم، و با كسانى كه به دشمنى تو برخاستند بستيزم، در عوض هر صبح و شام بر تو ناله مىكنم و بجاى اشك در عزاى تو خون از ديده مىبارم.»

ديشب به ياد روى تو خون مىگريستم***از من مپرس بىتو كه چون مىگريستم

اى كاش تا كه بودى و مىديدى از غمت***هردم چسان زسوز درون مىگريستم

تا صبح در فراق تو اى يار مهربان***فريادمىكشيدم و خون مىگريستم

هرشب زهجر ماه رخت، ناله سركنم***سيلاب خون زچشم، روان تاسحر كنم

در جستجوى گوهر وصل تو تابه كى***اين دل به موج اشك غمت غوطهور كنم

روى زمين ز سيل سر شكم پر آب شد***خاكى نماند تا كه زهجرت به سر كنم

جانم به لب رسيد و در اين حسرتم هنوز***كايد دمى كه سير به رويت نظر كنم

شرمنده از گناه به راهت نشستهام***كو قدرتى كه از سركويت گذركنم

گرجان و دل ز آتش هجر تو سوخت، من***حاشا هواى وصل تو از سر بدر كنم

بسمه تبارك و تعالى

«از خداى متعال فرج و ظهور

ولى عصر (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) را بخواهيم»

قالَ جَعْفَر بْن مُحَمَّد الصّادِق (عليه السلام) :

مَنْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى هذَا الاَْمْرِ مُنْتَظِراً كَانَ كَمَنْ كانَ فى فَسْطاطِ الْقائِم (عليه السلام) .

حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود:

هركس از شما در حال انتظار اين امر (ظهور مهدى «عجلاللّه تعالى فرجه الشريف» ) بميرد، همچون كسى است كه در خيمه قائم (در حال جهاد همراه با آن حضرت) باشد.

كمال الدين و تمام النعمة، ص 644

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

به مردم بگو: به اين مكان رغبت كنند و آنرا عزيز دارند و چهار ركعت نماز در آن گذارند.
دو ركعت اول:
به نيت نماز تحت مسجد است، در هر ركعت آن يك حمد و هفت بار (قل هوالله احد) خوانده مىشود و در حالت ركوع و سجود هم هفت مرتبه ذكر را تكرار كنند.
دو ركعت دوم:
به نيت نماز امام زمان عليه السلام خوانده مىشود، بد ين صورت كه سوره حمد را شروع كرده و آيه (اياك نعبد و اياك نستعين) صد مرتبه تكرار مىشود و بعد از آن، بقيه سوره حمد خوانده مىشود، و سپس سوره (قل هو الله احد) را فقط يك بار خوانده و به ركوع رفته و ذكر (سبحان ربى العظيم و بحمده) هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.
و سپس به سجود رفته و ذكر (سبحان ربى الاعلى و بحمده) نيز هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.
ركعت دوم را نيز به همين ترتيب خوانده، چون نماز به پايان برسد و سلام داده شود، يك بار گفته مىشود (لا اله الا الله) و به دنبال آن تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام خوانده شود وبعد از آن به سجده رفته و صد بار بگويند: (اللهم صل على محمد و آل محمد).
آنگاه امام عليه السلام فرمودند: هر كه اين دو ركعت نماز را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران) بخواند مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.
چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:
بزى در گله جعفر كاشانى است، آنرا خريدارى كن و بدين مكان آور و آنرا بكش و بين بيماران انقاق كن، هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد.
حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند يشه بودم، تا اينكه نماز صبح را خوانده و به سراغ على المنذ ر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان مكان شب گذشته رفتيم، و در آنجا زنجيرهايى را ديديم كه طبق فرموده امام عليه السلام حدود بناى مسجد را نشان مىداد.
سپس به قم نزد سيد ابوالحسن رضا رفتيم و چون به در خانه او رسيد يم، خادم او گفت: آيا تو از جمكران هستى؟ به او گفتم: بلى! خادم گفت: سيد از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتيم و سيد مرا گرامى داشت و گفت: اى حسن بن مثله من در خواب بودم كه شخصى به من گفت:
حسن به مثله، از جمكران نزد تو مىآيد، هر چه او گويد، تصديق كن و به قول او اعتماد نما، كه سخن او سخن ماست و قول او را رد نكن.
از هنگام بيدار شدن تا اين ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجراى شب گذشته را براى وى تعريف كردم، سيد بلافاصله فرمود تا اسب ها را زين نهادند و بيرون آوردند و سوار شديم، چون به نزديك روستاى جمكران رسيد يم، گله جعفر كاشاني را ديد يم، آن بز از پس همه گوسفندان مىآمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا نديده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فداه شفا يافت.
ابو الحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را ينا كرد و آن را با چوب پوشانيد.
سپس زنجيرها و ميخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بيمار و دردمندى كه خود را به آن زنجيرها مىماليد، خداى تعالى او را شفاى عاجل مىفرمود، پس از فوت سيد ابوالحسن، آن زنجيرها ناپديد شد و ديگر كسى آنها را نديد.
(تلخيص از كتاب نجم الثاقب، ص 383 تا 388)

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

مرحوم ثقة الاسلام نورى در بيان اسماء شريفه امام عصر (عليه السلام)، با استناد به آيات و روايات و كتب آسمانى پيشين و تعبيرات راويان و تاريخ نگاران تعداد يكصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(عليه السلام)ذكر مىكند و مدّعى است كه در اين مقام، از استنباطهاى شخصى و استحسانهاى غير قطعى خوددارى نموده است كه در غير اين صورت چندين برابر اين اسماء و القاب، قابل استخراج از كتب مختلفه بود. كه از آن جمله است:

محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شريد صاحب، غائب، قائم، منتظر و... .

كنيههاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم كنيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم))، ابوعبداللّه، اباصالح كه مرحوم نورى ابو ابراهيم، ابوالحسن و ابوتراب را نيز از كنيههاى ايشان شمرده است.

در اينجا به ذكر پارهاى عناوين و صفات كه در ضمن زيارتهاى مختلفه و ادعيه مربوط به حضرت مهدى (عليه السلام) مورد تصريح قرار گرفته است اشاره داريم، با اين اميد كه دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را كه غالباً از لسان معصومين(عليهم السلام) در ضمن اين دعاها و زيارتها براى امام دوازدهم(عليه السلام)بر شمرده شده براىمان روشنتر سازد.

قابل ذكر اينكه تمام اين عناوين و اوصاف بطور خاص در مورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد گرديده، اگرچه بسيارى از آنها در مورد ساير امامان بزرگوار اسلام(عليهم السلام)نيز مىتواند مصداق داشته باشد.

ديگر اينكه، آنچه ذكر مىشود نه به ادّعاى اسم يا لقب آن حضرت، بلكه به عنوان بهرهورى از تعابير موجود در نصوص زيارت و دعاست، اعم از اينكه واژهاى مفرد يا جملهاى توصيفى باشد.

بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين.

خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.

وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.

باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مىكنند.

داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.

سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت.

ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا.

حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مىكنند.

نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان.

عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان.

سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران.

خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).

علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت.

سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى.

عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى.

القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بىنظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند.

العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود.

السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد.

القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور.

شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين.

ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق.

نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ.

الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب.

الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى.

صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت.

صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق.

مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك.

ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى.

مهدى الامم: هدايتگر همه امّتها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت.

جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمهها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها.

ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت.

دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند.

الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا.

محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان.

مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار.

معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان.

مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان.

منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان.

سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد.

ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده.

مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان.

ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران.

كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى.

تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن.

وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى.

رحمة اللّه الواسعة: رحمت بىپايان خدا، لطف و رحمت بىكرانه پروردگار رحمت گسترده حق.

حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى.

معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانشهاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى.

نظام الدين: نظام بخش دين.

يعسوب المتقين: پيشواى متقين.

معزّ الاولياء: عزت بخش ياران.

مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان.

وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران.

نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق.

الوتر الموتور: خونخواه شهيدان.

كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها.

المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان.

المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستىها.

المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز.

المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى.

المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن.

جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى.

السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق.

صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت.

مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى.

الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا.

المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان.

المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درماندهاى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.

 

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 

از آن زمان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سخن از جهانى شدن آيين توحيد، به دست حضرت مهدى(عليه السلام)، به ميان آورد و نويد غلبه اسلام بر تمامى اديان را به مسلمانان داد، و بهترين عبادت را انتظار فرج اسلام و مسلمين به حساب آورد، مسلمانان ديده انتظار به راه دولت كريمهاى دوختند كه در آن اسلام و اسلاميان عزّت مىيابند و كفر و نفاق به ذلّت و زبونى گرفتار مىآيند.

در دوران پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز، هر زمان كه فتنه خلفاى جور شدت مىگرفت، پيشوايان معصوم (عليهم السلام) مىكوشيدند با انگيزش انتظار، اميد را در دلهاى ستم ديدگان زنده نگه دارند وشور مقاومت و مبارزه را در وجودشان بر انگيزانند.

چنانكه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به اصحاب خويش مىفرمود:

«انتظروا الفرج، و لاتيأسوا من روح اللّه، فاِنَّ احب الاعمال الى اللّه عزّوجلّ انتظار الفرج (إلى أن قال:) الأخذ بأمرنا معنا غداً فى حظيرة القدس و المنتظر لأمرنا كالمتشحّط بدمه فى سبيل اللّه.»

«چشم انتظار فرج باشيد و از يارى و رحمت خدا نا اميد نشويد، به يقين، محبوبترين كارها در نزد خدا، انتظار فرج است (تا آنجا كه فرمود:) كسى كه به امر ولايت ما چنگ زند، فرداى قيامت در روضه رضوان با ما خواهد بود و كسى كه د رانتظار امر ما به سر ببرد، مانند كسى است كه در راه خدا به خون غلطيده باشد».

تأكيد بر امر انتظار فرج، از طرف پيشوايان دين تا آنجا بود كه بسيارى از اصحاب، شرايط موجود زمان خود را براى حصول فرج كافى دانسته، امام آن دوران را به عنوان صاحب الامر مىپنداشتند و در اين باره از او سئوال مىكردند. چنين توهمى در دهها روايت، از جمله روايت شعيب بن ابى حمزه در برابر امام صادق (عليه السلام) و ريّان بن الصلت، در برابر امام رضا(عليه السلام) مطرح گرديده كه مىپرسد:

أنت صاحب الأمر؟

و نيز در همان زمانها، كسانى از مواليان اهلبيت (عليهم السلام) بودند كه بر سنّت انتظار فرج آنچنان پافشارى مىكردند كه به ترك كسب و كارشان مىانجاميد. بطور نمونه مىتوان از شخصى به نام عبدالحميد واسطى نام برد كه خدمت امام محمد باقر (عليه السلام)مىرسد و مىگويد: «اصلحك اللّه، لقد تركنا اسواقنا انتظاراً لهذا الامر».

خدا امرت را اصلاح كند، ما به خاطر انتظار اين امر، كار و كسب خويش در بازارها را رها كردهايم.

امام صادق (عليه السلام) به عنوان تأييد و تصديق موضع منتظرانه او مىفرمايد:

«يا عبدالحميد! أترى من حبس نفسه على اللّه عزّوجلّ، لا يجعل اللّه له مخرجَاً؟ بلى، واللّه ليجعلنَّ له مخرجاً».

«اى عبدالحميد! آيا به نظر تو كسى كه خودش را وقف براى خداى عزّوجلّ نموده باشد خداوند برايش فرج و گشايشى حاصل نمىفرمايد؟ چرا، به خدا سوگند كه حتماً براى او گشايش و رهايى قرار مىدهد».

سنّت انتظار در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) به حق، جلوهاى ويژه دارد. منتظران حقيقى اين دوران، هيچ شبى را بدون حالت انتظار به صبح نرساندند، انتظار تا آنجا كه شمشير بر زير بستر خود مىنهادند تا اگر فردا روز ظهور باشد، بىدرنگ به يارى مولاىشان بشتابند

 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

یا ابا صالح ادرکنی

پنج راه براي توسل به امام زمان

 

>دعايي که خود آن حضرت تعليم فرمودند

>نماز امام زمان

>بعضي از ادعيه مجرب

>رفتن به مکانها و مقامات مربوط به آن حضرت و متوسل شدن

>عريضه نوشتن خدمت آن حضرت


 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

ايستادگى در سختيها و آزمايشها در زمان غیبت

به اين نكته مهم بايد توجه داشت كه در زمان غيبت و در آستانه ظهور امام قائم (عج ) مردم مسلمان در سخترين آزمايشاها قرار مى گيرند و زير و رو مى شوند، در چنين وضعى ، نگهدارى آتش در كف دست آسانتر است از حفظ ايمان . در اين مورد يكى از ياران امام باقر عليه السلام به نام جابر جعفى رحمة اللّه از امام باقر عليه السلام پرسيد: فرج شما چه وقت است ؟ امام باقر عليه السلام فرمود: (( هيهات ، هيهات لا تكون فرجنا حتى تغربلوا ثم تغربلوا ثم تغربلوا يقولها ثلايا حتى يذهب الكدر و يبقى الصفو؛)) ((هيهات هيهات ، فرج ما نرسد تا غربال شويد، باز هم غربال شويد و باز هم غربال شويد تا اين كه كدورتها برود و صافى صفا بماند.)) (1)

يعنى وقتى مسلمانان با هم با كمال صفا و اتحاد و صميميت زندگى كردند، به فرج امامشان خواهند رسيد. همين مطلب را امام صادق عليه السلام نيز به شكل ديگر فرمود، شخصى از آن حضرت پرسيد آن آزمايشها چيست ؟ امام صادق عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: (( و لنبلونكم بشى ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين ؛)) ((قطعا همه شما را با چيزى از ترس ، گرسنگى ، زيان مالى و جانى و كمبود ميوه ها آزمايش مى كنيم و بشارت ده استقامت كنندگان را.)) (2) سپس فرمود: ((ترس از زمامداران (فاسق )... است ، گرسنگى به خاطر گردانى است ، زيان مالى از كسادى تجارت و كم رونقى آن است ، و زيان جانى به مرگهاى سريع است ، و كمبود ميوه ها بر اثر نقص كشاورزى و كمبود بركت در ميوه ها است ، آنگاه فرمود: بشارت باد به استقامت كنندگان به نزديك شدن ظهور قائم (عج ).)) (3) البته بسيارى هم هستند كه طاقت اين آزمايش را نداشته و از اين غربال امتحان بيرون مى افتند چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: (( ستخرج من الغربال خلق كثير؛)) ((به زودى افراد بسيارى از غربال خارج شوند.)) (4) معرفت امام زمان (علیه السلام) و پيروى از آن حضرت بايد قبل از قيام مهدى (عج ) او را شناخت و از او پيروى كرد چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمودند: خوشا به سعادت آن فردى كه قائم (عج ) ما را قبل از قيامش شناخته و به او اقتداء كرده است ، دوست او را دوست داشته و از دشمن او بيزارى بجويد، و امامان قبل از او را نيز ولى و سرپرست خود را بشناسد، اين چنين افرادى دوستان من هستند و دوست و مهر مرا به خود جلب كرده اند و گراميترين امت من نزد من هستند.)) (5) چنانكه امام قائم (عج ) در فرازى از توقيع خود به شيخ مفيد كه قبلا ذكر شد مى فرمايد: ((ما حتما به اخبار شما آگاهى كامل داشته ، و هيچ مطلب كوچكى از اخبار شما از ما پنهان نيست ، و گرنه آنچنان در سختى قرار مى گرفتيد كه دشمنان شما، شما را تار و مار مى كردند.)) (6) بنابراين بايد ما همواره به ياد عصر(عج ) باشيم و به او اقتدا كنيم ، او نيز حتما به ياد ما هست ، و ما را يارى خواهد كرد. امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام فرمود: (( لا يكون العبد مؤ منا حتى يعرف اللّه و رسوله و الائمة كلهم و امام زمانه و يرد اليه و يسلم لهثم قال : كيف يعرف الآخر و هم يجهل الاول ؛)) ((مؤ من نيست مگر كسى كه خدا و پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم و همه امامان عليهم السلام و امام زمانش را بشناسد و به او مراجعه كرده و تسليم فرمان او باشد. سپس فرمود: چگونه ممكن است كسى امام آخر را بشناسد، ولى نسبت به امام اول (حضرت على ) جاهل باشد.)) (7) آرى امامان ، همه از يك نور و يك ريشه اند و همه معلمان قرآن و اسلامند و بايد به همه معتقد بود و شناخت و معرفت واقعى به همين است به اضافه تسليم بودن در برابر او امر آنها و عمل به فرموده هاى آنها و الگو قرار دادن روشن و منش آنان ! درست است كه پس از آنكه جهان پر از ظلم و جور شد امام قائم (عج ) ظهور مى كند، اما اين مربوط به مخالفان امام عليه السلام و گنهكاران دور از امام عليه السلام است . اما شيعيان و علاقمندان به امام عليه السلام هر قدر گنهكار باشند به همين اندازه ظهور امام عليه السلام به تاءخير مى افتد چنانكه در فرازى از توقيع امام زمان عليه السلام به شيخ مفيد رحمة اللّه آمده : ((اگر شيعيان ما كه خداوند توفيقشان دهد همگان در پيمانى كه با ما داشتند، متحد مى شدند، هرگز بركت ديدار ما از آنها تاءخير نمى افتاد، و هر چه زودتر سعادت ديدار ما را با معرفت كامل پيدا مى كردند، ولى آنچه باعث اين دورى و سلب اين توفيق ديدار شده خبرهائى است كه از اعمال ناپسند آنان به ما مى رسد.)) (8) مسأله رهبرى يكى از مسائل مهم در زمان غيبت ، مساءله رهبرى و توجه به تشكيل حكومتهاى صالح در كشورهاى اسلامى است رهبر صالح است كه مى تواند چرخهاى انقلاب را به حركت در آورد، و اسلام را به طور صحيح اجرا نمايد و در پرتو آن قوانين اسلام زنده شوند تا زمينه سازى سازنده اى براى تمام جهانى حضرت مهدى (عج ) به وجود آيد. در اين باره حضرت على عليه السلام فرمود: ((در حكم خدا و اسلام بر مسلمانان واجب و لازم است كه هيچ كارى انجام ندهند و قدمى پيش و پس نگذارند، قبل از آنكه امامى را برگزينند، امامى عفيف و خوب و پارسا كه احكام قضاوت و سنت پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم را خوب بشناسد، اموالشان را جمع كند و حج و نمازجمعه شان را بر پا دارد، و مالياتهاى اسلامى را بستاند.)) (9) از سوى ديگر امامان ما، ما را با تاءكيد از قبول رهبران ناشايست بر حذر داشته اند، امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند فرموده است : ((حتما آنان را كه امامان ستمگر انتخاب مى كنند كيفر مى كنم ، گر چه خود نيكوكار و پارسا باشند، ولى مردمى را كه امامت عادلان را برگزينند مى بخشم گر چه خود ستمگر باشند.)) (10) امام كاظم عليه السلام در گفتگوى خود با صفوان شتردار در پايان فرمود: (( فمن احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم فهو ان ورد النار؛)) ((كسى كه ماندن رهبران ناشايست را دوست بدارد جزء آنها است و كسى كه جزء آنها باشد، در ميان آتش دوزخ خواهد بود.)) (11) قرآن در سوره هود آيه 113 مى فرمايد: (( و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار و مالكم من دون اللّه من اءولياء ثم لا تنصرون ؛)) ((تكيه بر ستمگران نكنيد (و به آنها وابسته نشويد) كه موجب مى شود آتش ‍ شما را فرا گيرد و رد آن حال جز خدا هيچكس سرپرستى نخواهيد داشت و يارى نمى شويد.)) آرى ! وابستگى و تكيه بر ظالمان است كه همه چيز انسان را بر باد مى دهد، استقلال فرهنگى ، اقتصادى ، نظامى و سياسى را از انسان مى گيرد و انسان را برده مى سازد، چنانكه قرنها است مستضعفين در طول تاريخ به اين موضوع گرفتارند، بايد به فكر باشند و خود را از اين گرفتارى نجات بخشند. پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((وقتى كه روز قيامت مى شود، منادى ندا مى دهد كه كجا هستند ستمكاران ، و كجا هستند ياران ستمكاران و كسانى كه خود را شبيه آنها ساخته اند؟ حتى كسانى كه براى آنها قلمى تراشيده اند، و يا دواتى از آنها را ليقه كرده اند (يعنى پنبه ابريشمى يا پارچه به دوات آنها گذارده اند) همه آنها را در تابوتى از آهن قرار مى دهند، سپس در ميان جهنم پرتاب مى شوند.)) (12) سرنوشت غم انگيزه اندلس و امپراطورى عظيم اسلامى عثمانى كه در مدت كوتاهى از مسلمانان گرفته شد و قطعه قطعه گرديد و... همه و همه بر اثر اعانت به ظالمان و يا وابستگى به آنها بوده است . به هر حال منتظران و ياران مهدى (عج ) بايد در اين جهت حتما خود و جامعه خود را بسازند و استقلال همه جانبه بيابند، تا در وقت خروج آن حضرت آنها را در اختيار امام (عج ) بگذارند. امام صادق عليه السلام فرمود: ((ظالم و ياور ظالم و راضى به كار ظالم هر سه شركت در ظلم دارند.)) روزى آن حضرت به يكى از يارانش به نام ((عذافر)) فرمود: (13) ((به من خبر رسيده تو براى ابو ايوب و ربيع (دو نفر از ظالمان آن عصر) كار مى كنى ؟ آيا در اين فكر هستى كه روز قيامت به عنوان اعوان الظلمه (ياران ظالم ) مورد خطاب گردى ، در اين وقت حالت چگونه است ؟)) عذافر از گفتار امام عليه السلام به سختى نگران شد و از شدت ناراحتى مشت به خود كوبيد و در سكوت غمبارى فرو رفت وقتى امام عليه السلام اين حالت را از او ديد، به او فرمود: ((اى عذافر تو را از آن ترسانيدم كه خداوند مرا از آن ترسانيده است .)) فرزند عذافر مى گويد: پدرم از غصه و ناراحتى پس از چند روز از دنيا رفت . (14) آرى مسلمانان پاكدل از سخن امامشان اين چنين تحت تاءثير قرار مى گرفتند و از خوف خدا به لرزه در مى آمدند. ابويعفور گويد: در حضور امام صادق عليه السلام بودم ، در اين هنگام يكى از اصحاب وارد شد از آن حضرت پرسيد: گاهى فشار زندگى باعث مى شود كه دستگاه ظلم عباسى مرا به بنائى ساختمان يا پاك كردن نهر و يا اصلاح كلنگ و تيشه دعوت مى كند، من هم براى تاءمين رزق و روزى قبول مى كنم آيا جايز است ؟ امام عليه السلام فرمود: ((من دوست ندارم طنابى از آنها را گره بزنى يا سر مشكى از آنها را ببندى و در برابر، همه مدينه را به من بدهند. نه حتى خطى براى آنها با قلم بكشى ، بدانكه كمك كنندگان ظالمان در روز قيامت در ميان خيمه اى از آتش هستند، تا خداوند بين بندگان قضاوت نمايد.)) (15) پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((كسى كه تازيانه اى را در كنار حاكم ستمگر حمل كند (به عنوان فرمان بردار او) خداوند آن تازيانه را در روز قيامت به صورت مار و افعى از آتش ‍ در مى آورد كه طول آن هفتاد زرع است ، آنگاه خداوند آن مار را در آتش ‍ جهنم ، مسلط بر او مى كند تا او را عذاب دهد.)) (16) منتظران مهدى (عج ) بايد بدانند كه از هدفهاى اصلى امام قائم (عج ) ريشه كن كردن ظلم است بنابراين نه خود ظالم باشند و نه به هيچ عنوان كمك به ظلم كننده خواه آن ظالم در محدود خاص باشد و يا ظالمى به صورت ابر قدرت باشد. اين امور است كه زمينه هاى سازنده براى ظهور آن حضرت را پديد مى آورد و نبايد از آن غفلت نمود. پي نوشت : 1- اثباة الهداة ، جلد 7، صفحه 24. 2- سوره بقره ، ايه 155. 3- كشف الغمه ، ج 3، ص 359 اعلام الورى ، صفحه 427. 4- بحار الانوار، جلد 52، صفحه 348. 5- غيبت شيخ طوسى رحمة اللّه ، صفحه 275. 6- احتجاج طبرسى رحمة اللّه ، جلد 2، صفحه 323. 7- اصول كافى ، ج 1 (كتاب الحجة باب معرفة الامام و الرد اليه ، حديث 2) 8- احتجاج طبرسى ، ج 2، ص 325. 9- الحياة ، جلد 2 ك صفحه 395. 10- الحياة ، جلد 2، ص 396. 11- وسائل الشيعه ، جلد 2، صفحه 131. 12- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 131. 13- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 128. 14- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 128. 15- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 129. 16- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 130 در يان باره روايات ديگر كه جمعا 17 حديث مى شود نقل شده كه در وسائل الشيعه ، ج 12، از صفحه 127 تا 132 ذكر شده است . منبع:http://www.ghadeer.org
+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

اللهم عجل لولیک الفرج

جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد...

( شــــاعـــر ســیـدحــمیــدرضــابـرقـعی)

 

مهديا!

جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.

يارا!

دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.

اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.

مولا جان بيا! ...

 

قالامام صادق علیه السلام:

مَن ماتَ مِنکُم و هُوَ مُنتظِر لِهذا الاَمرِ کَمَن هُوَ مَعَ القائِمِ فی فُسطاطهِ.

 هر یک از شما که در حال انتظار این امر (فَرَج) از دنیا برود همانند کسی است که با قائم (عج) در چادر او باشد.

 

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

چند نکته از هزاران راز صلوات

صلوات روح را جلا مى دهد.
صلوات عطرى است كه دهان انسان را خوشبو مى كند.
صلوات نورى در بهشت است .
صلوات نور پل صراط است .
صلوات شفيع انسان است .
صلوات ذكر الهى است .
صلوات موجب كمال نماز مى شود.
صلوات موجب كمال دعا و استجابت آن مى شود.
صلوات موجب تقرب انسان است .
صلوات رمز ديدن پيامبر در خواب است .
صلوات سپرى در مقابل آتش جهنم است .
صلوات انيس انسان در عالم برزخ و قيامت است .
صلوات جواز عبور انسان به بهشت است .
صلوات انسان را در سه عالم بيمه مى كند.
صلوات از جانب خداوند رحمت است و از سوى فرشتگان پاك كردن گناهان و از طرف مردم دعا است .
صلوات برترين عمل در روز قيامت است .
صلوات سنگين ترين چيزى است كه در قيامت بر ميزان عرضه مى شود.
صلوات محبوب ترين عمل است .
صلوات آتش جهنم را خاموش مى كند.
صلوات زينت نماز است .
صلوات گناهان را از بين مى برد.

صلوات بهترين داروى معنوى است .
+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 6:20 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

این متن را به مناسبت سالروز تولد شما نوشته ام(البته میگویند شما در یک روز دیگری دنیا آمده اید اما عیبی نداره خب شاید الان دوست دارید تولد بگیرید به کسی ربطی نداره) جناب آقای مهندس میرحسین موسوی. میتوانی نامه فرضش کنی که این روزها نامه پراکنی مد است شما هم هنرمند و مدشناس. لطفاً با حوصله و دقت بخوانیدش.

بعضی ها معتقدند که غیرت پیچ دارد و مهم آن است پیچ غیرت آدم دست کی باشد. 

مهندس جان! داستان استر و مردخایرا شنیده ای؟ اگر نشنیده ای حتماً از اینجا داستانش را بخوان تا در جریانات امر واقع شوی!

مقبره ای که منتسب به دو شخصیت فرضی به نام های استر و مردخای است

 (بقعه ای در همدان که میگویند محل دفن دو شخص به نام  های استر و مردخای است)

هر چند کسی چون تو که مدعی برحق بودن است و نزدیک به هشت سال نخست وزیر این مملکت بوده است(میدانم که نخست وزیر در زمان شما همه اختیارات اجرائی رئیس جمهور را داشت) باید این موارد را بداند. خب حالا که داستان استر و مردخای را خوانده اید و جریانش را میدانید؛ چارتا کلمه  حرف حساب هم از ما بشنوید:

حرف ما این است که یکبار هم بیائید و صاف وپوست کنده بگوئید این جماعت سبزی نشان دور و اطرافتان چه میخواهند؟ حرف حسابشان چیست؟ شاید خیلی ها امروز به این نتیجه رسیده باشند که از ایشان مسلمانی نخواهند؛ یعنی به دین و ایمانشان کار نداشسته باشند؛ اما آیا اینها و ایضاً خود شما، غیرت و حمیت ایرانی ندارند و ندارید؟ آنها خودشان  و تو خودت را ایرانی نمیدانند و نمیدانی؟

 (پوستر تبلیغاتی برای اغتشاش در روز قدس که خیال میکردند جمعیت میلیونی به دشمنی با فلسطین برمی خیزد اما بندگان خدا . . . ) 

 

آن نشان های فروهر که برخی از حامیانت به گردنش آویخته اند به چه معناست؟ آیا جز این است که خود را ایرانی میدانند؟( حالا یکی به من بگوید فروهر که مجموعه ای از علائم زرتشتی و مهر پرستی و  . . . است چه ارتباطی به ایران امروز ما دارد آخه؟)

 چرا هواداران شما که شکر خدا هر روز دارند آب میروند! از دادن شعار مرگ بر اسرائیل واهمه دارند؟ آیا کسی در میانشان هست که با اشغالگران آدمکش و خونخواران ددمنش سر سازش داشته باشد و یا خدای ناکرده با آنان رودربایستی کند؟

(جناب موسوی! لطفاً اجازه دهید دلمان برای این کودک و دل جزغاله شده پدر و مادرش کمی به رحم بیاید و گوشه چشمانمان تر شود. خیلی مرسی!!! )

 

(جالب است که در این عکس به جای آنکه آب مخزن ماشین آتش نشانی اثر خون ها را از میان ببرد اثر خودش از میان رفته و تبدیل به خون آبه شده است حالا هی بگوئید مردم غزه در محاصره هستند! آخر می شود کسی هم در محاصره باشد هم این همه خون داشته باشد؟)

 

 آقای موسوی. در میان متهمان دادگاههای اغتشاشات اخیر یک متهم یهودی بود. دوستی میگفت شاید بعضی ها از این بابت، خودشان را به صهیونیسم بین الملل بدهکار میدانند. البته این گمانه زنی ها در مورد نخست وزیر امام و مرید جناب منتظری!!! بعید است که قرین صحت باشد!

شما که اینقدر روح لطیف و شاعرانه ای دارید آیا نمیدانید که مردمان مهاجر ساکن در سرزمین های اشغالی(یعنی همان صهیونیست ها) عیدی دارند به نام پریم و در طی این عید،  هر ساله به مناسبت سالروز کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی، جشن و پایکوبی برگزار میکنند؟

(تصاویری از جشن پریم سالروز کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی به دست صهیونیست ها)

 

 آری اینها برای کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی در  پیش از اسلام شادی میکنند. یعنی برای کسانی که قاعدتاً اکثریت زرتشتی بوده اند نه مسلمان که آن زمان هنوز دوره بعثت پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) آغاز نشده بود و احمدی نژادی هم نبود که خواهان نابودی اسرائیل شود و هولوکاست را نفی کند به زعم بعضی ها آبرویمان را ببرد در دنیا(از کدام دنیا حرف میزدند من نمیدانم) و مشائی هم نبود که دوستی با مردم اسرائیل را خواهان باشد و بعضی ها را یاد دیدار با علما بیندازد!

 گیرم آنکه چشمهایت و چشمهایشان را بستی و بستند بر روی اشغال مملکت مسلمانان و کشتار کودکان و دزدی اموال خانه و اعضای بدن مشتی فلسطینی آواره که پناهی جز خدای متعال ندارد. اما به  من بگو چگونه میتوانی چشمانت را بر این ببندی که اینها هر ساله برای قتل عام هفتاد و پنج هزار ایرانی جشن برپا میکنند؟ و آنوقت امثال شما احمدی نژاد را به چار میخ میکشید که چرا یک سوال ساده در مورد وقایع هولوکاست کرده است و شما نیز با تایید ضمنی، این حرکت را  تکمیل میکنید. آیا فکر نمیکنید اگر مثل احمدی نژاد با صداقت و از دل مردم جرف میزدید در روز قدس نیاز نداشتید که از دست مردم فرار کنید؟(همچنین کروبی و خاتمی)

 

اینم اون شصت و سه درصد که دنبالش میگشتن!! می بینید سیل هواداران موسوی را در روز قدس؟ نه شوخی کردم. خب اینا که دارن علیه موسوی شعار میدن از مردم ایران نیستن که! اینا همه جیره خوار دولت کودتا هستن. فقط یکی به من بگه هواداران میلیونی!!! موسوی هنگام ثبت این عکس کجا بوده اند؟ راستی اگر مأمورین نیروی انتظامی و محافظان موسوی جان و آبرویشان را کف دست نمیگذاشتند و از او محافظت نمیکردند آق مهندس  الان کجاها بودن؟ حالا جالب است که اون چندتا سبزی که روز قدس اومده بودن تو خیابون داد میزدن: 

       کو   کو   کو      اون شصت و سه درصد که میگن   کو   کو   کو؟ 

 

 

نمیدانم شاید قصد دارند و دارید که ایران را دودستی تقدیم اسرائیل کنند وکنید.  خواهش میکنم قبل از اینکه قاطی کنید و احتمالاً به چیز چیز بیفتید؛ تا آخر نامه ام را بخوانید و بعدش هر چقدر دوست داشتید بد و بیراه نثارم کنید.  آیا میدانید که گروههای زیادی در اسرائیل به سبب وجود قبر موهوم اِستِر و مِردخای در همدان(که البته خود این نکته جای بحث و سوال فراوان دارد) خواهان حمله به ایران و تصرف خاک میهن عزیزمان هستند؟ امیدوارم ندانی که اگربدانی، مصداق بارز جمله معروف احمدی نژاد هستی:

دروغگو خائن است و خائن ترسوست

شما که برای دفاع از مظلومان فلسطین و از میهن عزیزمان ایران از صهیونیست ها و بنیاد سوروس ها و فلسفه یهودی نمیترسید؛ میترسید؟

و به یاد شعر شاعر شیرین سخن قرن هفتم ابن یمین می افتم که میگوید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

حالا من یه "چیز"ی بگم؟  . . . بگم؟ . . . نه جان خودم بگم . . .؟ قول میدی دوباره به "چیز چیز" نیفتی؟ باشه پس میگم. یادت باشه قول دادیا! زیرت قولت نزنیا! نشه مثل موضوع شورای نگهبان و انتخابات که اول قبولش کردی بعد قهر کردی و زدی زیر حرفت؟

آقای موسوی! تو شبی در یک مناظره تلویزیونی به جای آنکه قلابی بودن مدرک تحصیلی همسرت را قبول کنی تا به صداقتت ایمان بیاوریم؛ یک کارآکتر خنده دار از مرد باغیرت را برایمان بازی کردی اما به دلمان نچسبید که نچسبید. کارآکترش را خیلی غیرواقعی بازی کرده بودی.

 

به یقین میدانی که عکس زن آن مرد باغیرت را به در و دیوار شهر آویخته بودند تا شوهرش رأی بیاورد و چهره آن بانو را همه دیده بودند و همسر نجیب و وجیه و محجبه آن آقای باغیرت به هنگام پائین آمدن از پله ها، دستان نامحرم را میگرفت که تصویرش در اینجا موجود است و البته همان عکس سه در چهار ایشان هم کاملاً با حجاب بود مگر آنکه معتقد باشید که بانوان امروزی باید با روبنده در مجامع حاضر شوند(که البته به نظر من کمترین این انتخاب به عهده خودشان است که روبنده بزنند یا حداقل ها را رعایت نمایند). چرا آن مرد باغیرت،حالات مربوط به  آن کارآکتر باغیرتش را رو نکرده بود یا آنکه ما نبودیم و ندیده بودیم! و ایشان در گذشته ها هم غیرتی بوده اند و تو خیابان مردم را به جرم داشتن آستین کوتاه میگرفته اند. خلاصه اینکه من حس کردم میخواهی از احساسات مردان ایرانی سواستفاده کنی. امیدوارم احساسم غلط زیادی کرده باشد!!!

راستی جناب موسوی! آیا ناموس مردم ما ناموس نبود که هر شب و روز برای تبلیغات شما و نامزد همفکرتان در خیابان ها میچرخیدند تا رای جمع کنند؟ چرا آن موقع غیرتی نشدی؟

اصلاً بهتر است از این حرف های حاشیه ای و بیخودی بگذریم مهندس جون! ای داماد لرستان. ای که هیچ کس یقه ات را نمیچسبد اگر بگوئی در انتخابات تقلب شده و اگر هیچ مدرکی هم نداشته باشی باز کسی به تو نمیگوید بالای چشمت ابرو. ای که خلق الله را به آشوب دعوت میکنی و هم بسیجی را به کشتن میدهی هم بچه قرتی ها را (مثل من) بگو تا بدانم؛ حال و احوال خودت چطور است؟ تولدت مبارک باشد. انشاالله صد و بیست سال زنده باشی. و چه خوشبختم من که یک روز پیش از تولد شما به دنیا آمده ام. البته چند دهه بعد!!! راستش دوست نداشتم همان روزی دنیا بیایم که تو دنیا آمده ای آخر خوبیت ندارد مردم چه میگویند؟ باور کن من تا حالا یک بار هم پایم به کلانتری باز نشده است!!!  جواب در و همسایه را چه بدهم؟ وای خدا به دور .. . . . بگذریم. یادت باشد که بالاخره یک روزی باید به ما بگوئی پیچ غیرتت دست کیست!!!

زیاده عرضی نیست.

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

امروز سه شنبه است خوشبحال اونایی که میرن جمکران

 

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اماکن تاریخی

- گنبد سبز
- قبر طهماسب صفوی
- مقبره بابر
- بقعه هارونى ( مقبره هارون الرشید)
- گنبد الله وردى خان
- آرامگاه نادرشاه افشار
- مقبره امیر شاه ملک"(مسجد شاه)


  • خلاصه‌ای از تاریخچه مشهد

در خصوص وجه تسمیه‌ی مشهد،دلایل این نامگذاری و چگونگی پیدایش آن همان گونه که می‌دانید باید گفت که در فاصله میان نوغان و سناباد، باغى از آن حمیدبن قحطبه بوده؛ وی  فرزند یکى از سرداران سپاه ابومسلم بود که حکومت توس را در دست گرفت و در این بوستان سکنى گزید.
اما  درخصوص پیشینه بناى کاخ یاد شده، نیز دیدگاه‌هاى گوناگونى وجود دارد؛ برخى آن را به اسکندر، گاه به سلاطین حمیر و گاه به دوران ساسانیان نسبت می‌دهند. حتى برخى بر این باورند که این بنا، به فرمان مامون و پس از دفن پدرش هارون در باغ حمید و به منظور پاسداشت یاد و نام وى ساخته شده است.

به هر رو،این باغ به لحاظ  موقعیت مکانى همچنین دربرداشتن امکانات آسایشى در آن دوره، کانون همه تحولات سیاسى توس بوده است. امام رضا علیه السلام نیز در سفر خود از مدینه و پیش از رسیدن به مرو و گرفتن حکم ولایتعهدى، در آن اقامت کرده‌اند.

باغ حمید‌بن‌قحطبه به روایت شیخ صدوق

 شیخ صدوق در کتاب (عیون اخبار الرضا علیه السلام) از ورود حضرت به باغ حمید‌بن‌قحطبه گزارش مى دهد که:
وقتى امام رضا (ع) نزد قبر هارون رفت، با دست خود خطى بر یک طرف قبر کشید و فرمود: این جا تربت من است و من در همین جا دفن خواهم شد و خداوند بزودى این مکان را محل آمد و شد شیعیان و دوستان من قرار خواهد داد. به خدا سوگند! اگر شیعه اى مرا زیارت کند و بر من درود فرستد، شفاعت ما اهل بیت و غفران خداوند بر او واجب مى شود. پس نماز گزارد و دعا کرد و سپس سر بر سحده اى طولانى نهاد... و  حدود دو سال پس از آن تاریخ، پیکر مطهر امام، پس از شهادت به دست مامون عباسی در همان باغ به خاک سپرده شد.

اصطخری و ابن حوقل نیز در نوشته‌هایشان چنین می‌نویسند؛

نخستین کسی که نام مشهد را در کتاب خود آورده،جغرافی‌دان و شهرپژوه سده‌ی چهارم، یعنی «اصطخری» است که در کتاب «المسالک و الممالک» خود، به‌صراحت از حرم امام با عنوان «مشهد» نام برده و اشاره کرده است که مشهد «علی بن موسی الرضا» رضوان الله علیهما.. آن جا است؛ یعنی در چهارفرسنگی توس.

پس از او، ابن حوقل در کتاب «صوره‌الارض»، چنین می‌نویسد:

 مقبره‌ی علی بن موسی الرضا(ع) در خارج شهر نوغان، در دهکده‌ای به نام سناباد، در مشهدی نیکو بنیاد شده است.

و اندک‌اندک نام «سناباد» در پرتو نام «مشهد» فراموش می‌شود ...
اینک سخن در این است که چرا این خطه را «مشهد» نام داده‌اند و این اسم پرآوازه که از دوازده قرن پیش بدین سو، شهرتی روزافزون یافته؛ به حدی که اینک حتی بدون هیچ افزوده‌ای بر شهری که گرد مزار و بارگاه امام رضا علیه‌السلام واقع شده، اطلاق می‌شود؛ به چه معنی است؟ همان گونه که بیشتر نویسندگان و پژوهندگان تاریخ مشهد، به‌ویژه مشهدپژوهان معاصر، گفته‌اند چون پیکر مطهر امام رضا علیه السلام در این شهر مدفون است؛ بنابراین، این‌جا «محل شهادت امام رضا» و «مشهد» است و با همین اشاره‌ی کوتاه از کنار آن گذشته‌اند؛ چنانچه بدون پیش‌داوری به متون بالا بنگریم، خواهیم دید که در هیچ کدام از نوشته‌های نویسندگان، نشانه‌ای مبنی بر این که مشهد به عنوان محل شهادت به کار رفته باشد، به چشم نمی‌خورد.

نگاهی به کاربرد واژه مشهد در زبان عربی
مشهد از ریشه‌ی «شهــد یشهد» است. وقتی گفته می‌شود شهِد فلان علی کذا یعنی فلانی در باره‌ی آن چیز گواهی داد و زمانی که گفته می‌شود: شهد فلان هذا الامر یعنی فلان کس ناظر این کار بود. در آیات قرآن نیز همین معنی آمده است: مَا شَهِدنا مَهلکَ اهلِه ؛ یعنی قتل خانواده‌ی او را ندیدیم. در این میان، هر گاه این ناظر بودن به امری زمانی تعلق گیرد، معادل فارسی آن درک کردن و وارد شدن است، یعنی وقتی گفته می‌شود: شهـِد یومَ الجمعة، به این معنی است که روز جمعه را درک کرده است، اما اگر گفته شود شهد صلاة الجمعة یعنی در نماز جمعه حاضر شده است. حال به کلمه‌ی مشهد می‌رسیم که بدون هیچ تردیدی، اسم مکان از همین خانواده است، یعنی جایی برای شهادت. همه‌ی سخن‌هایی که تا این‌جا گفتیم و شواهدی که ذکر کردیم، برای این است که بگوییم؛ گرچه مشهد به هیچ معنایی جز «محل شهادت» نیست، اما این شهادت تنها و تنها به معنای کشته شدن در راه خدا نیست و می‌تواند برابرنهاده‌ای همچون «محل حضور»، «محل شهود» و «محل گواهی» هم داشته باشد؛ و کاربرد آن در میان عرب‌زبان‌ها هم همین است.

درنگی در معنای مشهد در لغت نامه دهخدا

علامه‌ی دهخدا نیز در لغت‌نامه، علاوه بر مشهد امام رضا علیه‌السلام و مشهد امام حسین علیه‌السلام، 15 منطقه‌ی دیگر را در نقاط مختلف سرزمین ایران برمی‌شمرد. بنابراین، واژه‌ی مشهد به صورت عموم برای اطلاق بر مزار و مقبره و بارگاه یا جایی که به نحوی مربوط و متعلق به بزرگان باشد، به کار می‌‌رود.
 
و حرف آخر اینکه
مسجد، مشهد، زاویه و روضه را به یک معنا دانسته‌اند که در گذر روزگاران و با اختلاف سبک‌های معماری، گونه‌های مختلفی پیدا کرده است؛ گو این که همه‌ی این‌ها به معنای جایی مقدس است که برای عبادت و برکت جستن بدان روی می‌آورند. با این تفاسیر می‌توان نتیجه‌گرفت که برابرنهاده‌ی مشهد، به‌ویژه آن گاه که به نام فردی افزوده می‌شود؛ کلمات «محضر»، «آستان» و «بارگاه» است و مشهد امام رضا یا مشهد مقدس یا مشهد رضوی، یا نفس کلمه‌ی مشهد که اینک به‌تنهایی بر شهر مشهد دلالت دارد، به معنی آستان مقدس امام رضا است و جایی که امام در آن‌جا حاضر است که ما در پیشگاه او و در برابر دیدگان بیدار او ایستاده‌ایم و برای وارد شدن به آستانش اجازه می‌طلبیم:
 اشهد انک تشهد مقامی‌و ترد سلامی‌... و این است معنی مشهد، نامی‌زنده و پویا، نمادی از زیستن و شهود و حضور...

شهر مشهد در یک نگاه
موقعیت جغرافیایی
شهر مشهد، مرکز استان خراسان رضوی با  ۲۰0 کیلومتر مربع مساحت، در شمال شرق ایران و در طول جغرافیایی ۵۹ درجه و ۱۵ دقیقه تا ۶۰ درجه و ۳۶ دقیقه و عرض جغرافیایی ۳۵ درجه و ۴۳ دقیقه تا ۳۷ درجه و ۸ دقیقه و در حوضه آبریز کشف رود، بین رشته کوه‌های بینالود و هزار مسجد واقع است. ارتفاع شهر از سطح دریا ۹۸00 متر و فاصله آن از تهران ۹45 کیلومتر است.

ویژگی‌های جمعیتی
همچنین مشهد، در سده اخیر از رشد جمعیت بالایی برخوردار بوده ‌است ؛به ژونه ای که در نخستین سرشماری رسمی‌ایران که در سال ۱۳۳۵ انجام گرفت؛ این شهر با ۲۴۱٬۹۸۹ نفر جمعیت پس از شهرهای تهران، تبریز و اصفهان، چهارمین شهر پرجمعیت ایران بود، در سرشماری بعدی و در سال ۱۳۴۵، این شهر پس از تهران و اصفهان، جایگاه سوم را در بین شهرهای ایران داشت. در سرشماری سال ۱۳۵۵، مشهد، پس از تهران، دومین شهر پرجمعیت ایران بود و تا آخرین سرشماری در سال ۱۳۸۵، همین جایگاه را داشته‌است.
براساس سرشماری عمومی‌نفوس و مسکن سال ۱۳۸۵ خورشیدی، جمعیت شهر مشهد در این سال، بالغ بر ۲٬۴۱۰٬۸۰۰ نفر بوده‌است.

جاذبه‌های گردشگری
پیشینهٔ بیشتر آثار تاریخی در این شهر به پس از قرن ۸ هجری می‌رسد که از آن‌جمله می‌توان به مسجد گوهر شاد،میل اخنگان،مسجد ملاحیدر،مسجد هفتاد و دو تن،گنبد خشتی و مصلای طرق اشاره کرد.
 از شهر تاریخی توس نیز بناهایی مانند «گنبد هارونیه» برجای مانده‌است. «بازه هور» نیز از قدیمی‌ترین بناهای موجود در محدوده شهر است که زمان ساخته‌شدنش را قرن سوم میلادی تخمین می‌زنند. آرامگاه افرادی چون نادرشاه و فردوسی و نیز مدارسی چون عباسقلی خان از دیگر آثار تاریخی موجود در این شهر است.
ییلاقات اطراف مشهد، به خصوص شاندیز و طرقبه، زشک، نغدر، جاغرق، کوهسنگی،پارک جنگلی وکیل آباد و بوستان ملت و آبشار اخملد نیز از جمله مکان‌های تفریحی مورد توجه گردشگران هستند.

وضعیت اقتصادی
مشهد به جهت دامپروری و صنعت از اهمیت زیادی برخوردار است. در زمینه کشاورزی، دشت مشهد دارای اراضی مزروعی گسترده است و زراعت اصلی آنها گندم، جو، چغندر قند، پنبه، علوفه و... است و باغات میوه نیز از وسعت قابل ملاحظه‏ای برخوردار است. محصولات عمده مشهد سیب، گلابی، هلو، گوجه فرنگی، گیلاس، آلبالو و... است. مراتع مشهد نیز اکثرا ییلاقی است و مستعد داشتن گونه‏های علوفه‏ای، دارویی و صنعتی می‏باشد. مساحت مراتع مشهد، حدود 1866000 هکتار است که مراتع مصنوعی به مساحت 2000 هکتار و مساحت جنگلها حدود 22500 هکتار است که 15000 هکتار آن شامل جنگلهای پسته و 7500 هکتار شامل جنگلهای ارس است. درختان موجود در جنگلها، زبان گنجشک، اقاقیا، افرا، بید، کاج، سرو خمره‏ای و سرو نقره‏ای‏ است. مشهد از نظر پرورش دام و طیور نیز از اهمیت برخوردار است.

 صنایع موجود در مشهد
صنایع غذایی، نساجی، شیمیایی، کانی غیرفلزی، صنایع قطعه سازی وفولاد کشاورزی از عمده‌ترین صنایع مشهد محسوب می‌شوند همچنین مشهد دومین قطب تولید خودرو در ایران است.

وضعیت صنعتی
مشهد به دلیل وجود منابع معدنی مختلف و تمرکز مراکز تولیدی و صنایع خوراکی، نساجی، برق، الکترونیک، شیمیایی، دارویی، سلولزی و صنایع دیگر فلزی و غیر فلزی، بویژه صنایع دستی دارای اهمیت است و صنایع دستی مهم آن از جمله فرش بافی (قالیچه و گلیم)، نمدمالی، پوستین دوزی، سنگ تراشی، قلمزنی روی سنگ، سفالگری، سبد و حصیربافی، فرآورده‏های چوبی، فلزی و نقاشی روی چرم، مورد توجه زایران و مسافران است. در شهر مشهد به عنوان صنعتی‏ترین قسمت استان خراسان؛ بیشترین فعالیتهای اقتصادی در بخش کشاورزی، صنایع غذایی، صنایع ساختمانی، نساجی و پوشاک انجام می‌شود. صنایع غذایی فعالیت اساسی را در بخش صنعت مشهد تشکیل می‏دهند و مشهد در صنعت قند کشور، مقام برجسته‏ای دارد و یکی از صادرات عمده مشهد به خارج از منطقه است.

همچنین در این بخش، در بیش از پانصد واحد تولیدی و کارخانه، انواع رشته‏های صنایع غذایی شامل قند، شیر پاستوریزه و مواد لبنی، آرد، کمپوت، نوشابه‏های غیر الکلی، آبمیوه و دیگر مواد غذایی فعال است. در بخش صنایع نساجی، ریسندگی، پشم بافی، نخ تابی، بافندگی و نساجی تریکو تولیدات مختلف و متنوعی به بازار فروش عرضه می‏شود و در بخش صنایع فلزی تولیدات مختلف اعم از در و پنجره‏، کابل، سیمهای برق، الکتروموتور و تراش فلزات انجام می‏شود و مهمترین تولیدات در بخش صنایع کانی غیر فلزی، آجرماشینی، آجرفشاری، پانل و فرآورده های عایق سنگی می‌باشد. در بخش صنایع دستی نیز تولیدات مختلف در رشته‏های دستباف، فیروزه، سنگ و محصولات تولیدی کارگاههای پوستین دوزی، قلمکاری، قلاب‌دوزی و قالی‏بافی برای فروش به بازارهای مشهد عرضه می‏شود.
در زمینه موقعیت صنعتی نیز شهر مشهد از گذشته به عنوان یک شهر زیارتی و سیاحتی مطرح بوده و در حال حاضر علاوه بر اهمیت زیارتی و سیاحتی از جهت فرهنگی، علمی‌و سیاسی و اقتصادی اهمیت یافته است، به طوری که به دلایل مختلف، از جمله حضور بیش از 12 میلیون مسافر و زایر در هر سال و قرارداشتن در مسیر بزرگراه آسیایی، از امکانات اقتصادی و تجاری ویژه‏ای برخوردار شده است، چنان که هم اکنون مرکز اداری یکی از مهمترین گمرگات ایران در مشهد قرار دارد. زایران و مسافران عامل اصلی رونق و اهمیت بازرگانی در مشهد بوده‏اند و عامل دیگر قرار داشتن مشهد در مسیر بزرگراه آسیایی است که بازارهای متعدد در این شهر ایجاد شده است.
تعداد زیادی کارگاههای خاص تولیدات کالاهای مورد نیاز زایران در مشهد وجود دارد که سوغاتیهای مشهد از جمله: زعفران، زیره، خشکبار، نبات، مهر و تسبیح و دیگر محصولات را بسته‏بندی نموده، در معرض فروش قرار می‏دهند از مراکز بزرگ تجاری این شهر می‌توان به زیست‌خاور، الماس شرق، پروما، تابان، کیان و بازار رضا اشاره کرد.

علاوه بر اهمیت صنایع در مشهد، صنعت جهانگردی نیز در این شهر از اعتبار و اهمیتی ویژه برخوردار است و به دلیل وجود جایگاه زیارتی و امکانات سیاحتی و گردشگری، مشهد به عنوان یکی از مهمترین قطبهای گردشگری در جهان اسلام و ایران اسلامی‌مطرح است، به طوری که سالانه بین 12 تا 14 میلیون زایر و مسافر در ایام مختلف سال بویژه نوروز و تابستان و ایام مذهبی و اعیاد به مشهد سفر می‏کنند تا ضمن برخورداری از فیوضات معنوی سفر و زیارت بارگاه ثامن الحجج(ع) از جاذبه‏های توریستی این شهر نیز دیدن کنند.

وضعیت فرهنگی
شهر مشهد به میمنت وجود مرقد مبارک ثامن الحجج (ع) از گذشته‏های دور از قطبهای مهم مذهبی و علمی‌محسوب می‏شود؛ به گونه‏ای که در حال حاضر، مشهد به دلیل وجود امکانات مختلف فرهنگی از قبیل حوزه‏های علمیه، مراکز دانشگاهی، پژوهشی و تحقیقاتی متعدد و مراکز مختلف تحصیلات پیش‏دانشگاهی، انجمنهای مذهبی، علمی، ادبی، هنری، جلسات سخنرانی و وجود نشریات و روزنامه های مختلف، یکی از مراکز مهم فعالیتهای فرهنگی کشور به شمار می‏آید.

از دیگر امکانات فرهنگی در شهر مشهد، مجموعه های ورزشی و موزه‏ها می‌باشد که شامل 11 موزه آستان قدس رضوی، موزه نادری، موزه فردوسی و موزه تاریخ طبیعی خراسان و همچنین مراکز پژوهشی، و کتابخانه‏ها ست.
از جمله مهم ترین نشریات مشهد نیز می‌توان از روزنامه خراسان و روزنامه قدس که در سطح کشوری منتشر می‌شوند همچنین هفته‌نامه «شهرآرا» که مخصوص شهر مشهد است یاد کرد.

مشاهیر

و از جمله مشاهیر برخاسته از این خطه نیز می‌توان از:
رهبر فقید انقلاب حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای،ملک الشعراء بهار،مهدی اخوان ثالث، عماد خراسانی، محمدرضا شجریان، شیخ محمود حلبی، حسین ملک، سید محمد حسین حسینی طهرانی،آیت‌الله سید علی سیستانی،آیت‌الله سید حسن طباطبایی قمی‌، آیت‌الله میلانی، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله علی فلسفی،آیت‌الله حسین وحید خراسانی، آیت‌الله مروارید، آیت‌الله حسین نخودکی و آیت‌الله مومن  نام برد.


دانشگاه‌ها
از جمله مراکز آموزش عالی این شهر می‌توان به دانشگاه فردوسی مشهد،دانشگاه علوم پزشکی مشهد،دانشگاه خیام مشهد،دانشگاه خاوران،دانشگاه آزاد اسلامی‌مشهد،دانشگاه آزاد اسلامی‌مشهد - دانشکده فنی سما،دانشگاه پیام‌نور مشهد،موسسه آموزش عالی سجاد مشهد،موسسه آموزش عالی بهار،موسسه آموزش عالی توس مشهد،دانشکده فنی شهید منتظری،دانشگاه امام رضا،مدرسه علمیه آیت‌الله‌العظمی‌خویی اشاره کرد.

محله های قدیمی ‌شهر مشهد
هسته اولیه شهر مشهد به تدریج از به هم پیوستن سه کانون یعنی شهرک نوقان، قریه سناباد و مجموعه حرم مطهر حضرت رضا(ع) به وجود آمده است . حرم مطهر در میانه دو کانون دیگر با فاصله تقریبی 5/1 کیلومتر قرار داشته‌است، شهرک نوقان نیز در ابتدای شکل گیری هسته اولیه شهر نسبت به دو کانون دیگر از اعتبار بیشتری برخوردار بوده و در شمال حرم مطهر قرارداشته است.
 کانونهای عمده سکونتی دو قریه سناباد و شهرک نوقان بودند که در مراحل اولیه شکل گیری شهر به تدریج مسیر این کانونهای جمعیتی تا حرم مطهر به شکل طولی به کاربری مسکونی تبدیل شده‌است، به ویژه مسیر سناباد به حرم که علاوه بر راه زیارتی کانال آبیاری اراضی پیرامون نیز محسوب می‌شد. همزمان با رشد تدریجی شهر مسیر کاروانی منتهی به حرم به ویژه مسیر دروازه قوچان در شمال غربی و پایین خیابان در شرق نیز اشغال شد و در نتیجه پتانسیل کانونهای نوقان و سناباد در مقایسه با هسته زیارتی کاهش و رشد فیزیکی شهر تحت تاثیر کانون مذهبی آن قرارگرفت.
 
خیابان بالاخیابان (حرم تا دروازه قوچان) و پایین خیابان (حرم تا پنجراه ته خیابان) تعریض گردیدند و به تدریج محلات شهر در پیرامون کانونهای اولیه (نوقان و سناباد)،دروازه های شهر و مسیرهای ارتباطی شکل گرفت البته علاوه بر عوامل مذکور مسایل قومی‌، زبانی، منشاء سکونت اولیه و مذهب در شکل دهی محلات شهر نقش عمده ای را ایفا کردند.

تعداد محلات مشهد در آینه تاریخ

گرچه برخی اختلافات بین مفسران بر سر تعداد محلات مشهد وجود دارد اما «فریزر» تاجر انگلیسی در سال 1821میلادی تعداد محلات شهر مشهد را 32 و «صنیع الدوله» در مطلع الشمس به سال 1302 تعداد محلات بزرگ را 9 و کوچک  را10 مورد ذکر می‌کنند .«زین العابدین ابن محمدولی میرزا» نیز  که در زمان ناصر الدین شاه قاجار و حکمرانی رکن الدوله به مشهد آمده و سکنه مشهد رضوی را سرشماری کرده از 6 محله به اسم سراب،سرشور،عیدگاه،پایین خیابان،نوقان،بالاخیابان نام برده است.


اما امروز خیابان علیا(بالا خیابان )، خیابان سفلی (پایین خیابان )، سراب، چهارباغ، عیدگاه و نوقان را به عنوان محلات بزرگ و پاچنار، ارگ، سرسوق، سرحوضان، جدیدها، سرویها، تپ‌المحله،غیرشمارها(سیاهان)،کشمیریها،چاه‌نو را محلات کوچک می‌شمارند.

شهر های خواهر خوانده مشهد

همچنین سانتیاگو دکومیوستلا در اسپانیا و کوالالامپور در مالزی و لاهور پاکستان به عنوان شهرهای خواهرخوانده مشهد شناخته شده اند.

 

زیارتگاهها

گنبد و بارگاه حضرت رضاعلیه‏السلام
درباره سابقه تاریخی حرم مطهر، مورخان و نویسندگان اقوال بسیار نقل کرده‏اند، برخی از تاریخ‏نویسان بر این عقیده‏اند که بقعه مبارکه حضرت رضاعلیه‏السلام پس از وقایع و حوادث مهم خراسان که در طول قرنها به وجود آمد، در معرض تحولاتی قرار گرفت و به واسطه تاخت و تاز اقوام مختلف و لشکرکشی‏ها به سرزمین خراسان همچون تهاجم‏ سبکتکین و غزهای ترکمان و مغولها بارها به‏کلی ویران و سپس بازسازی شده است.  
نویسندگان دیگر بر این نظرند که خرابیهای وارده از تهاجم‏ها به گونه‏ای نبوده است که بنای بقعه را به‏کلی ویران کند، بلکه برخی حملات، خرابیهایی در قسمت فوقانی ایجاد کرده‏اند و به قسمت تحتانی دیوارها آسیبی نرسیده است،البته پایه‏های بقعه همان بنای اولیه است که ابتدا شالوده اصلی آن را با گل چینه ساخته‏اند و به دفعات قسمتهایی از دیوارهای آن مرمت‏شده و تزیین یافته است.
بنابراین، سوابق و ادله قاطع و قراین موجود در بنا نشان می‏دهد که حرم و بقعه مبارکه از قدیم‏ترین بناهای مشهدالرضا است البته گنبد مطهر در طول زمان بر اثر حوادث طبیعی و تهاجم وحشیانه ویرانیهای مکرر را از سر گذرانده است.

 

مقبره شیخ بهایى

مقبره عالم بزرگ شیعى عصر صفوى،« بهاء الدین محمد عامِلى» معروف به «شیخ بهایى»، رواقى مستقل را در مجموعه حرم حضرت رضا علیه السلام تشکیل داده است.
«شیخ بهایى» در سال 953 هجرى در بعلبک لبنان ولادت یافته و در سن هفت سالگى به همراه پدر خویش به ایران هجرت کرده است. او عمده عمر خود را در زمان سلطنت شاه عباس اول صفوى ( 996 ـ 1035 ق ) در ایران، خصوصا شهر اصفهان، سپرى کرده است. از آنجا که وى زمانى در مشهد به تدریس اشتغال داشته پس از مرگ،جسدش را به مشهد منتقل و در جوار مدرس پیشینش مدفون کرده‌اند. مقبره وى در گوشه جنوب غربى صحن نو ( آزادى ) و شرق حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام واقع است. بناى فعلى مقبره در سالهاى 4 ـ 1323 خورشیدى احداث شده و شرح حال نسبتا مفصل شیخ بر روى سنگ قبر نفیس و دیوارهاى مقبره تحریر و حک شده است. ابعاد مقبره 10 در 30/10 متر و دیوارهاى آن آیینه کارى است.


خواجه ربیع
ربیع ابن خثَیم، مشهور به خواجه ربیع، از طایفه بنی اسد و ساکن کوفه، از زمره زهاد هشتگانه صدر اسلام و تابعین ( کسانى که صحابه پیامبر را درک کرده اند ) همچنین از یاران و سرداران حضرت على علیه السلام بوده است. وى ضمن ارادت به حضرت على علیه السلام ظاهرا از خویشان معاویه بن ابوسفیان هم بوده است، بنابراین در سالهاى پایانى خلافت حضرت على علیه السلام و بروز اختلاف میان ایشان و معاویه، به قصد انزوا و دورى از نزاع طرفین، عراق را به قصد ایران و خراسان ترک کرده است. او در سالهاى پایانى عمر ساکن شهر نوغان ( مرکز ولایت توس در آن زمان ) شده، و بالاخره در سال 63 قمرى یا به روایتى ضعیف در سال 61 درگذشته و در یک فرسنگى شمال نوغان - که اینک مزار اوست - مدفون شده است. با توجه به زمان درگذشت خواجه، وى از زمره قدیمی‌ترین رجال مدفون در پیرامون شهر کنونى مشهد است. مدفن او طى چهارده قرن گذشته همواره محلى شناخته شده و زیارتگاه عموم مسلمانان، اعم از شیعه و سنى بوده است. مشهور است که حضرت رضا علیه السلام هنگام سفر به خراسان در سالهاى 200 تا 203 قمرى قبر خواجه را زیارت کرده است. در سال 915 قمرى هم که «شیبک خانِ ازبک» ( سنى مذهب ) پس از برانداختن تیموریان و تصرف هرات عازم مشهد شد؛ مزار خواجه را که « بر یک فرسخى مشهد مقدس » قرار داشت زیارت کرد. اساس بناى فعلى مقبره خواجه ربیع همان است که در سالهاى 1026 تا 1031 قمرى به امر شاه عباس و با سرپرستى یکى از سادات رضوى مشهد به نام « میرزا الغ » احداث شده است. دو کتیبه زیبا با تاریخ‌هاى 1026 و 1031 قمرى در داخل گنبد و ساقه خارجى آن به خط علیرضا عباسى سالهاى احداث و تزیین بنا را می‌نمایاند. مقبره خواجه ربیع بناى با شکوه و زیبایى واقع در باغى وسیع و مصفا بر کناره راست کشف رود در حاشیه شمالى شهر مشهد است. مقبره داراى گنبدى به ارتفاع 18 متر با ساقه اى بلند بر روى بنایى چهار ایوانى است که در بیرون هشت ضلعى می‌نماید. گنبد بنا پوشیده از کاشیهاى زیباى فیروزه اى است ودرون آن نیز مزین به نقاشی‌هاى طلایى رنگ و اخرایى چشم نواز است. مقبره خواجه که به « خواجه ربیع » شهرت دارد در انتهاى خیابانى به همین نام واقع و پس از حرم حضرت رضا علیه السلام از زمره پر زایر ترین زیارتگاهاى شهر مشهد است. روستایى که باغ آرامگاه خواجه در آن واقع شده « حسین آباد خواجه ربیع » نام دارد و از جمله موقوفات مزار خواجه می‌باشد. اداره باغ و مزار خواجه ربیع در قرن اخیر بر عهده آستان قدس رضوى است، در حالى که پیش از آن متولى خاص داشته است. در وقف نامه قابل تاملى که از مدرسه «پریزاد» مشهد با تاریخ 823 قمرى باقى است، بانى آن مدرسه ( پریزاد خانم ) از اعقاب خواجه ربیع معرفى شده است. همچنین باغ خواجه ربیع یکى از قبرستانهاى مهم شهر مشهد است به گونه ای که جد قاجارها ( فتحعلى خان ) نیز که در سال 1139 قمرى توسط «نادرقلى افشار» در همان باغ کشته شده؛ در زیر گنبد مقبره خواجه مدفون است، بدین سبب در دوره قاجاریه توجه ویژه اى به این مزار می‌شده است.


مقبره شیخ طبرسى و غسلگاه و قتلگاه مشهد
«ابوعلى فضل بن حسن طبرسی»  ملقب به «امین الاسلام» و مشهور به «شیخ طَبرسى» از علماى بزرگ شیعه و مفسر قرآن در سده هاى پنجم و ششم قمرى است. وى در سال 470 هجرى قمرى در شهر طَبرس ( بین کاشان و اصفهان ) یا تفرش زاده شده در حالی که عمده عمرش را در مشهد گذرانده است. «شیخ طبرسى» صاحب چند تفسیر بر قرآن کریم است که از آن میان تفسیر «مجمع البیان» وى شهرت بیشترى دارد. شیخ در سال 523 قمرى از مشهد به سبزوار رفته و در سال 548 که معاصر فتنه قوم ترکمانِ غز در خراسان بوده در گذشته است، یا به دست آن قوم مهاجم کشته شده است، بدین سبب در بعضى منابع از وى با عنوان شهید هم یاد شده است. گویا جسد شیخ را در همان زمانِ درگذشت به مشهد منتقل کرده و در یکى از گورستانهاى محترم مجاور حرم حضرت رضا، مشهور به « قتلگاه » و « مغتسل الرضا » یا « غسلگاه » دفن کرده اند. این محل در قرون بعدتر تنها به قتلگاه شهرت یافته و پس از احداث فلکه پیرامون حرم ( 1308 ـ 1312 ش ) و خیابان طبرسى، قبرستان مزبور تسطیح شده و بعدا در بخشى از آن صحنى به نام رضوان احداث شده که در مشهد به باغ رضوان شهرت یافته است. نوشته اند که زمین غسلگاه مشهد را حضرت رضا علیه السلام از محل اجرت کتابت قرآن کریم خریده و وقف بر قبور مومنین و مومنات کرده است. ظاهرا همین گورستان پس از قتل عام مردم مشهد توسط لشکریان عبد المومن خان ازبک در سال 997 قمرى و دفن اجساد ایشان در محل غسلگاه، به قتلگاه شهرت یافته است. با توجه به وجود مدفن شیخ در قبرستان قتلگاه، پس از احداث خیابان شمالى حرم ( در زمان رضا شاه پهلوى ) خیابان مزبور به نام « طبرسى » نامگذارى شده که یکى از خیابانهاى مهم و مرکز شهر مشهد است. گرچه باغ رضوان ضمن توسعه حریم حرم در سال 1370 تخریب شده؛ اما گور شیخ با تزریق بتون بر اطراف آن جا به جا و بناى جدیدى براى آن ساخته شده است. اینک مقبره شیخ طبرسى در فضاى شمالى حرم واقع در ابتداى خیابان طبرسى بر جا و محترم است.

قبر پیر پالاندوز
مقبره یکى از عرفاى شیعه مذهبِ « ذهبیه » به نام شیخ «محمد المقتدى کارندهى» ( منسوب به قریه کارده مشهد ) مشهور به «پیر پالاندوز»، از زمره قدیمی‌ترین زیارتگاههاى عرفانى این شهر است. این بنا در حاشیه کوچه شور در اوایل پایین خیابان قرار داشته و پس از انقلاب اسلامى به مناسبت توسعه حریم حرم تخریب و مجددا بازسازى شده است. بناى اولیه در زمان سلطنت پدر شاه عباس ( سلطان محمد خدابنده ) به سال 985 قمرى ساخته شده است.وی ششمین قطب سلسله ذهبیه پس از سید عبدالله برزش آبادى بوده است که به اعتقاد مردم مشهد، از طریق پالان دوزى یا پاره دوزى امرار معاش می‌کرده و داراى کراماتى بوده است.

قبر سبز
مقبره یکى از اعقاب امام سجاد علیه السلام به نام «سید فخرالدین»، مشهور به قبر سبز، واقع در شمال حرم حضرت رضا علیه السلام از زمره قدیمی‌ترین مقابر ساداتِ شهر مشهد است. این مقبره اصلا در قبرستان قدیمى غسلگاه پیشین و قتلگاه بعدى قرار داشته و پس از تسطیح قبرستان قتلگاه و تبدیل بخشى از آن به « باغ رضوان » در ضلع شمالى این باغ واقع شده است. ضمن توسعه حریم حرم حضرت رضا در سالهاى پس از انقلاب اسلامى که باغ رضوان تخریب شده، مقبره سید فخرالدین باقى مانده و بناى جدیدى بر روى آن احداث گردیده که اکنون در حاشیه بازارچه «حاج آقاجان» قرار دارد و زیارتگاه عموم زایرانى است که در آن حدود سکنى یا رفت و آمد دارند. این مقبره سنگ قبر سبزرنگ اصیلى ( به ابعاد تقریبى 3 متر طول، 70 سانتیمتر عرض و 40 سانتیمتر ارتفاع ) دارد که زمان درگذشت و نام و نسب وى تا حضرت سجاد علیه السلام بر روى آن حک شده است. بنابر متن سنگ قبر، نسب وى با هجده واسطه به امام زین العابدین علیه السلام می‌رسد و در سال 671 قمرى درگذشته است. مقبره «سید فخرالدین» در زمان افشاریه به « مزار میر » هم شهرت داشته و محلى شناخته شده و محترم براى اهالى مشهد بوده است. بدین سبب علیشاه افشار ( برادر زاده و جانشین نادرشاه ) در زمان سلطنت کوتاه مدت خود ( 1160 ـ 1162 ق ) در جوار آن براى خویش مقبره اى معتبر ساخته و املاک مهمى را وقف بر نگهدارى بناى قبر خود کرده است.

گنبد خشتی
این بنا مقبره اى است متعلق به یکى از نقَباى سادات موسوى شهر مشهد و از اعقاب امام موسى بن جعفر علیه السلام به نام « امیر سلطان غیاث الدین محمد بن امیر طاهر موسوى » که در فاصله تقریبا پانصد مترى شمال حرم حضرت رضا علیه السلام واقع است و از زیارتگاههاى مهم این شهر به شمار می‌رود. این بنا که ظاهرا در آغاز داراى گنبدى خشت پوش بوده، به « گنبد خشتى » شهرت یافته است. گنبد خشتى در کوچه اى با همین نام در ابتداى خیابان طبرسى واقع است . از آنجا که نام اجداد غیاث الدین محمد در منابع تاریخى معتبر نیز ذکر شده، در صحّت نسبِ وى تردید نیست. نیاکان او از قرن ششم تا نهم قمرى اداره کننده اصلى حرم حضرت رضا علیه السلام بوده و در آبادانى آن کوشیده اند. اخلاف خاندان ایشان نیز تا زمان صفویه ( قرون دهم و یازدهم قمرى ) از زمره نقباى سادات و بزرگان شهر مشهد بوده اند. مقبره مشهور به گنبد خشتى احتمالا همزمان با درگذشت سلطان محمد احداث شده و متعلق به دوره تیمورى است. بنا شامل یک سرداب، چهار طاقه‌یى، چهار ایوانه بر روى سرداب و یک گنبد ساقه دار بر فراز آن است که ارتفاع گنبد از کف زمین تا نوک آن 9/14 متر می‌باشد. کل بنا از آجر و گچ ساخته شده و گنبد آن دو پوششه است. داخل بنا مزین به مقَرنسهاى گچى بسیار زیباست. گرداگرد زیر گنبد و اطراف چهار ایوان هم مرین به آیاتى از سوره هاىملک  و واقعه به خط زیباى محقق و ثلث است. در دوره قاجار به سبب دودگرفتگى داخل بنا آن را به نوعى دیگر تزیین کرده اند، اما در سال 1380 تزیینات مزبور بازپیرایى شد و نقوش و کتیبه هاى اصلى آن تثبیت و احیا شد.

اماکن تاریخی

گنبد سبز

گنبد سبز که نامش را از رنگِ گنبد خود گرفته، بنایى متعلق به دوره صفوى و مقبره یکى دیگر از عرفاى شیعه مذهب در شهر مشهد است. این بنا در حال حاضر در قلب شهر و مجاور ارگ سابق در خیابان آخوند خراسانى ( خاکى پیشین ) قرار دارد.در خصوص معماری آن نیز باید گفت که این بنا داراى گنبدى فیروزه اى رنگِ متمایل به سبز، چهار ایوان و هشت ضلع می‌باشد و در سالهاى اخیر مرمت شده است. در زیر گنبد بنا کتیبه اى به خط ثلث وجود دارد که در پایان آن تاریخ 1058 قمرى نوشته شده است.
بنابراین «گنبد سبز» در زمان شاه عباس دوم صفوى ( 1052 ـ 1077 ق ) ساخته و یا تکمیل و تزیین شده است. این بنا احتمالا در سال 1036 ساخته و در سالهاى 1055 تا 1058 تکمیل و تزیین شده است. در زمان قاجاریه بعضى از مردم مشهد اعتقاد داشته اند که فرد مدفون در «گنبد سبز»، « شیخ مومن » نام داشته و در سال 904 فوت کرده است.
گرچه در قرن حاضر بعضى وى را «محمد على موذن» از شیوخ ذهبیه دانسته اند،  اما فرد مدفون در«گنبد سبز» را عموما به نام « شیخ محمد مومن عارف استرآبادى » می‌شناسند. این مقبره مورد توجه و زیارت مردم محلى مشهد، خصوصا پیروان تصوف و عرفان است.


قبر طهماسب صفوی
یکى از صفه هاى حرم حضرت رضا علیه السلام که در قسمت پشت سر حضرت ( در شمال بقعه مطهر ) قرار دارد، مشهور به « صفه شاه طهماسب » است و محل قبر آن شاه تلقى می‌‌شود. شاه «طهماسب» صفوى فرزند شاه «اسماعیل» و دومین سلطان این دودمان پس از 54 سال سلطنت، در ماه صفر سال 984 در قزوین در گذشت. جسد وى ابتدا به سبب نزاع جانشینانش در باغچه حرم دفن شد. کمى بعد آن را به «امامزاده حسین» قزوین منتقل کردند. یک سال بعد حاکم جدید مشهد مامور انتقال تابوت شاه به مشهد شد. جسد در سال 985 در یکى از رواقهاى حرم دفن شد، تا این که در سال 997 مشهد به تصرف ازبکان در آمد. ایشان همان سال درصدد برآمدند تا به قصد اهانت به شاهان صفوى اجساد کسانى از ایشان را که در مشهد و حرم رضوى مدفون بودند به بخارا ببرند. استخوانهایى منسوب به شاه طهماسب و فرزند و جانشین وى ( شاه اسماعیل دوم ) از گورهایشان در آورده و به بخارا منتقل شد. ازبکها که تا اواخر سال 1006 قمرى خراسان و مشهد را در تصرف داشتند، در سال 1005 شنیدند که جسد منسوب به شاه طهماسب به وى تعلق نداشته و مقبره او در جاى دیگرى از حرم بوده است. در نتیجه «عبدالمومن خان» یکى از معتمدان خویش را مامور نبش قبر جدید شاه طهماسب و انتقال استخوانهاى وى به بخارا کرد. آن مامور که « دوستم بهادر » نام داشت استخوانهایى را از حرم در آورد و عازم بخارا شد؛ اما در میانه راه یکى از ارادتمندان دولت صفوى وى را تطمیع و تشویق به بردن استخوانها به اصفهان کرد. او نیز پذیرفت و با رسیدن جسد به اصفهان، عامه اهالى و امراى قزلباش با احترام به تشییع جنازه منسوب به شاه طهماسب پرداختند و آن را در «امامزاده على» دفن کردند. به رغم آنچه گذشت، پس از آن که ازبکها توسط شاه عباس از خراسان بیرون رانده شدند، گروهى مدعى شدند که آن جسد دوم هم به شاه طهماسب تعلق نداشته و مدفن او جاى اَمن دیگرى در حرم رضوى است که همچنان مصون باقى مانده است. قبورى که توسط ازبکها به عنوان مقبره شاه طهماسب حفر شده بود در صفه پایین پاى حضرت رضا علیه السلام قرار داشت اما اکنون صفه بالاسر حضرت، محل قبر شاه طهماسب شناخته می‌شود.
مقبره بابر
«ابوالقاسم بابر» فرزند «بایسنغر بن شاهرخ» که در سالهاى 852 تا 861 قمرى در مشهد و هرات سلطنت کرده و در سال 861 در مشهد درگذشته؛ اولین کسى است که مشهد را مرکز سلطنت خویش قرار داده است. مقبره وى که در مدرسه بالاسر قرار داشته به سبب تخریب مدرسه و تبدیل آن به رواق «دارالولایه» از حرم مطهر ( در آستانه انقلاب اسلامى ) محو و ناپیدا شده است. مورخان عهد تیمورى زمان وفات وى را روز 25 ربیع الثانى سال 861 پس از عشرت و کامرانى در « چهارباغ مشهد » و محل دفنش را زیر « گنبد مدرسه اى که ( شاهرخ ) در جوار مزار فایض الانوار «حضرت امام رضا» علیه السلام ساخته، یا مدرسه « شاهرخى » نوشته اند.

بقعه هارونى ( مقبره هارون الرشید)
  بقعه هارونى، یعنى بناى قبر هارون الرشید، اصلا بقعه مطهرى است که اکنون ضریح حضرت رضا علیه السلام در میان آن قرار دارد. این بقعه که بنایى تقریبا ده متر در ده متر است پس از مرگ هارون الرشید در سال 193 قمرى (808 م) احداث شده که به « بقعه هارونى » شهرت یافته است. ده سال پس از مرگ خلیفه که حضرت رضا علیه السلام شهید و در کنار هارون در داخل بقعه هارونى به خاک سپرده شدند، بقعه مزبور به مرور به « مشهد الرضا » و « مشهد »، و سپس به « حرم حضرت رضا » یا « آستان قدس رضوى » تغییر نام داد. جسد هارون دقیقا در وسط بقعه قرار دارد و جسد حضرت رضا علیه السلام در بالا سر هارون، واقع در حاشیه غربى آن دفن شده است. بدین سبب پس از آن که بر روى قبر حضرت ضریحى بزرگ نصب شد، فاصله قسمت بالاسر ضریح تا دیوار غربى بقعه بسیار تنگ گردید و زایران هنگام عبور از آن قسمت باریک عموما دچار زحمت می‌شدند و بر هارون الرشید لعنت می‌فرستادند، تا این که در سده حاضر دیوار بقعه را از قسمت بالاسر توسعه دادند و این معضل تا حدودى مرتفع شد .قبر هارون الرشید دست کم تا اوایل سده هفتم قمرى داراى ضریحى مشخص در وسط بقعه مطهر بوده است. اما از آن پس ظاهرا به امر سربداران شیعه مذهب ضریح بر داشته شده است. در قرون بعد نام بقعه هارون به فراموشى سپرده شده تا این که در اوایل سده حاضر گروهى که در جستجوى مقبره هارون در ولایت توس بوده اند؛ بناى ناشناخته اى در شهر تابران توس ( واقع در 4 فرسنگى مشهد ) را همان مقبره هارون و حتى کاخ و زندان وى پنداشته و نام « هارونیه » یا « بقعه هارونى » را بر آن نهاده اند. این که قبر هارون الرشید همچنان در وسط بقعه مطهر حضرت رضا علیه السلام قرار دارد، دلالت بر این میکند که اساس این بقعه تغییرى نیافته و همان بقعه هارونى است.

گنبد الله وردى خان
بناى مشهور به گنبد «الله وردى خان» را سردار مشهور شاه عباس صفوى به عنوان مقبره خویش در شمال شرق گنبد حاتم خانى و شرق توحید خانه احداث کرده و از رواقهاى بسیار هنرى و ارزشمند حرم حضرت رضا علیه السلام است. ساختمان بنا در سال درگذشت «الله وردى خان» (1022 ق ) به پایان رسیده و خان در آن مدفون شده است. این رواق بنایى هشت گوشه با هشت صفه است که کمترین فاصله اضلاع رو به رو 57/8 و بیشترین آنها 30/12 است. ارتفاع گنبد از کف 9/16 متر می‌باشد. دیوارهاى گنبد الله وردى خان با کاشیهاى نفیس رنگارنگى پوشیده شده است. این رواق در سالهاى 1340 تا 1347 خورشیدى مرمت و رویه بیرونى آن با مس پوشانده شده است؛ به همین سبب ظاهرا کبوتران حرم از نشستن بر روى این گنبد پرهیز می‌کنند؛ در حالى که بر روى گنبد طلا می‌نشینند. از گنبد الله وردى خان در دوره صفوى و نادرى عموما به عنوان ضیافت خانه و محل صرف شربت ( به جاى دارالضیافه) استفاده می‌شده است .


آرامگاه نادرشاه افشار
نادرشاه افشار که براى اولین بار شهر مشهد را مرکز حکومت ایران قرار داد، اولین مقبره خویش را در این شهر میان سالهاى 1145 ـ 1143 قمرى احداث و رقباتى را وقف آن نمود. ضریح نفیس و گرانقدر یکى از مقابر او در شهر مشهد نیز در آغاز سلطنت چهل روزه «سید محمد متولى»، به عنوان جانشین شاهرخ ( نوه نادر ) در سال 1163 قمرى به حرم حضرت رضا علیه السلام منتقل شد. بدین سان نادرشاه تا مدتها در شهر مشهد داراى مقبره اى نبود تا این که«قوام السلطنه» در اواخر عهد قاجار ( 1296 خورشیدى ) در محل یکى از مقابر ویران شده نادرى، آرامگاه جدیدى براى وى ساخت و استخوانهاى او را از تهران به مقبره مزبور منتقل کردند. این بناى جدید که در محل فعلى آرامگاه وى قرار داشت مدتى بر پا بود تا این که انجمن آثار ملى ایران در سال 1335 خورشیدى درصدد بر آمد آرامگاهى براى وى در همان محل مقبره ساخته «قوام السلطنه» احداث نماید. این کار از سال 1336 شروع شد و در سال 1342 به پایان رسید. مقبره کنونى نادرشاه واقع در ضلع شمال غربى چهارراه شهدا ( نادرى سابق ) است که پس از حرم حضرت رضا علیه السلام مهمترین موضع توریستى ـ تاریخى شهر مشهد تلقى می‌شود.این بنا در باغى به مساحت 14400 متر مربع ساخته شده است. مقبره شامل سکویى دوازده پله اى، محل گور، پوششى خیمه مانند بر روى قبر، سکویى مرتفع در مجاور قبر با مجسمه نادرشاه سوار بر اسب و سه تن دیگر در پى او، یک غرفه فروش کتاب و دو تالار براى موزه است. مصالح مقبره عمدتا از سنگهاى خشن و سخت گرانیت کوهسنگى مشهد است. پوشش مقبره کاملا به مانند چادر عشایرى است، که نادر در آن زاده و هم کشته شده است. پوشش دیوارهاى داخلى مقبره نیز از سنگهاى مرمر اخرایى رنگ مراغه انتخاب شده تا قتل نادرشاه در داخل چادر را تداعى کند.

 


مقبره امیر شاه ملک (مسجد شاه)
این مقبره بنایى تاریخى از دوره تیمورى است که تا پیش از انقلاب اسلامى به مسجد شاه شهرت داشت و بعد به نام مسجد «هفتاد و دو تن» خوانده شد.این بنا مقبره یکى از امراى شاهرخ تیمورى به نام امیر شاه ملک ( یا ملک شاه ) است. این مقبره در محل چهار سوق و تلاقى دو بازار بزرگ و فرش فروشها در کنار میدانى قدیمى به نام « سرِ سنگ » احداث شده و پس از توسعه حریم حرم در مجاورت ضلع جنوب غربى حرم قرار گرفته است. بنا شامل یک سرداب براى دفن جسد، قبه اى 5 در 5 مترى، گنبدى دو پوششه به ارتفاع 4/17 متر، ایوانى در جانب شمال به ارتفاع 4/9 متر، فضاهایى جانبى و دو گلدسته در طرفین ایوان می‌باشد. گرداگرد ایوان کتیبه اى داشته که تنها قسمت پایانى آن بر روى پایه سمت چپ باقى مانده و این جملات به وضوح در آن قابل خواندن است: « الامیر ملکشاه اعرج الله معارج دولته فى رجب سنة خمس و خمسین و ثمانمایة للهجرة » در سال 809 قمرى که «شاهرخ» ولایت خراسان را با مرکزیت توس و مشهد به فرزند جوان خویش «الغ بیک» بخشید؛ شاه ملک را هم به امیر الامرایى وى منصوب کرد. وى تا سال 811 که مامور فتح و تصرف ماوراء النهر شد، در خراسان مستقر بود. در سال 812 که حکومت ماوراء النهر به «الغ بیک» داده شد، امیرشاه ملک هم همراه او گردید. این دو ظاهرا تا سال 817 حکومت خراسان را داشتند، اما از آن زمان به بعد فرزند دیگر شاهرخ یعنى «بایسنغر میرزا» والى خراسان ( با مرکزیت توس ) شد. بنابراین امیرشاه ملک در سالهاى 809 تا 817 قمرى حاکم اصلى خراسان، یا دست کم بزرگترین امیر این خطه بوده است تا این که در سال مزبور در خوارزم درگذشت و جسدش به مشهد حمل و در بنایى که خود وى براى این منظور ساخته بود، مدفون شد. اصل مقبره امیرشاه ملک بین سالهاى 809 تا 829 قمرى احداث شده اما تکمیل و تزیین آن تا سال 855 طول کشیده است. این بنا که در زمان شاه سلطان حسین صفوى ( 1119 ق ) و هم نادرشاه افشار ( 1155 ق ) مرمت گردیده، داراى گنبد فیروزه اى رنگ و دو گلدسته زیباست. این بنا هر چند به عنوان زیارتگاه شناخته نمی‌شود، اما کاربرد فرهنگى ـ توریستى دارد. این بنا که عنوان « مسجد شاه » را از نام « شاه ملک » یا بناى مجاور خود به نام « حمام شاه » گرفته باشد، نمی‌توانسته مسجد باشد؛زیرا قبله آن با قبله مشهد انطباق ندارد و در سرداب آن هم چند جسد دفن شده است.


تفرجگاه‌ها

تفرجگاه های فرح بخشی در اطراف مشهد وجود دارد. آبشار زیبای «اخلمد» از مناطق کهن و ییلاقی اطراف مشهد بسیار دیدنی است. فهرست تفرجگاه های مشهد را به همراه توصیف هر یک در زیر می بینید:
• روستای اخلمد
• بخش طرقبه
• شاندیز
• زشک
• جاغرق
• کنگ
• بند گلستان
• نغندر
• چشمه گیلاس
• روستا های حصار و گلستان
• چشمه آب گرم گرماب
• چشمه سبز سوزسو
• سد طرق
• سد کارده
• دره  کارده
• غار مغان
• غار زری
• غار کارده
• دریاچه بزنگان

جاذبه‌های طبیعی
 چشمه گراب
به فاصله یک کیلومتری جنوب جاده مشهد به نیشابور در 49 کیلومتری مشهد واقع شده است. آب این چشمه از دسته آبهای کلروره سدیک آهن دار و هیپوترمال با باقی مانده خشک زیاد و اسیدیته زیاد می باشد .ازدیاد ترشحات بزاق , معده , صفرا و لوزالمعده از خواص درمانی این آب است . همچنین این آب در درمان بیماریهای مفصلی سودمند است .
 
تفرجگاه اخلمد
این تفرجگاه در 84 کیلومتری جنوب غربی شهرمشهد قرار گرفته است .در فاصله 3 کیلومتری جنوب روستای اخلومه آبشاری به ارتفاع 23 متر جریان دارد که از مناظر بسیار دیدنی این تفرجگاه محسوب می شود . تفرجگاه اخلومه مجموعه ای زیبا و دلفریب برای دوستداران طبیعت است که می خواهند به دور از هیاهوی شهر , تن به آرامش و زیبایی های طبیعی بسپارند .
 
تـفرجگاه طرقبه
تفرجگاه طرقبه از غرب به کوه های بینالود , و از شمال به کوه تخت رستم محدود می شود و دردامنه کوه های بینالود واقع شده است .  این منطقه به علت وجود چشمه سارها و درختان فراوان از مناطق خوش آب و هوای مشهد محسوب می شود.
 

منابع
www.satsat3.com
www.anobanini.ir
www.mums.ac.ir

www.farhangsara.com
www.imamreza.net
www.sazemanefarhangi.com
www.tooscom.com

www.gardeshgar.com
www.shereno.com
www.hamshahrionline.ir
www.aqrazavi.org
www, yagharib.ir
www.shiasearch.com

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

کرامات امام رضا(ع)

اداى قرض

       خانمى علویه (سیده ) که از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت به اوقات نمازهاى خود و سایر عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پریشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون امکان اداى قرض خود را نداشت در شب جمعه پنجم ربیع الثانى 1331 توسل به امام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسیار کرده که مرا از قرض آسوده فرمائید. پس خوابش برد و در خواب به او گفته شد که شب جمعه دیگر بیا تا قرضت را ادا کنیم . لذا در این شب جمعه بحرم مطهر تشرف پیدا کرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت .
       تا قریب به ساعت هشت از شب، بعد از خواندن دعاى شریف کمیل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پیش روى مبارک حضرت نشست در انتظار که آیا امام(ع) چگونه قرض او را مى دهند.
       چون خبرى نشد عرض کرد مگر شما نفرمودید شب جمعه دیگر قرض تو را مى دهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد. ناگهان از بالاى سر او قندیلهاى طلا که بهم اتصال داشت بهم خورده و یکى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمین رسید و عجب این است که چون گوى بلند شده و در دامن علویه قرار گرفت .
       حاضرین از این امر تعجب نموده و بر سر آن علویه هجوم آوردند به نحوى که نزدیک بود صدمه اى به او برسد، پس خبر به تولیت وقت که مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علویه را طلبید و وجهى بوى داد و قندیل را گرفت لکن آن علویه محترمه با ورع بیشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من این مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بیش از این احتیاج ندارم.


شفاى پا

       کربلائى رضا پسر حاج ملک تبریزى الاصل و کربلائى المسکن فرمود: من از کربلا به عزم زیارت حضرت على ابن موسى الرضا (ع ) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسیدم به ایوان کیف و آن اسم منزل اول بود. از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گردیدم و چون خوابیدم و بیدار شدم پاى چپ خود را خشک یافتم از این جهت در همان ایوان کیف دو ماه توقف نمودم که شاید بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غیره داشتم تمام شد و از علاج نیز مایوس شدم .
       پس با همان حالتى که داشتم برخاستم و دو عدد چوبى را که براى زیر بغلهاى خود فراهم کرده بودم و بدان وسیله حرکت مى کردم زیر بغلهاى خود گرفته و براه افتادم .
       گاهى بعضى از مسافرین که مى دیدند من با آن حال به زیارت امام هشتم(ع) مى روم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مى کردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قریب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخیابان بسر بردم. روزش با همان چوبهاى زیر بغل رو به آستان مقدس امام رضا(ع) نهادم و نزدیک بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى کرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بیرون آمده روانه شدم تا بصحن عتیق رسیدم و در کفشدارى چوب زیر بغلم لرزید و بزمین افتادم. پس با دل سوزان و چشم گریان نالیدم و عرض کردم اى امام رضا مرادم را بدهید آنگاه بزحمت برخاسته چوبها را در کفشدارى گذاردم و خود را بر زمین کشیدم تا بحرم مطهر مشرف گردیدم و طرف بالاسر شریف ، گردن خود را با شال خود بضریح مقدس بسته و نالیدم که اى امام رضا مرادم را بدهید.
       پس بقدرى ناله کردم که بى حال شدم و خوابم برد در خواب فهمیدم کسى سه مرتبه دست به پاى خشکیده من کشیدند نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم که نزد سر من ایستاده اند و مى فرمایند برخیز کربلائى رضا پایت را شفا دادیم . مثل اینکه من سخن ایشانرا نشنیدم . دیدم آن شخص رفتند و برگشتند و باز فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، عرض ‍ کردم چرا مرا اذیت مى کنید. پس تشریف بردند بار سوم آمدند و فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، در این مرتبه عرض کردم شمارا بحق خدا و بحق پیغمبر(ص) و بحق موسى بن جعفر(ع) کیستید .
       فرمودند: امام شما، رضا. تا این سخن را فرمودند، من دست را دراز کردم تا دامن آن حضرت را بگیرم بیدار شدم در حالتى که قدرت بر تکلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع کردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم که پاى خشکیده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقریبا نیم ساعت بیش نگذشته بود.


شفاى دردها

        مشهدى رستم پسر على اکبر سیستانى فرمود: من دوازده سال قبل از این تاریخ (سیزدهم ماه ربیع الثانى سنه 1335) از سیستان به مشهد مقدس مشرف و مقیم شدم پس از دو سال زوجه ام از دنیا رفت و بعد از آن درد شدیدى به پاى راست و کمرم عارض شد. به نحوى که از درد بى تاب شده و قوه برخاستن نداشتم و به جهت نادارى و پریشانى نتوانستم به طبیبهاى ایرانى رجوع کنم. لذا به حمالى گفتم تا مرا بر پشت نموده و به بیمارستان انگلیسى برد و دکتر انگلیسى در آنجا چهل روز باقسام مختلفه و دواهاى بسیار در مقام علاج برآمد. هیچ اثر بهبودى ظاهر نشد. بلکه پاى راستم که درد مى کرد روح از آن رفت و خشک شد به نحوى که ابدا احساس حرارت و برودت نمى کردم . لذا از درد پا راحت شده لکن کمرم مختصرى درد مى کرد و به جهت بى حس ‍ شدن پا نمى توانستم حتى با عصا بایستم . دکتر هم چون از علاج من ناامید شد به حمّالى گفت تا مرا از مریضخانه بیرون آورده پهلوى کوچه اى که نزدیک ارک دولتى بود گذاشت و من قریب ده سال در آن کوچه و نزدیکى آن تکدّى مى کردم و بذلت تمام روزگار را مى گذراندم تا در این اواخر بدرد بواسیر مبتلا شدم .
       چون درد شدّت گرفت بسیار متاذى شدم و خود را به طبیب رساندم و او جاى بواسیر مرا قطع کرد و بیرون آمدم از اثر قطع بواسیر بیضتینم ورم کرد و مانند کوزه بزرگى شد و با این حال درد کمرم نیز شدت کرد. و در عذاب بودم .
       روزى یک نفر ارمنى از آن کوچه مى گذشت و شنید که من از درد ناله مى کنم از راه شماتت گفت شما مسلمانها مى گوئید هرکس به کنیسه ما پناه برد دردش بدرمان مى رسد پس تو چرا پناه نمى برى که شفا بیابى (مقصود او از کنیسه حرم مطهر حضرت ثامن الائمه علیه السلام بود.)
       شماتت آن ارمنى خیلى بر من اثر کرد بطوریکه درد خود فراموش کردم گویا بى اختیار شدم و به او گفتم تو را با کنیسه ما چکار است . ارمنى نیز متغیّر شده به من بد گفت و چوبى هم بر سر من زد و رفت .
       من با نهایت خلق تنگى و پریشانى قصد پابوسی آستان مقدس امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) نمودم و چون قدرت راه رفتن نداشتم با سر زانوى چپ ، خود را کم کم کشانیدم تا به حرم مطهر رسیدم و بالاى سر خود را با ریسمانى بضریح بستم و عرض کردم آقاجان من از در خانه اتان بجائى نمى روم تا مرا مرگ یا شفا دهید و مرگ براى من بهتر است زیرا که طاقت شماتت ندارم .
       پس دو روز در آستان آن حضرت بودم. روز سوم درد کمر و بواسیر شدت گرفت و یکى از خدام در حرم مرا اذیّت مى کرد که برخیز و از حرم بیرون شو. مى گفتم آخر من شلم و دردمندم و به کسى کارى ندارم و از مولاى خود شفا یا مرگ مى خواهم پس با دل شکسته بقدرى عرض کردم یا مرگ یا شفا و مرگ براى من بهتر است تا خوابم برد.
       در عالم خواب دیدم دو انگشت از ضریح مطهر بیرون آمد و بر سینه ام خورد و صدائى شنیدم که فرمودند: برخیز!! من خیال کردم همان خادم است که مرا اذیت مى کرد. گفتم اذیت مکن بار دیگر دو انگشت از ضریح بیرون آمد و بر سینه ام رسید و فرمودند برخیز. گفتم نه پا دارم و نه کمر: فرمودند کمرت راست شد! در این حال چشمم را باز کردم ، میان ضریح مطهر آقائى دیدم که قباى سبز در بر و فقط عرق چینى بر سر داشتند و از روى مبارکشان ضریح پر از نور شده بود. فرمودند: برخیز که هیچ دردى ندارى .
       تا این سخن را فرمودند فوراً برخاستم و به سرعت دست دراز کردم که دامن آن بزرگوار را بگیرم و حاجت دیگر بخواهم از نظرم غائب شدند. ملتفت خودم شدم که خواب هستم یا بیدار و دیدم صحیح و سالم ایستاده ام و از درد کمر و از مرض بواسیر و ورم بیضتین اثرى نیست.


شفاى لال

       شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد بنام شکرالله فرمود: چون فهمیدم جماعتى از اهل سلطان آباد (که این زمان آنجا را اراک مى گویند) قصد زیارت امام هشتم على ابن موسى الرضا(ع) را دارند من نیز اراده تشرف بدربار آن بزرگوار نموده و عازم شدم و با ایشان پیاده روبراه نهادم و چون لال بودم باشاره بین راه مقاصد خود را بهمراهان مى فهمانیدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر مشرف گردیدم.
       چون شب جمعه رسید من بى خبر از همراهان بقصد بیتوته در حرم شریف ماندم و پیش روى مبارک امام(ع) گردن خود را بآنچه بکمرم بسته بودم بضریح بستم و با اشاره عرض کردم اى امام غریب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گریه زیادى کردم و سرم را بضریح مقدس گذاشته خوابم ربود.
       خیلى نگذشت کسى انگشت سبابه به پیشانى من گذاردند و سرم را از ضریح بلند نمودند. نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و سر مبارکشان را عمامه سبزى بود و تحت الحنک انداخته و بر کمر شال سبزى داشتند پس با تمام انگشتان خود بر پهلوى من زدند و فرمودند شکرالله برخیز. خواستم برخیزم با خود گفتم اول باید گره هاى شال گردنم را باز کنم آنگاه برخیزم چون نگاه کردم دیدم تمام گره ها باز شده است.
      چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم دیگر آن بزرگوار را ندیدم لکن صداى سینه زدن و نوحه زائرین را در حرم مطهر مى شنیدم . آنوقت دانستم که امام رضا(ع) به من شفا مرحمت فرموده است .


شفاى درد

       شب جمعه چهاردهم ماه شوال سنه 1343 هجرى قمرى خانمى بنام فاطمه دختر فرج الله خان زوجه حاج غلامعلى جوینى ساکن سبزوار شفاء یافت چنانچه شوهرش نقل کرده :
       زوجه ام بعد از وضع حمل بیمار شد تا گرفتار تب دائم گردید و تب او به 37 الى چهل درجه مى رسد و هرچه دکتران سبزوار در معالجه او سعى کردند فائده نبخشید بلکه بمرضهاى دیگر دچار گردید. یکى از اطباء گفت خوب است او را به جهت تغییر آب و هوا بخارج شهر ببرى. مریضه چون این سخن را شنید به من گفت حال که دکتر چنین گفته است بیا و منّتى بر من گذار باینکه مرا بزیارت حضرت رضا(ع) ببر تا شفاى خود را از آنحضرت درخواست کنم یا در آنجا بمیرم.
       من راى او را پسندیدم و حرکت نموده تا به مشهد مشرف شدیم و چهار روز نزد طبیبى که او را مؤیدالاطباء مى گفتند براى معالجه رجوع کردیم لکن اثر بهبودى ظاهر نشد. آنگاه به دکتر آلمانى رجوع نمودیم و او پس از معاینه گفت بایستى یکسال لااقل معالجه شود. پس بیست روز مشغول معالجه گردید. لکن عوض بهبودى مرض شدت کرد بنحویکه زمین گیر شد و نتوانست حرکت کند. لذا من خودم نزد دکتر مى رفتم و دستور مى گرفتم تا روز سه شنبه یازدهم شوال وقتى که رفتم دیدم حاج غلامحسین جابوزى با جماعتى نزد دکتر آمدند و حاجى مذکور به دکتر گفت دیروز حضرت رضا(ع) دختر مرا شفاء مرحمت فرموده و اینک او را آورده ام تا معاینه کنى همان قسمى که دیروز معاینه نمودى پس دکتر دست دختر را سوزن زد و فریاد او از سوزش بلند شد.
       دکتر دانست که دستش صحت یافته خوش وقت شد و گفت : من تو را باین کار دلالت کردم. آنگاه بدیلماج خود گفت بنویس که من دیروز کوکب مشلوله را معاینه کردم و علاجى براى او نیافتم مگر به نظر پیغمبر یا وصى او و امروز او را سلامت دیدم و شکى در شفاى او ندارم.
       حاج غلامحسین مى گوید: بدیلماج گفتم به دکتر بگو چرا مرا به توسل بامام راهنمائى نکردى؟ جواب داد که او مردى بود بیابانى و محتاج بدلالت بود لکن تو مردى باشى تاجر و با معرفت احتیاج بدلالت نداشتى.
       پس من اجازه حمام براى او خواستم اذن نداد. گفتم براى بودن بحرم و توسل بامام چاره اى نیست از اینکه حمام رود و پاکیزه شود گفت پس بحمام معتدل الحراره رود. بالجمله نزد مریضه خود آمدم و حکایت شفاى کوکب را بوى گفتم و او بگریه درآمد من باو گفتم تو نیز شب جمعه شفاى خود را از امام هشتم(ع) بگیر پس روز پنجشنبه بهمراهى زنى بحمام رفته و عصرى بحرم مطهر تشرف حاصل کرده و شفاى خودش را از حضرت گرفت.
       اما خود آن زن گفته است چون خبر شفا یافتن کوکب را شنیدم دلم شکست با خود گفتم من بامید شفا به مشهد آمده ام لکن چه کنم که بمقصود نرسیدم تا اینکه پیش از ظهر روز چهارشنبه خوابیده بودم. در عالم رؤ یا سید بزرگوارى را دیدم که عمامه سیاه بر سر و قرص نانى بزیر بغل داشتند آن نان را بیک طرفى گذاردند و بآن علویه که پرستار من بود فرمودند این نان را بردار این سخن را فرمودند از نظر غائب شدند چون بیدار شدم قدرت برخاستن و نشستن در خود یافتم و حال آنکه پیش از خواب حالت حرکت در من نبود. پس فهمیدم که تب قطع شده و ساعت بساعت حالم بهتر مى شد تا شب جمعه که بحرم مطهر رفته توسل جستم و بامام اظهار درد دل مى نمودم که از سبزوار بامیدى به دربار شما آمده ام نه بامید طبیب، حال یا مرگ یا شفاء مى خواهم. اتفاقاً در حرم پهلوى زوجه حاج احمد بودم که شفاء یافت. من همین قدر دیدم نورى ظاهر شد که دلم روشن گردید. مانند شخص کورى که یکمرتبه چشمانش بینا گردد و در آنحال هیچ دردى و کسالتى در خود نیافتم به نظر مرحمت امام هشتم (ع).
شوهرش حاج غلامحسین گفت: بعد از سه روز او را نزد دکترش بردم، دکتر پرسید: در این چند روز گذشته کجا بودى؟ گفتم به جهت اینکه امام ما، مریضه مرا شفا داده و او را آورده ام که مشاهده نمایى. سپس دکتر آلمانى او را معاینه کرد و گفت او را هیچ مرضى نیست. آنگاه گفتم خواهش دارم که در این خصوص چیزى بنویسى که براى ما حجتى باشد.
       دکتر مضایقه نکرد و بدیلماج گفت بنویس فاطمه زوجه حاج غلامعلى سبزوارى مدت یکماه در تحت معالجه من بود و علاج نشد و امروز او را معاینه کردم و سلامت دیدم.


شفاى چشم

       مرحوم شیخ عبدالخالق بخارائى پیشنماز نقل فرمود که پسرى نابینا از اهل بخارا در اول شب 29 رجب سنه 1358 شفا یافت که از حالات او مطلع بود فرمود:
       پدر این پسر در بخارا وفات نمود مادرش او را برداشت از بخارا به مشهد آورد و بحضرت على بن موسى الرضا(ع) پناهنده گردید. چند وقتى نگذشت که مادرش هم از دنیا رفت و آن پسر بیکس و تنها ماند و در حجره اى از سراى بخارائیها بتنهائى بسر مى برد. شبى در حجره تنها بود ترسى به او روى داد و در اثر آن ترس چشمهایش ‍ آب آورد و نابینا شد.
      چون کسى را نداشت من ترحماً او را بردم نزد دکتر فاصل که در مشهد مقدس معروف بود به تخصص در معالجه چشم. چون دکتر چشم او را دید به بهانه اى گفت دو روز دیگر او را بیاورید. پس از دو روز دیگر خود پسر رفته بود. دکتر بهانه دیگر آورده بود که شیشه معاینه شکسته. لذا پسر مأیوسانه بجاى خود برمى گردد و در آن سراى بخارائیها یکنفر یهودى بوده از کسانیکه در مشهد معروفند به جدیدالاسلام. چون از بیکسى و نابینائى آن پسر خبر داشته گفته بود که من حاضرم تا صد تومان براى معالجه چشم این پسر بدهم.
       پسر این سخن را که شنید گفت من پول جدید را نمى خواهم بلکه شفاى خود را از حضرت رضا(ع) مى خواهم. سپس بقصد شفا گرفتن به دارالسیاده مبارکه رضویه مى رود و پشت پنجره نقره متوسل به امام هشتم ارواحناه فداه مى شود.
       خودش گفت در آن وقت مرا خواب ربود، ناگاه دیدم سید بزرگوارى از ضریح مطهر بیرون آمدند، لباس سفید در بر و شال سبزى بر کمر داشتند و سر مقدسشان برهنه بود بمن فرمودند: چه مى خواهى؟ عرض کردم چشمهاى خود را مى خواهم! حضرت یکدست پشت سر من گذاشتند و دست دیگر را بچشمهاى من کشیدند و من از خواب بیدار شدم در حالتیکه چشمهاى خود را روشن و همه جا و همه چیز را مى دیدم و مى بینم.


جوان خوشبخت

       مرحوم میرزا على نقى قزوینى فرمود: روز عید نوروزى هنگام تحویل سال من در حرم مطهر حضرت رضا(ع) مشرف بودم و معلوم است که هر سال براى وقت تحویل سال بنحوى در حرم مطهر از کثرت جمعیت جاى بر مردم تنگ مى شود که خوف تلف شدن است. بالجمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مکان در پهلوى خود جوانى را دیدم که بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از این بزرگوار بخواه. من چون او را جوان متجددى دیدم خیال کردم از روى استهزاء این سخن را مى گوید. گویا خیال مرا فهمید، و گفت خیال نکنى که من از روى بى اعتقادى گفتم بلکه حقیقت امر چنین است زیرا که من از این بزرگوار معجزه بزرگى دیده ام. من اصلاً اهل کاشمرم و در آنجا که بودم پدرم به من کم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پیاده بقصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس آمدم. جائى را نمى دانستم و کسى را نمى شناختم یکسره مشرف بحرم مطهر شدم و زیارت نمودم. ناگاه در بین زیارت چشمم بدخترى افتاد که با مادر خود بزیارت آمده بود.
       چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و شیفته او شدم و عشق او در دلم جاگیر شد بقسمى که پریشان حال شدم. سپس نزد ضریح آمدم و شروع بگریه کردم و عرض کردم اى آقا حال که من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما مى خواهم.
       گریه و تضرع زیادى نمودم بقسمى که بیحال شدم و چون بخود آمدم دیدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پریشانى حال باز نزد ضریح مطهر آمدم و شروع بگریه و زارى کرده و عرض کردم: اى آقاى من، دست از شما بر نمى دارم تا به طلبم برسم و به همین حال گریه و زارى بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صداى جار بلند شد که ایّهاالمؤمنون فى امان اللّه.
       منهم چون دیدم حرم شریف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بیرون آمدم. چون به کفشدارى رسیدم که کفش خود را بگیرم دیدم یک نفر در آنجا نشسته است و به غیر از کفش من کفش دیگرى هم نیست. آن نفر مرا که دید گفت: نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى!! گفت بیا برویم که ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خیال کردم که چون من از کاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شاید پدرم به یک نفر از دوستان خود نوشته است که مرا پیدا کند و به کاشمر برگرداند.
       بالجمله مرا بیک خانه بسیار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى کرد. وقتى که وارد حجره شدم شخص محترمى را در آنجا دیدم نشسته است. مرا که دید احترام کرد و من نشستم آنگاه به من گفت میرزا نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى.
       گفت: بسیارخوب، آنگاه به نوکر گفت: برو برادرزن مرا بگو بیاید که با او کارى دارم. چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست.
       سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقیقت مطلب این است که من امروز بعدازظهر خوابیده بودم و همشیره تو با دخترش بحرم براى زیارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب دیدم یک نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا(ع) تو را مى خواهند. من فوراً برخاسته و رفتم و تا میان ایوان طلا رسیدم، دیدم آن بزرگوار در ایوان روى یک قالیچه اى نشسته‌اند چون مرا دیدند صورت مبارک خود را بطرف من نمودند و فرمودند: این میرزا نصرالله دختر تو را دیده و او را از من مى خواهد. حال تو دخترت را به او ترویج کن و کسى را روانه کن که در فلان وقت شب در فلان کفشدارى او را بیاورد. از خواب بیدار شدم و آدم خود را فرستادم درب کفشدارى تا او را پیدا کند و بیاورد و حال او را پیدا کرده و آورده اینک اینجا نشسته و اکنون تو را طلبیدم که در این باب چه راى دارى؟
       گفت جائى که امام فرموده‌اند من چه بگویم؟
       آن جوان گفت من چون این سخنان را شنیدم شروع به گریه کردم. الحاصل دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجت خود که وصل آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد. این است که مى گویم هرچه مى خواهى از این بزرگوار بخواه که حاجات از در خانه او برآورده مى شود.


خرجى راه

      سید جلیل آقاى حاج میرزاطاهر بن على نقى حسینى دام عزه که از اهل منبر ارض اقدس و از خدام کشیک چهارم آستان قدس است و بسیارى از مردم شهر مشهد بوى ارادت دارند نقل فرمود: شبى از شبهائى که نوبت خدمت من بود هنگام بستن درب حرم مطهر چون زائرین بیرون رفتند و حرم خلوت شد من با سایر خدام حرم مطهر را جاروب نمودیم.
       آنگاه ملتفت شدیم که یک نفر زائر عرب از حرم بیرون نرفته و پشت سر مبارک نشسته و ضریح را گرفته و با امام(ع) مشغول سخن گفتن است. لکن چون بزبان او آشنا نبودیم نفهمیدیم چه عرض مى کند.
       ناگهان شنیدم صداى پول آمد مثل اینکه یک مشت دو قرانى نقره میان دستش ریخته شد این بود نزدیک رفتیم و گفتیم چه خبر است و این پول از کجاست بزبان خودش گفت که حضرت رضا(ع) به من مرحمت فرمود. پس او را آوردیم در محل خدام که آنجا را کشیک خانه مى گویند و به یک نفر که زبان عربى مى دانست گفتیم تا کیفیت را پرسید.
       او گفت: من اهل بحرینم و پولم تمام شده بود. عرض کردم اى آقاى من مى خواهم بروم و از خدمتتان مرخص شوم و خرجى راه ندارم حال باید خرجى راه مرا بدهید تا بروم. ناگهان دیدم این پولها میان دستم ریخته شد (سید ناقل گوید) چون آن پولها را شمردیم ده تومان و چهار قران دو قرانى چرخى رائج آن زمان بود.

 
شفاى مسیحى

       من از کودکى مسیحى بودم و پیروى از حضرت عیسى (ع) مى نمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختیار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام . و شرح حالم از کودکى چنین است: دوماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن دیگرى اختیار کرد و من بواسطه بى مادرى با رنج بسر مى بردم تا اینکه چون دوساله شدم پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خویشان خود بسر مى بردم تا جنگ بلشویک پیش آمد و نیکلا پادشاه روس کشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس بطوس آمدم در حالتى که شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى (علیه السلام) بسر بردم مریض شدم و بدرد بیمارى و غربت و بى کسى و ناتوانى گرفتار گردیدم تا اینکه مرض من بسیار شدت کرد.
       شبى با دل شکسته و حال پریشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نیاز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پیغمبرت عیسى(ع) بر جوانى من رحم کن. خدایا بحق مادرشان حضرت مریم(س) بر غربت و بى کسى من ترحم فرما. پروردگارا بحرمت انجیل عیسى(ع) و بحق موسى(ع) و تورات ایشان و بحق این غریب زمین طوس که مسلمانها با عقیده تمام به پابوسی ایشان مشرف مى شوند مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.
       با دل شکسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا (علیه السلام) دیدم در حالتى که هیچکس در حرم نبود. چون خود را در آنجا دیدم مرا وحشت فرا گرفت که اگر بپرسند تو که مسیحى هستى در اینجا چه مى کنى، چه بگویم؟
       ناگاه دیدم از ضریح نورى ظاهر گردید که نمى توانم وصف کنم و سعادت با بخت من دمساز شد و دیدم در جواهر ضریح باز شد و وجود مقدس صاحب قبر، حضرت رضا (علیه السلام) بیرون آمدند درحالى که عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر کمر داشتند و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمودند: اى جوان تو براى چه در اینجا آمده اى؟ عرض کردم غریبم بى کسم از وطن آواره ام و هم بیمارم براى شفا آمده ام بفدای رخ زیبایتان شوم من دست از دامنتان برندارم تا بمن شفا مرحمت فرمائید. پس از بیدارى چون خود را صحیح و سالم دیدم صبح به بعضى از همسایگان محل سکونت خود خوابم را گفتم ایشان مرا آوردند محضر مبارک آیة الله حاج آقا حسین قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانیدم مرا تحسین فرمود.
       چون اسلام اختیار کردم و مسلمان شدم از جهت اینکه جوان بودم بفکر زن اختیار کردن افتادم و از مشهد حرکت نموده بروسیه رفتم براى اینکه مشغول کارى بشوم.
       از آنجائیکه تحصیلاتم کافى بود در آنجا رئیس کارخانه کش بافى و سرپرست چهارصد کارگر شدم و در میان کارگران دخترى با عفت یافتم کم کم از احوال خود به او اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول کنى من تو را بزوجیت خود قبول مى کنم.
       آنگاه با یکدیگر به ایران مى رویم. آن دختر این پیشنهاد مرا قبول کرد و در پنهانى مسلمان شد لکن بجهت اینکه کسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد کردم و آنگاه او را برداشته به ایران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه(ع) شدیم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ایشانرا بدو سید که با یکدیگر برادرند تزویج نمودم یکى به نام سید عباس و دیگرى سید مصطفى کمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زیارت خوانى است براى زائرین و من خودم بکفش دوزى براى مسلمین افتخار مى نمایم.


شفاى خنازیر

       صاحب مستدرک السفینه آقاى حاج شیخ على نمازى شاهرودى از فاضل کامل شیخ محمدرضا دامغانى نقل میکند که مى فرمود: من مطلع شدم بر حال جوانى که مبتلا شده بود به مرض خنازیر و هرچه به مریضخانه ها مراجعه کرد نتیجه اى بدست نیاورد و بهبودى حاصل نکرد. لذا متوسل شد به حضرت رضا ارواحناله الفداء. باین کیفیت که هر روز بحرم شریف مشرف مى شد و از خاک آستان عرش درجه آن بزرگوار به موضع مرض خود مى مالید تا چهل روز. لکن در این بین چون مشمول قانون خدمت سربازى شده بود او را براى خدمت بردند و چون دکتر او را معاینه نمود بواسطه مرض خنازیر او را معاف دائم نمود.
       جوان به همان ترتیب که داشت دست از توسل خود برنداشت تا اواخر چهل روز بتدریج به نظر مرحمت حضرت رضا(ع) بهبودى یافت جز اندازه جاى یک انگشت که از مرضش باقى مانده بود و بسیار متحیر بود و نمى دانست و نمى فهمید که سبب خوب نشدن آن اندازه کمى از مرض ‍ چیست؟!
       تا اینکه شنید بازرسى از تهران آمده است تا معلوم کند آیا اشخاصیکه ورقه معافیت بایشان داده شده در حقیقت مریض بوده اند یا از ایشان رشوه گرفته شده و نوشته را معافیت داده اند و لذا بناى تجدید معاینه شد.
       پس آن جوان را خواستند و چون رفت و دیدند حقیقتا مریض است ورقه معافیش را تصدیق و امضاء نمودند و از خدمت کردن آسوده شد و بعد از این پیش آمد آن بقیه مرض نیز بعنایت حضرت رضا(ع) برطرف شد و کاملا شفا یافت آنگاه معلوم شد علت باقى ماندن آن اندازه از مرض چه بوده است.


---------------------------------------------------------------------------
منبع: کتاب کرامات الرضویه (علیه السلام) معجزات على بن موسى الرضا(علیه السلام) بعد از شهادت
نویسنده:على میرخلف زاده

__________________________________________________________________________________


دیدار یار غایب

       نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.
       ناگزیر به حضرت رضا علیه‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگی‏اش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.
       خود می‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولای من! می‏دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه می‏توانم گدایی کنم و جز به شما به دیگری نخواهم گفت.»
       به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمودند: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو در بست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره‏خانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.»
       پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه‏ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری‏» که متأسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بی‏نماز» می‏گفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بی‏نمازی است، چرا که در صف نمازگزاران نمی‏نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.
       من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا علیه‏السلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم بی‏تردید در این خوابهای سه‏گانه رازی است، به همین جهت‏بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن می‏شد و جز «آقا تقی آذرشهری‏» نبود، سلام کردم و او نیر مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا می‏نگرم، کاری دارید؟» جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه‏ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»
       از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست ‏سر ساعت‏ بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: «آماده رفتن هستی؟» گفتم: «آری!» گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم. گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟» گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز می‏کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستای میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما می‏گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقی خواست ‏برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمی‏کنم. در شهر ما به تو اتهام بی‏نمازی و لامذهبی زده‏اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی، از کجا به این مرحله دست‏یافتی و نمازهایت را کجا می‏خوانی؟
او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش می‏کنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است‏ برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهل‏بیت(ع) و خدمت‏ به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر علیه‏السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طی‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می‏خوانم.» آری!


مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در عالم رندی خبری ‏نیست که ‏نیست

 
-------------------------------------------------
منبع: شیفتگان حضرت مهدی، ج‏2
___________________________________________________________________


پوستین دوز

       می‌خواهم جریانی را برایتان بازگو کنم که برایم بسیار با ارزش است، من مردی پوستین دوزم، نامم ابی بکر است. در این شهر مرا به امانت‌داری می‌شناسند. بیشتر مردم امانت‌هایشان را به من می‌سپارند و هر وقت که خواستند آن را از من طلب می‌کنند. امروز هم مردی به خانه‌ام آمد و امانتی را به من سپرد تا برایش نگه دارم. او که رفت، از خانه بیرون رفتم و بسته او را که پارچه‌ای پوستی به دورش پیچیده شده بود و بر آن مهر صاحبش به چشم می‌خورد جایی مدفون کردم. اینطور خیالم راحت بود که اتفاقی نمی‌افتد.
حدود یک سال از آن روز می‌گذرد. امروز یا فرداست که آن مرد از سفر باز گردد، به پسرم سپرده‌ام وقتی آمد من را با خبر کند.
ـ پدر مردی آمده و می‌گوید به پدرت بگو به دنبال بسته‌ای آمدم که مهر من به روی آن است.
ـ آمدم، برو بگو در میهمان خانه منتظر باشد تا به خدمتشان برسم.
پسرم که رفت در اتاقم را قفل کردم و نزد آن مرد رفتم.
ـ سلام برادر، آمده‌ام امانتی‌ام را ببرم. خدا خیرت دهد، در طول سفر خیالم آسوده بود که اندوخته‌ام به یغما نمی‌رود.
ـ علیک السلام، برویم، من بسته‌ات را بیرون خانه در مکانی امن پنهان کرده‌ام.
ـ بیرون از خانه؟!
ـ بله، آن را دفن کرده‌ام. اینطور خیالم راحت بود که فقط من از مکان آن با خبرم.
در طول راه به مکانی فکر می‌کردم که بسته پوستی را در آن دفن کرده بودم. نمی‌دانم چرا آنجا را به خاطر نمی‌آوردم. به خودم می‌گفتم: ابی بکر فکر کن، بیشتر فکر کن، باید آن را پیدا کنی. ظاهرم متبسم بود و به حرفهای او گوش می‌کردم اما در دلم غوغایی بود. خدایا چه کنم؟
ـ برادر! ابی‌بکر، ساعتی می‌شود که در شهر پرسه می‌زنیم، نمی‌خواهی مرا به محل دفن بسته‌ام ببری؟
ـ می‌خواهم، اما خدا می‌داند که مکانش را به خاطر نمی‌آورم.
ـ چه شد؟! به خاطر نمی‌آوری؟! یعنی فراموش کرده‌ای کجا آن را مدفون ساخته‌ای؟ بیشتر فکر کن مرد!
ـ متأسفم! تمام طول راه به همین موضوع فکر می‌کردم. نمی‌دانم چرا هر چه بیشتر فکر می‌کنم کمتر نتیجه می‌گیرم. یادم هست زیر درختی بود و اطراف آن درخت بچه‌ها بازی می‌کردند. شب که شد بسته را آنجا دفن کردم.
       آن مرد، ناراحت و غمگین با من خداحافظی کرد، هنوز چند قدمی از من فاصله نگرفته بود که به سمت من برگشت و گفت: ابی‌بکر، من به امانت‌داری تو ایمان داشتم، گویا اشتباه می‌کردم. تو امانت‌دار قابل اعتمادی نیستی. وقتی نمی‌توانی، کاری که در توانت نیست را انجام نده.
       او رفت اما صدایش در سرم می‌پیچید: گویا اشتباه کردم، گویا اشتباه کردم، تو امانت‌دار خوبی نیستی. از ناراحتی راه خانه را فراموش کرده بودم. به خودم که آمدم خود را خارج از شهر یافتم. جمعیتی را دیدم. یعنی آنها کجا می‌روند؟ باید از آنها بپرسم که به کدام سمت روانند. چرا آنها سر راه من قرار گرفته‌اند؟ چرا باید به اشتباه سر از اینجا در بیاورم؟
       وقتی فهمیدم آنها به مشهد می‌روند تا امام علی بن موسی الرضا(ع) را زیارت کنند دلم لرزید. شاید چاره‌ام در استغاثه به امام رضا(ع) باشد. باید با آنها همراه شوم. بدون آمادگی برای سفر، خودم را به آن سیل جمعیت سپردم. باید بروم و از امامم کمک بخواهم. آبرویم در خطر است. اگر آن مرد دوباره سراغ امانتی‌اش را از من بگیرد باید چه جوابی به او بدهم؟
       خستگی راه را نمی‌فهمیدم. با کسی هم‌صحبت نمی‌شدم. آنقدر مغموم و نگران بودم که تنها به رسیدن فکر می‌کردم و بس، دلم روشن بود. می‌دانستم امام نظری به من خواهند انداخت و این فکر به من آرامش می‌داد.
       به حرم که رسیدم، سر از پا نمی‌شناختم. خودم را به مرقد آن بزرگوار رساندم و ساعتی با امامم درد دل کردم. آقا بگو چه کنم؟ آقا آبرویم در خطر است. آقا کمکم کنید تا به یاد آورم. خدایا به حرمت این مکان مقدس کمکم کن.
       بعد از نماز و زیارت گوشه‌ای نشستم. از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. در عالم خواب دیدم کسی به سمت من آمدند و به من فرمودند؛ امانتی تو در فلان محل است.
       بیدار که شدم می‌دانستم جوابم را یافته‌ام. آن مکان را به خاطر آوردم. بله درست بود. همان محل بود. به شهرم که برگشتم بدون اینکه به خانه بروم و خستگی راه را از تن در کنم به خانه آن مرد رفتم و او را به مکان دفن امانت بردم. خوشحالی او را هنگام دیدن بسته‌اش هنوز به خاطر می‌آورم. اما من امانت‌دار واقعی را پیدا کرده بودم. امانت‌داری که زائران دلهایشان را نزد او به امانت می‌سپارند و نرفته آرزوی بازگشت به حرم ایشان را دارند. من هم باید دوباره به مشهد بروم. برای عرض تشکر، از آن روز هر وقت گرفتاری را می‌بینم که از پس مشکلش بر نمی‌آید راه مشهد را نشانی می‌دهم تا گمشده‌اش را بیابد.


-------------------------------------------------
منبع: عیون اخبارالرضا، شیخ مفید، ص 532
_____________________________________________________________________________


خداوندا چه کنم؟

       امروز هم زن و فرزندانم گرسنه‌اند! از صبح که از خانه خارج شده‌ام همین طور بلاتکلیف به دور خود می‌گردم. کوچه‌های مدینه گویا تمامی ندارند. فکر می‌کنم امروز این بار دومی است که از این کوچه گذشته‌ام!
       چرا چنین شد؟ آه! جواب فرزندانم را چه بدهم؟ دختر کوچکم دیگر توانی برایش باقی نمانده. چقدر ضعیف و لاغر شده است.
       امروز سومین روزی است که ناامید به خانه بر می‌گردم. خواستم به خدمت امام جواد(ع) بروم اما می‌گویند ایشان را از در دیگری عبور می‌دهند. رمقی برایم باقی نمانده، دو روز است که من و همسرم چیزی نخورده‌ایم، بچه‌های کوچکم با خرده نانهایی که در خانه بود سر می‌کنند. خدایا به خاطر آنها گشایش کن. من انسان آبروداری هستم چگونه از کسی بخواهم پولی به من بدهد؟ نه من این کار را نمی‌کنم، پس جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟
       اینگونه نمی‌شود. امروز به در خانه امام جواد(ع) می‌روم. شاید فرجی شد. بهتر است کمی تندتر راه بروم. گویی نور امیدی به دلم تابیده. آقا تاکنون مسکینی را از خود نرانده‌اند. امیدوارم بتوانم ایشان را ببینم چیزی به خانه امام(ع) نمانده. این کیست که به طرف من می‌آید؟ هان او هم یکی از مستمندان مدینه است. او بارها مورد عنایت امام قرار گرفته.
ـ چه شده سعد؟ امام را دیدی؟ مشکلت را مرتفع ساختی؟
ـ آری همه می‌گفتند حضرت رضا(ع) به فرزندشان امام محمدتقی جوادالائمه(ع) نامه‌ای نوشته‌اند و در آن سفارش ما مستمندان مدینه را نموده‌اند.
ـ چه سفارشی؟
ـ امام رضا(ع) نوشته‌اند: ای ابا جعفر شنیدم غلامان هنگام سواری تو را از در کوچک خانه‌ات بیرون می‌آورند. آنها نمی‌خواهند خیری از تو به کسی برسد، به حق من بر تو! از تو می‌خواهم که ورود و خروج خود را همیشه از در بزرگ قرار دهی و به طور دائم، طلا و نقره همراه تو باشد تا به سائلین بدهی. من می‌خواهم خداوند تو را به واسطه انفاق و بخشندگی بلند کند، بذل و بخشش کن و از انفاق مترس، خداوندی که عرش را آفریده، کار را به تو تنگ نمی‌کند. «فانفق و لا تخش من ذی العرش اقتاراً»
به سرعت قدمهایم می‌افزایم. من هم می‌روم تا حاجتم را از امامم بخواهم، چرا که تنها این خاندان دست رد بر سینه کسی نخواهند زد.


--------------------------------------------------------
منبع: کتاب زندگانی امام هشتم، نوشته علی اصغر عطائی خراسانی
______________________________________________________________________


غرور

        گوش تا گوش مجلس نشسته‌اند. مردانی که همه برای دیدن امام و گفتگو با ایشان آمده‌اند. آن سوی اتاق امام رضا (علیه السلام) و نزدیک ایشان زیدبن موسی(ره) برادر امام حضور دارند.
       من گوشه‌ای از مجلس دو زانو کنار عمویم نشسته‌ام. هنوز نوجوانم، کسی اعتنایی به من نمی‌کند. صدای زید(ره) می‌آید، زیدبن موسی(ره)، فرزند امام موسی کاظم (علیه السلام)، گویا به همه فخر می‌فروشد. ببینم چه می‌گوید. زید: آری ما از ذریه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) هستیم، آتش بر ما حرام است، پدر ما امام موسی کاظم (علیه السلام) روزها را روزه می‌گرفتند و شب‌ها را به عبادت سپری می‌کردند. ما از نسل برگزیده‌ایم...
       چشمانم به امام افتاد، گویا متوجه حرفهای برادرشان شده بودند، ایشان قبل از این، در حال صحبت با مردم بودند. امام رو به زید کردند و فرمودند: ای زید! آیا گفتگوی نقالان کوفه که اُمُنا حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خویش را از نامحرم حفظ کردند و خدا آتش را بر ذریه ایشان حرام کرد ترا مغرور کرده است؟ به خدا قسم که این تنها برای امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرزندانی که از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به دنیا آمدند شأن و مقام است، اما اینکه موسی بن جعفر (علیه السلام) خدا را اطاعت کند، روز را روزه بگیرد و در شب عبادت کند و تو نافرمانی خدا کنی، آیا در قیامت هر دوی شما در عمل مساوی محاسبه می‌شوید؟ همانا امام حسین (علیه السلام) فرمودند: برای ما، در نیکی از پاداش دو بهره است و در بدی هم دو بهره از آتش. پس هر کسی که خدا را اطاعت نکند از ما اهل بیت نیست و تو هر گاه خدا را اطاعت نکنی از ما اهل بیت نیستی مانند معنای این آیه که خدا فرزند نوح(ع) را از او نفی کرد. یعنی گفت آن پسر بدکاره پسر تو نبود و این به آن معنا نیست که فرد بدکار پسر حضرت نوح(ع) نبوده یعنی پسری که به خدا کفر ورزد پسر این پدر نیست. او به سبب معصیتش از پدر نفی شد نه به دلیل دیگر.
       هنوز با چشمانی متعجب به جمعیت نگاه می‌کنم. نگاه منور امام به من می‌افتد لبهای مبارکشان متبسم می‌شود. از خوشحالی گویا در آسمان سیر می‌کنم. پس اگر من هم از خدا اطاعت کنم و کارهایم درست و الهی باشد از دوستداران اهل بیت(ع) خواهم بود و از آنهایم. چقدر خوشحالم! دیگر حقارتی را احساس نمی‌کنم من هر که باشم اگر عملم خیر باشد مورد محبت اباالحسن(ع) قرار خواهم گرفت. خوشحالم و به خود می‌بالم.
---------------------------------------------------------
منبع: عیون اخبار الرضا، ص 478

____________________________________________________________________



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

مناظره با جاثلیق مسيحي

جامی از شربت «سَویق»1 می‏نوشد و ذکرگویان، راه می‏افتد. سیمایش مصمم است و گام‏هایش استوار. آرام و مطمئن قدم برمی‏دارد. به محلّ ملاقات می‏رسد. درب قصر گشوده می‏شود. ستونی از نور به درون می‏دود و دسته‏ای روشنایی، گوشه و کنار قصر را فتح می‏کند. همهمه گنگی مجلس را فرا می‏گیرد. چشم‏ها به چهارچوب در دوخته می‏شوند. خلیفه از جایش بلند می‏شود؛ دست‏هایش را روی سینه‏اش گذاشته است؛ به سوی در ورودی قصر قدم برمی‏دارد. همین طور محمد بن جعفر2 و فرزندان بنی‏هاشم، که فروغ نگاه‏هایشان به سیمای پیشوایشان می‏افتد، در حالی که نوعی اضطراب در وجودشان نهفته است، از جا برمی خیزند.
مجلس ساکت و سنگین است. نفس‏ها بی‏صدا است. کسی یارای سخن گفتن ندارد. این وضعیت تا هنگامی که امام سر جای خویش می‏نشیند، ادامه می‏یابد.
عالمان سرشناسِ ادیان و مذاهب مختلف، پیرامون خلیفه نشسته‏اند. از مشهورترین و بانفوذترین آنها «جاثلیق»3، «رأس الجالوت»4، «نسطاس رومی»5، «هربز اکبر»6 و «رؤسای صابئین»7 است. همین طور عالمان بزرگ علم کلام که از چهارسوی سرزمین‏های اسلامی فراخوانده شده‏اند. و نیز تعدادی از فرماندهان و مقامات لشکری و کشوری که در فراسوی مجلس دیده می‏شوند.
عالمان بزرگِ ادیان، همچنان به امام چشم دوخته‏اند. ظاهر امام گویای آن است که چندان کهن سال و با تجربه نباشد. آنها با پوزخندهای تصنّعی لب‏هایشان کنار می‏روند و سفیدی دندان‏هایشان هویدا می‏گردد. گه گاهی نیز به گوش یکدیگر چیزی می‏گویند و با پاییدن پیرامون مجلس، علائمی به یکدیگر ردّ و بدل می‏کنند.
خلیفه با امام مشغول صحبت می‏شود. آنگاه چهره جاثلیق، به قاب نگاه‏اش می‏نشیند و خطاب به او می‏گوید:
ـ ای جاثلیق! این پسر عموی من، علی بن موسی الرّضا است. او از فرزندان فاطمه، دختر پیامبر ما و فرزند علی بن ابی‏طالب می‏باشد. دوست دارم با او مناظره کنی...
جاثلیق در حالی که هنوز نگاهش را از امام برنداشته است، می‏گوید:
ـ ای امیرمؤمنان! با کسی که به کتابی استدلال می‏کند که مورد قبول من نیست و به پیامبری عقیده دارد که به او ایمان ندارم، چگونه بحث و گفتگو کنم؟
امام که اوضاع را زیر نظر گرفته است، با لحنی آرام و دلنشین خطاب به او می‏فرماید:
ـ ای نصرانی! اگر به انجیل خودت استدلال کنم، اقرار می‏کنی؟
ـ اقرار؟ آری به خدا سوگند! اقرار می‏کنم هرچند به ضررم باشد.
امام که زمینه را فراهم می‏یابد، می‏فرماید:
ـ هرچه می‏خواهی بپرس و جوابش را بشنو.
ـ درباره نبوّت عیسی و کتابش چه می‏گویی؟
ـ من به نبوّت عیسی و کتابش و به آنچه به امّتش بشارت داده، و حواریون به آن اقرار کرده‏اند، اعتراف می‏کنم و به نبوّت آن عیسی که به نبوّت محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و کتابش اقرار نکرده و امّتش را به آن بشارت نداده، ایمان ندارم!
ـ آیا شما به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی‏کنید؟
ـ آری.
ـ پس دو شاهد، از غیر اهل مذهب خود، بر نبوّت محمّد اقامه کن و از ما نیز بخواه که در مورد این مطلب، دو شاهد از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.
ـ آیا شهادت کسی را که نزد عیسی بن مریم عادل و مورد قبول باشد، می‏پذیری؟
ـ آن فرد عادل کیست؟ نام ببرید.
ـ یوحنّای دیلمی.
ـ به به! محبوب‏ترین فرد نزد مسیح را بیان کردی!
ـ آیا انجیل این سخن را بیان نمی‏کند که یوحنّا گفت: «حضرت مسیح مرا از دین محمّد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند؟»
ـ آری! یوحنّا این سخن را از مسیح نقل کرده و به نبوّت مردی و اهل بیت و وصیّ‏اش بشارت داده است؛ اما نه از زمان نبوّت او سخن گفته و نه اهل بیت او را برای ما نام برده است.
ـ اگر کسی را بیاورم که آیاتی از انجیل را که نام محمّد و اهل بیت و امّتش در آنهاست، را تلاوت کند؛ آیا به او ایمان می‏آوری؟
ـ بله، بسیار خوب است.
آنگاه امام به نسطاس رومی رو می‏کند و با لحنی آرام و جذّاب می‏فرماید:
ـ آیا سِفْرِ سوم انجیل را از حفظ داری؟
ـ بله.
سپس صورت مبارک خود را به سوی رأس الجالوت بر می‏گرداند و می‏فرماید:
ـ آیا تو هم انجیل را می‏خوانی؟
ـ آری به جان خودم سوگند! می‏خوانم.
ـ سِفْرِ سوم را برگیر؛ اگر در آن از محمد و اهل بیتش ذکری شده بود، به نفع من شهادت بده....
آنگاه با لحنی گیرا و خوش آهنگ سِفرِ سوم را قرائت می‏کند تا اینکه به نام پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏رسد. بی‏درنگ رو به جاثلیق می‏کند و می‏فرماید:
ـ ای نصرانی! تو را به حقّ مسیح و مادرش، آیا قبول داری که من از انجیل باخبرم؟
ـ آری.
آنگاه نام پیامبر و اهل‏بیتش علیهم‏السلام را تلاوت می‏کند و خطاب به او می‏افزاید:
ـ ای نصرانی! چه می‏گویی؟ این سخن عیسی بن مریم است؛ اگر آنچه را که انجیل می‏گوید، تکذیب کنی؛ موسی و عیسی را تکذیب کرده‏ای و کافر شده‏ای؟
ـ آنچه که در انجیل برای من روشن است، انکار نمی‏کنم و به آن اعتراف می‏نمایم.
سپس امام علیه‏السلام خطاب به آنهایی که با دقّت و حسّاسیّت، روند بحث را دنبال می‏کردند، می‏فرماید:
ـ همه شاهد باشید که او اقرار کرد.
آنگاه می‏فرماید:
ـ ای جاثلیق! هر سؤالی که می‏خواهی بپرس؟
ـ از حواریون عیسی بن مریم و علمای انجیل خبر بده که چند نفر بودند؟
ـ حواریون عیسی بن مریم دوازده نفر بودند که اعلم و افضل آنها «لوقا» نام داشت. اما علمای بزرگ نصرانی سه نفر بودند:
«یوحنّا»ی اکبر؛ در سرزمین «احی»8؛ «یوحنّا»ی دیگر در منطقه «قرقیسیا»؛9 و «یوحنّا»ی دیلمی در سرزمین «زجار»10 که نام پیامبر و اهل‏بیت و امّتش نزد او بود و به امّت عیسی و بنی‏اسرائیل بشارت داد.
سپس به اطراف مجلس نگاه می‏کند و می‏افزاید:
ـ ای نصرانی! به خدا سوگند، ما به آن عیسی ایمان داریم که به محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایمان داشت؛ البته تنها ایرادی که پیامبر شما داشت، این بود که: کم روزه می‏گرفت و کم نماز خواند!
جاثلیق با شنیدن این سخن، از جا کنده می‏شود. انگار به نقطه ضعف امام دست یافته است. شاید هم هنگامه اقبال و روی آوردن شانسش باشد. اینک زمان آن رسیده است که با طرح این نقطه ضعف، توجّه همه را جلب کند و ناتوانی رقیب را بر همگان نشان دهد. با این پندارهای ذهنی است که شادمانه می‏گوید:
ـ گمان می‏کردم که تو اعلم مسلمانانی! به خدا سوگند! علم خود را باطل کردی و پایه کار خویش را ضعیف نمودی.
امام در حالی که شاهد رنگ به رنگ شدن اوست، می‏پرسد:
ـ مگرچه شده است؟
ـ می‏گویی عیسی کم روزه و کم نماز بود، در حالی که او صائم الدّهر و قائم اللیل بود. و حتی یک روز را افطار نمی‏کرد و جز اندکی از شب، نمی‏خوابید.
امام علیه‏السلام با شنیدن اعتراف او، می‏پرسد:
ـ برای چه کسی روزه می‏گرفت و برای چه کسی نماز می‏خواند؟
در یک لحظه، افکار جاثلیق به هم می‏ریزد. فهمیده است که همه چیز به ضررش پیش می‏رود؛ مثل کسی که آب سردی به رویش پاشیده باشند، به تکاپو می‏افتد. اوّل تصمیم می‏گیرد که بگوید: «روزه و نمازهایش برای خدابود»؛ ولی با جرقه‏ای که در ذهنش می‏تابد، لب فرو می‏بندد؛ زیرا که این سخن، با ادّعای الوهیت و عقیده تثلیث او ناسازگار است. به همین جهت، چاره‏ای جز سکوت و سرافکندن ندارد.
امام که او را درمانده و سر به زیر می‏بیند، می‏فرماید:
ـ ای نصرانی! سؤال دیگری می‏پرسم.
جاثلیق که به عدم توانایی خویش پی‏برده است، آهسته و عاجزانه می‏گوید:
ـ اگر بدانم، پاسخ می‏گویم.
ـ چرا انکار می‏کنی که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می‏کرد؟
ـ چون کسی که مردگان را زنده می‏کند؛ کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا می‏دهد؛ خود، پروردگار است و مستحقّ الوهیت می‏باشد.
ـ حضرت «الیسع»11 نیز همین کار را می‏کرد؛ او بر روی آب راه می‏رفت، مردگان را زنده می‏کرد، نابینا و مبتلا به برص را شفا می‏داد؛ اما امّتش قائل به خدا بودن او نشده‏اند و کسی او را عبادت نکرده است.
جاثلیق باردیگر سکوت می‏کند. امام وقتی درماندگی او را می‏بیند، به «رأس الجالوت» رو می‏کند و می‏فرماید:
ـ ای رأس الجالوت! آیا اینها را در تورات می‏یابی که بخت النّصر اسیران بنی‏اسرائیل را به شهر بابل آورد، خداوند حزقیل12 را به سوی آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ این واقعیت در تورات ضبط شده و هیچ کس، جز منکران حق، آن را انکار نمی‏کنند.
رأس الجالوت که شاهد سرنوشت نافرجام جاثلیق بود؛ به خود می‏آید و با لحنی نرم و آهسته می‏گوید:
ـ ما این را شنیده‏ایم و می‏دانیم.
ـ راست می‏گویی؛ ای یهودی! این سِفْر از تورات را بگیر.
رأس الجالوت چشم به آیات تورات دارد که صدای ملکوتی امام، در فضای سنگین قصر به طنین می‏آید. گوش‏ها به تلاوت آیاتی از تورات معطر می‏شوند و جان‏ها با شنیدن واژه‏های حقیقت، انس می‏گیرند.
تلاوت زیبای امام، قلب دانشمند یهودی را به لرزه در می‏آورد و او را به شگفتی فرو می‏برد. امام به چهره مضطرب وی و سایر عالمان حاضر، نگاه می‏افکند و سپس قسمتی از معجزات پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را که درباره زنده شدن مردگان و شفای بیماران غیر قابل علاج است، بر می‏شمارد و می‏فرماید:
ـ با این همه، ما هرگز او را پروردگار خود نمی‏دانیم.
آنگاه چنین به سخنانش ادامه می‏دهد:
ـ اگر به خاطر این گونه معجزات، عیسی را خدا می‏دانید، باید الیسع و حزقیل را نیز معبود خویش بشمارید؛ زیرا آنها نیز مردگان را زنده می‏کردند. و نیز ابراهیم خلیل پرندگان را سر می‏برید و گوشت آنها را درهم می‏کوبید و آنگاه اجزاء آنها را بر کوههای اطراف قرار می‏داد و آنها را فرامی‏خواند و همگی زنده می‏شدند. و موسی بن عمران نیز در مورد هفتاد نفر که با او به کوه آمده و بر اثر صاعقه مُرده بودند، چنین کاری را انجام داد؛ پس باید همه اینها را خدا بدانیم؟
پیشوای یهودیان که تاب بحث و قدرت پاسخ سؤالات امام را ندارد، بی‏درنگ چنین لب به سخن می‏گشاید:
ـ سخن، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست.
باردیگر امام رو به آن دو می‏کند و در مورد کتاب «اشعیا»13 می‏پرسد. جاثلیق خودش را جا به جا می‏کند و می‏گوید:
ـ من از آن به خوبی آگاهم.
ـ آیا این جمله را به خاطر دارید که اشعیا به حضرت مسیح اشاره کرد و گفت:
«من کسی را دیدم که بر درازگوشی سوار است و لباس‏هایی از نور به تن دارد»؛ و به پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم اشاره کرد و گفت:
«من کسی را دیدم که بر شتر خویش سوار است و نورش مثل نور ماه است»؟
ـ آری به خاطر داریم، اشعیا چنین سخنی گفته است.
ـ ای نصرانی! آیا این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود:
«من به سوی پروردگار شما و پروردگار خودم می‏روم و «بارقلیطا»14 می‏آید؛ آن گونه که من درباره او شهادت داده‏ام، او نیز در باره من شهادت می‏دهد و همه چیز را برای شما تفسیر می‏کند»؟
ـ آری به خاطر داریم؛ آنچه را که از انجیل می‏گویی، قبول داریم.
سؤال و جواب‏های امام همچنان ادامه می‏یابد و بعد از اشاره به نابودی نخستین انجیل، پدید آمدن انجیل‏هایی چون:«مرقس»، «یوحنّا»، «لوقا» و «متی»15 را یاد آور می‏شود. اما جاثلیق و دیگران خسته و درمانده به نظر می‏رسند. باردیگر، وقتی امام خطاب به وی می‏فرماید: «هرچه می‏خواهی سؤال کن.» او از بیان سؤال، خودداری کرده می‏گوید:
ـ اکنون شخص دیگری غیر از من سؤال کند.
و سرانجام غمگینانه، به امام نگاه می‏کند و خطاب به حضرت، چنین لب به اعتراف می‏گشاید:
ـ به خدا سوگند! گمان نمی‏کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد!16
پی‏نوشت‏ها: 1. نوعی شربت، که از آرد درست می‏کردند. 2. فرزند امام صادق و عموی امام هشتم علی بن موسی الرّضا علیهماالسلام. 3. جاثلیق، به کسر«ث» و «لام»، لفظی است یونانی به معنای رئیس اسقف‏ها و پیشوای عیسوی‏ها، لقبی است که به علمای بزرگ نصاری داده می‏شود و نام شخص خاصّی نیست. به احتمال زیاد، معرّب کلمه «کاتولیک» باشد. 4. لقب پیشوای بزرگ یهودیان. 5. از عالمان بزرگ مسیحی که بیشتر برای کسی اطلاق می‏شود که عالم به علم طبّ باشد. (توحید، صدوق، ص 418)؛ قسطاس هم نوشته‏اند. 6. لقب مخصوص بزرگ زرتشتیان و پیشوای مذهبی آنان؛ «هیربذاکبر» نیز نوشته‏اند. 7. گروهی که خود را پیرو حضرت یحیی علیه‏السلام می‏دانند. 8. به سرزمین «اج» نیز معروف است. (توحید، صدوق، ص 421). 9. شهری در ساحل فرات. 10. نام دیگر آن «زحار»، «زخار»، «زجان» و «زجاراء» می‏باشد. 11. از پیامبران بنی‏اسرائیل؛ پسر عموی حضرت الیاس نبی علیه‏السلام. 12. از پیامبران بنی‏اسرائیل ملقّب به ذی‏الکفل؛ مدفون در قریه‏ای بین کوفه و حلّه؛ بعضی‏ها «حزقیال» نیز نوشته‏اند. 13. اشعیا یا شعیا، نام یکی از پیامبران بنی‏اسرائیل. 14. منظور از «بارقلیطا» یا «فارقلیطا» که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد(ص) می‏باشد. این پیشگویی در انجیل «یوحنّا» در ابواب 14، 15 و 16 آمده است. قرآن، در آیه 6 سوره صف، این مطلب را از قول حضرت عیسی علیه‏السلام نقل نموده است:«وَ اذ قالَ عیسی بنُ مریمَ یا بنی اسرائیل انّی رسولُ اللّهِ اِلَیْکُم مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْ مِنَ التَّوراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتی مِنْ بَعْدی اسْمُهُ أَحْمَدُ»؛ و هنگامی که عیسی پسر مریم گفت: ای فرزندان اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم، تورات را که پیش از من بوده، تصدیق می‏کنم و به فرستاده‏ای که پس از من می‏آید و نام او احمد است، بشارت می‏دهم. 15. انجیل‏های چهارگانه و معروفی که هم اکنون مورد استفاده مسیحیان می‏باشد. 16. بخشی از مناظره امام رضا علیه‏السلام با رهبران ادیان جهان. ر.ک: احتجاج، علاّمه ابی‏منصور طبرسی، ج 2، ص 401 ـ 414؛ توحید صدوق، ص 417 ـ 427، باب 65، ش 1؛ عیون اخبارالرضا علیه‏السلام، علی بن حسین بن بابویه قمی، ج 1، ص 139، باب 12، ش 1.

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

اخلاق و رفتار امام رضا علیه السلام

امامان پاک ما در میان مردم و با مردم می‏زیستند، و عملا به مردم درس زندگی و پاکی و فضیلت می‏آموختند، آنان الگو و سرمشق دیگران بودند، و با آنکه مقام رفیع امامت آنان را از مردم ممتاز می‏ساخت، و برگزیده‏ی خدا و حجت او در زمین بودند در عین حال در جامعه حریمی نمی‏گرفتند، و خود را از مردم جدا نمی‏کردند، و به روش جباران انحصار و اختصاصی برای خود قائل نمی‏شدند، و هرگز مردم را به بردگی و پستی نمی‏کشاندند و تحقیر نمی‏کردند...
«ابراهیم بن عباس‏»می‏گوید:«هیچگاه ندیدم که امام رضا علیه السلام در سخن بر کسی جفا ورزد، و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند، هرگز نیازمندی را که می‏توانست نیازش را بر آورده سازد رد نمی‏کرد، در حضور دیگری پایش را دراز نمی‏فرمود، هرگز ندیدم به کسی از خدمتکاران و غلامانشان بدگوئی کند، خنده‏ی او قهقهه نبود بلکه تبسم بود، چون سفره‏ی غذا به میان می‏آمد همه‏ی افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سفره‏ی خویش می‏نشاند و آنان همراه با امام غذا می‏خوردند.شبها کم می‏خوابید و بیشتر بیدار بود، و بسیاری از شبها تا صبح بیدار می‏ماند و به عبادت می‏گذراند، بسیار روزه می‏داشت و روزه‏ی سه روز در هر ماه را ترک نمی‏کرد [1] ، کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت، وبیشتر در شبهای تاریک مخفیانه به فقرا کمک می‏کرد.[2]
«محمد بن ابی عباد»می‏گوید:فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود لباس او-در خانه-درشت و خشن بود، اما هنگامیکه در مجالس عمومی شرکت می‏کرد (لباسهای خوب و متعارف می‏پوشید) و خود را می‏آراست. [3]
شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ نقصی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود:ما گروهی هستیم که میهمانان خود را بکار نمی‏گیریم. [4]
یکبار شخصی که امام را نمی‏شناخت در حمام از امام خواست تا او را کیسه بکشد، امام علیه السلام پذیرفت و مشغول شد، دیگران امام را بدان شخص معرفی کردند، و او با شرمندگی به عذرخواهی پرداخت ولی امام بی توجه به عذر خواهی او همچنان او را کیسه می‏کشید و او را دلداری می‏داد که طوری نشده است.[5]
شخصی به امام عرض کرد:به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت‏برتری و شرافت پدران به شما نمی‏رسد.
امام فرمود:تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگارآنان را بزرگوار ساخت.[6]
مردی از اهالی بلخ می‏گوید:در سفر خراسان با امام رضا علیه السلام همراه بودم، روزی سفره گسترده بودند و امام همه‏ی خدمتگزاران و غلامان حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند.
من به امام عرض کردم:فدایتان شوم.بهتر است اینان بر سفره‏یی جداگانه بنشینند.فرمود: ساکت‏باش، پروردگار همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است، و پاداش هم باعمال است. [7]
«یاسر»خادم امام می‏گوید:امام رضا علیه السلام به ما فرموده بود اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود.بهمین جهت‏بسیار اتفاق می‏افتاد که امام ما را صدا می‏کرد، و در پاسخ او می‏گفتند به غذا خوردن مشغولند، و آن گرامی می‏فرمود بگذارید غذایشان تمام شود. [8]
یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت:من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم، از حج‏باز گشته‏ام و خرجی راه تمام کرده‏ام، اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را بوطنم برسانم، و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد، زیرا من‏در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‏ام.
امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت، و دویست دینار آورد و از بالای در دست‏خویش را فراز آورد، و آن شخص را خواند و فرمود:این دویست دینار را بگیر و توشه‏ی راه کن، و به آن تبرک بجوی، و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه بدهی...
آن شخص دینارها را گرفت و رفت، امام از آن اطاق به جای اول بازگشت، از ایشان پرسیدند چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟
فرمود:تا شرمندگی نیاز و سؤال را در او نبینم... [9]
امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمائی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی‏کردند، و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه‏یی مبذول می‏داشتند، و در مسیر زندگی اشتباهاتشان را گوشزد می‏فرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند، و هم دیگران و آیندگان بیاموزند.
«سلیمان جعفری‏»از یاران امام رضا علیه السلام می‏گوید:برای برخی کارها خدمت امام بودم، چون کارم انجام شد خواستم مرخص شوم، امام فرمود:امشب نزد ما بمان.
همراه امام به خانه‏ی او رفتم، هنگام غروب بود، غلامان حضرت مشغول بنائی بودند امام در میان آنها غریبه‏یی دید، پرسید:این کیست؟عرض کردند:به ما کمک می‏کند و به او چیزی خواهیم داد.
فرمود:مزدش را تعیین کرده‏اید؟
گفتند:نه!هر چه بدهیم می‏پذیرد.
امام بر آشفت و خشمگین شد.من به حضرت عرض کردم:فدایتان شوم خود را ناراحت نکنید. ..
فرمود:من بارها به اینها گفته‏ام که هیچکس را برای کاری نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرار داد ببندید.کسی که بدون قرار داد و تعیین مزد کاری انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می‏کند مزدش را کم داده‏یی، ولی اگر قرار داد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده‏یی، و در اینصورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی هر چند کم و ناچیز باشد می‏فهمد که بیشتر پرداخته‏یی و سپاسگزار خواهد بود. [10]
«احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی‏»که از بزرگان اصحاب امام رضا علیه السلام محسوب می‏شود نقل می‏کند.من با سه تن دیگر از یاران امام خدمتش شرفیاب شدیم، و ساعتی نزد امام نشستیم، چون خواستیم باز گردیم امام به من فرمود:ای احمد!تو بنشین.همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم، و سؤالاتی داشتم بعرض رساندم و امام پاسخ می‏فرمودند، تا پاسی از شب گذشت، خواستم مرخص شوم، فرمود:می‏روی یا نزد ما می‏مانی؟
عرض کردم:هر چه شما بفرمائید، اگر بفرمائید بمان می‏مانم و اگر بفرمائید برو می‏روم.
فرمود:بمان، و اینهم رختخواب (و به لحافی اشاره فرمود) .آنگاه امام برخاست و به اطاق خود رفت.من از شوق به سجده افتادم و گفتم:سپاس خدای را که حجت‏خدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر که خدمتش شرفیاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم که متوجه شدم امام به اطاق من باز گشته است، برخاستم.حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود:
ای احمد!امیر مؤمنان علیه السلام به عیادت‏«صعصعة بن صوحان‏» (که از یاران ویژه‏ی آن حضرت بود) رفت، و چون خواست‏برخیزد فرمود:«ای صعصعه!از اینکه به عیادت تو آمده‏ام به برادران خود افتخار مکن-عیادت من باعث نشود که خود را از آنان برتر بدانی-از خدا بترس و پرهیزگار باش، برای خدا تواضع و فروتنی کن خدا ترا رفعت می‏بخشد» [11]امام علیه السلام با این عمل و سخن خویش هشدار داده است که هیچ عاملی جای خود سازی و تربیت نفس و عمل صالح را نمی‏گیرد، و به هیچ امتیازی نباید مغرور شد، حتی نزدیکی به امام و عنایت و لطف آن بزرگوار نیز نباید وسیله‏ی فخر و مباهات و احساس برتری بر دیگران گردد.

[1] گویا منظور روزه‏ی پنجشنبه اول ماه و چهار شنبه‏ی وسط ماه و پنجشنبه‏ی آخر ماه است که پیشوایان معصوم فرموده‏اند کسی که اضافه بر روزه‏ی ماه مبارک رمضان در هر ماه این سه روز را روزه بگیرد مانند آنستکه همه‏ی سال روزه باشد.
[2] اعلام الوری ص 314
[3] اعلام الوری ص 315
[4] کافی ج 6 ص 283
[5] مناقب ج 4 ص 362
[6] عیون اخبار الرضا ج 2 ص 174
[7] کافی ج 8 ص 230
[8] کافی ج 6 ص 298
[9] مناقب ج 4 ص 360
[10] کافی ج 5 ص 288
[11] معجم رجال الحدیث ج 2 ص 237- رجال کشی ص 588


+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

جایگاه امامت از دیدگاه امام رضا علیه‏السلام

این شکوه و جلال که در بارگاه امامان می‏بینی!
این دلهای مشتاق که شیفته زیارت اهل‏بیت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏یابی!
این چشمان خسته و رمد دیده که با نگاه به ضریح علی بن موسی الرضا علیه‏السلام بی‏اختیار به بارش می‏نشیند و نشاط و معنویت می‏آفریند.
این پاهای خسته که مسافتهای طولانی راه پیموده و چون به حریم حرم رضوی می‏رسد، خستگی از یاد می‏برد و ساعتها با احترام و ادب در برابر امام می‏ایستد و شاهد گفتگوهای بی‏ریا و خالصانه زائران، با مهربانِ غریب نواز می‏شود.
هیچ‏کدام بی‏دلیل نیست!
شاید برای آنان که امام را نمی‏شناسند، و حکمت زیارت را در نمی‏یابند. آنان که راز ارتباط دلها با امام رأفت و رحمت را کشف نکرده‏اند، این همه ابراز احترام و محبّت شگفت‏انگیز به نظر آید! حتّی ممکن است برای برخی از آشنایان و زائران که خود به زیارت آمده و همراه با انبوه مشتاقان، در جذبه ولایت و محبّت رضوی قرار گرفته‏اند، سرّ این شیفتگی آشکار نباشد! ولی این واقعیتی است آشکار و غیر قابل انکار.
عترت، سرآمد امّت
آنچه بدیهی می‏نماید، این است که در مجموعه امّت اسلامی، همه اهل ایمان در پایداری بر ایمان و پاسداری از شایستگیها و مقابله با کجیها، همسان نیستند، بلکه برخی از آنان بر گروهی دیگر در این میدان سبقت جسته و برتری و کمال و فضیلت را از آنِ خود ساخته‏اند.
از آیات قرآن و منابع روایی معتبر استفاده می‏شود: همان‏گونه که امّت اسلامی بر سایر امّتها برتری یافته و عهده‏دار دفاع از بایسته‏ها و مبارزه با زشتیها شده است، در میان امّت اسلامی، عترت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بالاترین امتیاز را در این زمینه دارا هستند و بر سایر افراد و مجموعه‏های اسلامی برتری یافته‏اند.
شگفت نیست اگر کسانی نخواسته‏اند این امتیاز را برای عترت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله قایل شوند، چرا که پیش از آنان و پس از آنان کسانی مدّعی بوده‏اند که پیامبر اسلام و قرآن بر دیگر انبیا و کتابهای آسمانی برتری نداشته، بلکه معتقد شده‏اند که از صدق و راستی برخوردار نبوده‏اند! غافل از اینکه انکار آفتاب، انکار خود است و محروم گذاشتن خویش از نور و رحمت به شمار می‏آید.
اکنون شایسته است، در تبیین مقام عترت و جایگاه امامت از سخنان عالم آل محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حضرت رضا علیه‏السلام بهره گیریم، آنجا که در جمع بزرگی از عالمان عراق و خراسان آیه «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِن عِبادِنا»(1) مطرح گردید و این پرسش به میان آمد که وارثان کتاب الهی و برگزیدگان از میان بندگان خدا چه کسانی هستند؟
عالمان عراق و خراسان که در مجلس مأمون گردآمده و از مکتب اهل‏بیت بهره‏ای نبرده بودند، اظهار داشتند که همه امّت اسلامی برگزیدگان خداوند و وارثان کتاب الهی هستند. امّا امام علی بن موسی علیه‏السلام که در آن جلسه محور آرا و مرجع نقد و تحلیل انظار شناخته می‏شد، فرمود: من این نظر را که عالمان عراقی وخراسانی اظهار داشتند، صحیح نمی‏دانم، زیرا منظور آیه از وارثان کتاب و برگزیدگان، فقط عترت طاهره پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است و نه همه امّت.
امام علیه‏السلام در ارائه دلیل برای این وجه تفسیر، از خود قرآن بهره‏جست و فرمود: در آیه بعد خداوند فرموده است:
«جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها...».(2)
یعنی وارثان کتاب و برگزیدگان الهی همه اهل بهشت بوده و از نعمتهای بهشتی برخوردار خواهند بود، این در حالی است که خداوند در آیه قبل ـ آیه 32 ـ امّت اسلامی را به سه گروه 1 ـ ظالم به خود 2 ـ میانه‏رو 3 ـ پیشتاز نیکیها معرّفی کرده است و شک نیست که این سه گروه با یکدیگر برابر نبوده همه بی‏چون و چرا اهل بهشت نخواهند بود، بلکه پیشتازان راه خیر و رستگاران و برخورداران از فضل گسترده الهی از این امتیاز برخوردارند.
در ادامه این حدیث امام علیه‏السلام به ارائه دلایلی از قرآن پرداخت که هر کدام از آنها عترت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را سرآمد امّت اسلامی و پاکیزه‏ترین و شایسته‏ترین امّت برای تداوم بخشیدن به راه نبیّ‏اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و وراثت کتاب الهی و تبیین و تفسیر آن برای رهپویان ایمان و اسلام معرّفی کرده است.(3)
هم محبّت، هم معرفت
شیفتگان و ارادتمندانی که به زیارت علی بن موسی علیه‏السلام می‏آیند به دو گروه تقسیم می‏شوند:
1 ـ زائرانی که در قلب خویش، نسبت به ساحت امام، احساس محبّت و دوستی و احترام دارند، ولی نمی‏توانند دلیل این محبّت و ارادت را توضیح دهند.
2 ـ زائرانی که همراه با این شیفتگی و محبّت، دارای معرفتی شایسته نسبت به مقام امام و جایگاه امامت هستند و می‏توانند دلیل آن را بیان کنند و اگر از آنان سوءال شود که دلیل توجّه و روی آوری مردم به بارگاه امامان چیست و اساساً زیارت امام چه نسبتی با باورهای دینی و اسلامی دارد، به راحتی و روشنی می‏توانند آن را شرح دهند.
کسانی که در گروه نخست جای دارند، شیفتگانی با احساسند، ولی کسانی که در گروه دوّم قرار دارند، شیفتگانی با احساس و نیز با معرفت؛ می‏باشند. و شیعه واقعی کسی است که نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت هم محبّت داشته باشد و هم معرفت. زیرا آن‏گاه که محبّت و معرفت در کنار هم قرار گیرند و به یکدیگر یاری رسانند، زائر امام، زائری واقعی می‏شود و زیارت مقدمه‏ای برای معرفت بیشتر و مایه استحکام ارتباطهای درونی و معنوی است.
کدام زائر، ارجمندتر است؟
محبّت به پاکان و نیکان، چه همراه با معرفت و چه بدون آن، به هر صورت نیک است، ولی آنچه بدان ارزش می‏بخشد، و دوستداران را شایسته برخورداری از الطاف محبوب می‏سازد، این است که محبّت همراه با معرفت و شناخت باشد. در زیارت جامعه می‏خوانیم:
«اللّهم... اسئلک اَنْ تُدْخِلَنی فی جُملة العارفین بهم وبحقّهم».
خداوندا! از تو می‏خواهم که مرا در شمار عارفان به خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و آشنایان به حقّ آنان قرار دهی.
در بخش دیگری از این زیارت که شیخ صدوق رحمه‏الله از امام هادی علیه‏السلام نقل کرده است، امام علیه‏السلام معارفی را تحت عنوان زیارت، بیان فرموده است که یک زائر باید بدانها توجّه داشته و آگاه باشد:
«اُشْهِدُ اللّه‏َ واُشْهِدُکم انّی موءمنٌ بکم وبِما امَنْتُمْ به».
خدای را به گواهی می‏طلبم و نیز شما ـ خاندان رسالت ـ را شاهد می‏گیرم که من به شما و نیز به باورهای مورد قبول شما ایمان دارم.
«کافرٌ بعدوّکم وبما کَفَرْتُم به»
دشمنان شما را انکار من‏کنم و آنچه شما قبول ندارید، من نیز قبول ندارم.
«مُسْتَبْصِرٌ بِشأنکم وبضلالةِ مَنْ خالَفَکُمْ»
نسبت به شأن و منزلت شما بصیرت دارم و می‏دانم که مخالفان شما در گمراهی به سر می‏برند.
«مُوالٍ لکم وَلاَِوْلیائکم مُبْغِضٌ لاَِعْدائکم ومُعادٍ لهم».
شما و دوستانتان را دوست دارم و به دشمنان شما کینه می‏ورزم و آنان را دشمن می‏دارم.
«سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ».
هر کس با شما سازش داشته باشد، من با او مسالمت دارم و هر کس با شما از درِ جنگ و ستیز درآید، با او ستیز خواهم داشت.
«مُحَقِّقٌ لِما حَقَّقْتُمْ مُبْطل لِما اَبْطَلْتُمْ، مطیعٌ لکم، عارفٌ بِحَقِّکُمْ».
آنچه را شما حق بدانید من نیز حق می‏دانم و آنچه را شما باطل شمارید، من نیز باطل شمارم، رهنمودهایتان را اطاعت می‏کنم و به حق شما عارف و آگاهم.
این عبارتها گرچه به صورت دعا و زیارت بیان شده است، امّا هر جمله آن، در بردارنده معارفی است که در بسیاری از روایات و آیات قرآن مورد اشاره یا تصریح قرار گرفته است.
اقرار به این فضایل، برای شیعیان و اهل ولایت آسان است، امّا کسانی که با اهل‏بیت و مکتب آنان آشنایی ندارند، چه بسا گرفتار ابهام و حیرت شوند و از خود بپرسند که: به‏راستی اهل‏بیت علیهم‏السلام چه کسانی هستند و چه جایگاهی دارند که باید به آنان ایمان داشت، مطیع و دوستدار آنان بود و از راه و روش دشمنان و مخالفان ایشان دوری گزید؟
حتّی گاه دیده شده است که برخی از ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت، به شیعه اعتراض کرده‏اند که چرا شما این همه احترام و مقام را برای امامان خود قایل هستید! مگر آنها با سایر علما و مسلمانان چه فرقی دارند، چرا برای آنان بارگاه می‏سازید و چرا از راههای دور و نزدیک به زیارت ایشان می‏شتابید!
زائران حضرت رضا علیه‏السلام در پاسخگویی به این پرسشها و اعتراضها به دو گروه تقسیم می‏شوند:
الف ـ برخی از پاسخ گفتن باز می‏مانند و نمی‏دانند به این سوءالها و اعتراضها چگونه باید پاسخ داد.
ب ـ گروهی هم با بصیرت و آگاهی و معرفتی که نسبت به ساحت پاک امامان دارند، با گشاده رویی و شکیبایی و با دلایل قانع کننده، به این پرسشها پاسخ می‏دهند.
آنچه از زائر شایسته حضرت رضا علیه‏السلام انتظار می‏رود، این است که بتواند در برابر منکران و مخالفان و ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام ، سخن و دلیلی داشته باشد و با سکوت خود، منکران را جسور و گستاخ نسازد.
البته لازم به یادآوری است که هرگز انسان نمی‏تواند با خواندن یک یا چند کتاب مختصر، به مرتبه‏ای از دانش و معرفت برسد که هرگونه سوءال یا اشکالی را پاسخ دهد و به بحث و گفتگو با منکران بپردازد. روش صحیح این است که ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام را به اهل نظر و عالمان شناخته شده دینی که عمری را صرف فهم و مطالعه مباحث دینی کرده‏اند راهنمایی کنیم و خود از بحث با آنان بپرهیزیم، زیرا بحث و مناظره نیاز به تخصّص و اطلاعات کافی دارد.
امّا اینکه توصیه می‏شود، زائر باید اهل مطالعه و معرفت و فهم دینی باشد به خاطر این است که در برابر برخی سوءالها، گرفتار سردرگمی و حیرت نشود و دست‏کم برای خودش حجّت و دلیل داشته باشد.
امام کیست؟
پاسخ این سوءال را از کلام امام علی بن موسی الرضا علیه‏السلام می‏آوریم:
«الامامُ کالشَّمس الطالعة المجلِّلَة بنورها للعالم»
امام چونان خورشید نورافشانی است که با نور خود روشنگر جهان است.
«وهی فی الافق بحیث لا تنالَها الاَیْدی والأبصار»
در جایگاهی قرار دارد که دستها و چشمها بدان نایل نمی‏شود.
«الامام الماء العذب علی الظَّمآء»
امام، آب گوارایی است از پس تشنگی و عطش.
این تعابیر بلند در باره امام، عبارتهایی شاعرانه، ادبی و مبالغه‏آمیز نیست، بلکه بازگوکننده جایگاه و منزلت واقعی امام است، و به همین دلیل امام رضا علیه‏السلام پس از این تعابیر بلند، به این سوءال نهفته در ذهن مخاطبان پاسخ می‏دهد که: به‏راستی نورافشانی امام در چه زمینه‏ای است و امام برای کدام تشنگی، مانند آب گوارا است؟
«والدّال علی الهدی والمنجی مِنَ الرّدی»
امام، رهنمای بشریّت به سوی هدایت و نجات‏دهنده آنان از پستی و فرومایگی است.
«الامام الانیس الرفّیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق»
امام برای انسانها، همدمی رفیق، و پدری مهربان و برادری همانند است.
«والامّ البرّة بالولد الصغیر، ومفزع العباد فی الداهیة النَّآد»
امام به امّت خویش مهر می‏ورزد، همانند مادری که به فرزند خردسال خود مهربان و نیکوکار است، امام پناهگاه بندگان خدا در مصیبتها و دشواریهای عظیم است.
«الامامُ امینُ اللّه‏ فِی خَلْقهِ و حُجَّتُه علی عبادهِ و خلیفَتُه فی بلادهِ والدّاعی الی اللّه‏ِ، والذّابّ عَنْ حُرُمِ اللّه‏».
امام، امین الهی در میان خلق و حجّت خداوند بر بندگان او و خلیفه پروردگار در جامعه بشری است. امام مردم را به سوی خدا دعوت می‏کند و از حریم ارزشهای الهی و ساحت قدس خداوندی، پاسداری می‏کند.
«الامامُ المُطَهَّر من الذنوب، والمُبَرّأ عَنِ العیُوب».
امام از هر گناه، پاکیزه و از هر عیب و کاستی به دور است.
«المخصوصُ بالعلم، الموسومُ بالحلم، نظام الدّین».
امام دارای علم ویژه و حلم و بردباری است و وجود او مایه استواری دین است.
«وعزّ المسلمین، و غیظ المنافقین، و بَوار الکافرین».
امام مایه عزّت و سربلندی مسلمانان، و باعث ناخشنودی و نگرانی عمیق منافقان و عامل شکست و حقارت کافران است.
«الإمامُ واحدُ دَهْرِه، لایُدانیهِ اَحَدٌ ولا یُعادِلُه عالمٌ، ولا یُوجَد منه بَدَلٌ ولا لَهُ مثلٌ ولا نظیر».(4)
امام، یگانه عصر خویش است، به‏طوری که هیچ کس در شرافت و فضیلت به پای او نرسد و در دانش به مرتبه او راه نیابد، همانندی برای او یافت نمی‏شود و مثل و نظیر ندارد.
«لِلاِْمام علاماتٌ: یکونُ اَعْلَمُ النّاس واَحْکَمُ النّاس، واَتْقَی الناس واحلم الناس، واشجع الناس واعبد النّاس، واسخی الناس.»(5)
امام دارای نشانه‏هایی است: امام آگاه‏ترین، استوارترین، با تقواترین و بردبارترین مردم و از همه شجاع‏تر و عابدتر و با سخاوت‏تر است.
نگاهی دوباره
آنچه آوردیم، گوشه‏ای از فضایل و ویژگیهای امام بود، در حالی که از کمالات امامان علیهم‏السلام ، در روایات به شکل گسترده‏تری یاد شده است. در عین حال همین موارد که به صورت خلاصه یادآور شدیم، بسیار شگرف و عظیم است.
این ویژگیها را در سه زمینه می‏توان خلاصه کرد: 1 ـ منزلت امام نزد خدا؛ 2 ـ ارتباط امام با مردم ؛ 3 ـ شخصیّت معنوی و علمی امام.
منزلت امام نزد خدا
ـ امین الهی در میان خلق .
ـ حجّت و دلیل خداوند بر مردم.
ـ خلیفه الهی در جامعه بشری.
ـ دعوت کننده مردم به سوی خدا.
ـ پاسدار حریم ارزشهای الهی.
ارتباط امام با مردم
ـ راهنمای مردم به سوی هدایت.
ـ انیس مردم، چونان پدری دلسوز و مهربان.
ـ پناهگاه مردم در مشکلات و دشواریها.
ـ مایه عزّت مسلمانان و باعث خشم منافقان و رسوایی کافران.
شخصیت معنوی و علمی امام
ـ برتری نسبت به همه مردم به لحاظ علم و فضیلت.
ـ برکناری از هر گناه و کاستی.
ـ برخورداری از علم ویژه و دانش مخصوص.
ـ برازنده‏ترین به لحاظ شکیبایی، تقوا، شجاعت و سخاوت.
ـ عابدترین انسانها به درگاه خداوند.
انتخاب امام به اختیار خدا یا مردم؟
با توجه به مشخصّات و ویژگیهایی که برای امام برشمردیم، تعیین امام و شناسایی و انتخاب امام نمی‏تواند به انتخاب مردم باشد، زیرا انسانها نمی‏توانند تشخیص دهند که چه کسی دارای برترین مقام علمی و معنوی است و مبرّا از هر گناه، چه آشکار و چه پنهان. مردم نمی‏توانند با اندیشه و تجربه‏های خود دریابند که چه کسی صلاحیّت خلافت الهی را دارد. تنها خداوند است که از دل همه انسانها با خبر است و می‏داند که شایسته‏ترینِ انسانها برای بردوش کشیدن بار امانت و خلافت الهی کیست.
پاسخ به این سوءال را نیز از کلام امام علی بن موسی علیه‏السلام می‏آوریم، چه اینکه وقتی آن حضرت وارد مَرو شدند، در میان مردم بحث از امامت مطرح گردید و اختلاف نظریه‏ها به وضوح پیدا بود.
شخصی به نام عبدالعزیز پیش امام آمد و از بحث و گفتگو و اختلاف نظر مردم درباره امامت خبر آورد! امام رضا علیه‏السلام لبخندی زد و فرمود: ای عبدالعزیز! این گروه گرفتار ناآگاهی هستند و با نظریه‏پردازیهای گوناگون، خود را گول زده‏اند!
سپس امام درباره این نظریه که «امام را باید خود مردم انتخاب کنند» فرمود:
«هل یعرفونَ قدرَ الامامَة ومحلَّها مِنَ الاُّمة فَیَجُوز فیها اختیارُهم».
آیا اینان اساساً اهمیّت و جایگاه امامت را در میان امّت اسلامی می‏دانند و ویژگیهای امام و رسالتی که بر دوش اوست تشخیص می‏دهند تا بتوانند براساس آن معیارها، کسی را برای امامت انتخاب کنند!
«اِنَّ الامامة اَجَلُّ قدراً واَعْظَمُ شاْناً واَعْلامکاناً واَمْنَعُ جانباً واَبْعَدُ غَوراً من اَنْ یبلغها النّاس بعقولهم».(6)
امامت، ارزشی والاتر، شأنی بزرگ‏تر، جایگاهی برتر، موقعیتی فراتر و ژرفایی فزون‏تر از آن دارد که مردم بتوانند با ملاکهای عقلی خویش، آن را اندازه گیرند و به آن برسند.
امامان علیهم‏السلام به این مقام
چگونه رسیده‏اند؟
وقتی سخن از جایگاه و منزلت امامان به میان می‏آید، به‏طور طبیعی این سوءال به ذهن می‏رسد که: به‏راستی امامان علیهم‏السلام این مرتبه عالی و این شایستگی و صلاحیّت را چگونه و به چه دلیل یافته‏اند؟
قبل از پاسخ به این پرسش، یادآوری این نکته لازم است که این پرسش اختصاص به امامان ندارد، بلکه درباره همه انبیای بزرگ الهی مانند نوح علیه‏السلام ، ابراهیم علیه‏السلام ، موسی علیه‏السلام ، عیسی علیه‏السلام و محمدبن عبداللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز همین مطرح بوده است که چرا خداوند، مقام نبوت و رسالت را به آنها داده و از میان خلق، آنان را برگزیده است؟
بنا بر این، پاسخ به این سوءال تنها متوجّه شیعه نیست؛ بلکه همه مسلمانان که به رسالت و مقام نبی اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اعتراف و ایمان دارند، حتّی یهودیان و مسیحیان که به رسالت حضرت موسی علیه‏السلام و عیسی علیه‏السلام معتقدند باید به این سوءال پاسخ گویند.
و امّا پاسخ این است که چون خداوند دارای علم بی‏پایان و گسترده است، هنگامی که انسانها را آفرید، از همان آغاز می‏دانست که مطیع‏ترین، عابدترین، و پرهیزگارترین بندگان چه کسانی هستند و براساس علم برتر خود، آنان را برای رسالت و امامت برگزید، تا دیگر بندگان خود را به سوی نور و پاکی هدایت کند.
«وَجَعَلْناهُمْ اَئِمةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا»(7) یعنی؛ و قرار دادیم آنها را امامان و پیشوایانی که مردم را به امر ما هدایت کنند.
بنا بر این بی‏شک، دلیل انتخاب شدن انبیا و امامان از سوی خداوند، لیاقت و شایستگی آنان بوده است. چنان که در طول زندگی این شایستگی را به اثبات رسانده‏اند، ابراهیم علیه‏السلام گام در آتش می‏گذارد و برای اطاعت از امر الهی به انجام سخت‏ترین آزمایش خداوند تن می‏دهد و تا مرحله ذبح فرزند عزیز خویش پیش می‏رود.
موسی علیه‏السلام با قدرت فرعونی درگیر می‏شود و برای هدایت بنی اسرائیل سخت‏ترین مرحله‏ها را می‏گذراند و دشوارترین رنجها را تحمل می‏کند.
عیسی علیه‏السلام برای اجرای رسالت خود، چندان مقاومت می‏ورزد که تا پای دار پیش می‏رود.
پیامبر خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در راه رسالتش بیش از همه انبیای الهی ستم می‏بیند و تا بدان پایه به هدایت مردم اهتمام می‏ورزد و برای آنان دل می‏سوزاند که خداوند در نص آیه کریمه قرآن به او دستور می‏دهد که تا این اندازه خود را در مشقّت مینداز.(8)
علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام در طول زندگی خود اثبات می‏کند که جز به خدا و دین و خلق نمی‏اندیشد و زندگی و مرگ خود را در راه حق و برای حق قرار می‏دهد. تا آنجا که یک ضربت او در جنگ با خشن‏ترین چهره کفر و لجاج، برتر از عبادت همه جن و انس معرفی می‏شود.
خداوند که شایستگی و صلاحیت انبیا و امامان را از آغاز خلقت می‏داند، آنان را به عنوان معلمان و راهنمایان خلق بر می‏گزیند و به ایشان کرامت خاص و توفیق ویژه می‏بخشد و از آنان مسوءولیتهای بیشتری می‏خواهد.
راههای اثبات امامت امامان
جهان پر است از نداهای حق و باطل و ادعاهای الهی و شیطانی، زیرا همچنان که پیامبران الهی و امامانِ راستین، مردم را به سوی خود خوانده‏اند تا آنان را به سوی خدا هدایت کنند، هم‏زمان با ایشان و در عصر آنان نیز مدعیان دروغینی بوده‏اند که خود را پیشوا و راهنما معرّفی کرده و مردم را به پیروی از خویش فراخوانده‏اند و مایه گمراهی آنان شده‏اند.
خداوند متعال از گروه اوّل به عنوان پیشوایانی که مردم را به امر الهی هدایت می‏کنند یاد کرده(9) و از گروه دوّم به عنوان پیشوایانی که مردم را به سوی آتش فرا می‏خوانند نام برده است.
«وجَعَلْناهم ائمةً یَدْعُونَ الی النّار».(10)
براین اساس، هر کس که در جامعه بشری ادّعای امامت و پیشوایی را داشته باشد، نمی‏توان بدون دلایل و نشانه‏های لازم، ادّعای او را پذیرفت و از او پیروی کرد، بلکه باید مدّعی امامت و نبوت، دلایلی داشته باشد تا بتوانیم به او اعتماد کنیم.
دلایلی که انبیا برای مردم آورده‏اند به چهار بخش قابل تقسیم است:
1 ـ گواهی و تأیید آنان از سوی انبیای پیشین.
2 ـ ارائه مطالب صحیح و منطقی و معقول همراه با دلایل قانع کننده و هماهنگ با فطرت و نیاز آدمی و نیز هماهنگ و همساز با معارف انبیای گذشته.
3 ـ برخورداری آنان از اخلاقی ممتاز و رفتاری انسانی و متعالی.
4 ـ ارائه معجزات، به منظور اثبات نبوت خود و ارتباط ویژه‏ای که با خدای هستی دارند.
هرگاه این چهار نشانه در کنار هم قرار گیرد، این اطمینان برای ما حاصل می‏شود که مدّعی نبوت، به‏راستی مورد تأیید خداوند است و ما را به سوی خداوند متعال هدایت می‏کند.
اکنون باید دید که آیا امامان هم برای اثبات امامت خود نیاز به این دلایل دارند؟
پاسخ این است که «امامت» به عنوان پیشوایی خاص الهی و دینی ـ با ویژگیهایی که در صفحات قبل یاد کردیم ـ مقامی والاست و امام معصوم واجد همه ویژگیهای پیامبر ـ بجز وحی قرآن ـ و دارای تمامی اختیارات و مسوءولیتهای رسول خدا و برخوردار از علم لَدُنّی و در یک کلمه امام یعنی، خلیفه خدا و خلیفه رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله . با توجّه به این ویژگیهای امام و نیز با توجّه به اینکه تنها خداوند با علم برتر خود، شایستگی انسانها را می‏داند و براساس شایستگی، مقام امامت را به آنان عطا می‏کند؛ ناگزیر امامان و جانشینان خاص انبیا نیز باید مانند خود انبیا علیهم‏السلام از دلایل و شواهدی برخوردار باشند تا ما بتوانیم به آنان اعتماد داشته باشیم و از ایشان پیروی کنیم.
امام علی بن موسی الرضا علیه‏السلام در این باره فرموده است:
«لمّا کانَ الامامُ مُفتَرضَ الطّاعة لم یکن بدٌّمِن دلالةٍ تَدُلّ علیه و یتمیّزه بها من غیره».(11)
یعنی؛ چون امام کسی است که اطاعت کردن از او واجب است، ناگزیر باید بر امامت او دلیلی اقامه شود تا در پرتو آن دلیل بتوان امام را از غیر امام تشخیص داد.
دلایلی از قرآن و حدیث
در کتاب بحارالانوار حدود هشتاد آیه از قرآن آمده است که به شکلی به مسأله امامت مربوط می‏شود.(12) ولی به سبب آنکه آوردن همه آن آیات در این مختصر نمی‏گنجد به چند نمونه اکتفا می‏کنیم:
امام رضا علیه‏السلام در یکی از مناظرات خود می‏فرماید:
1 ـ «هم الذّین وَصَفَهم اللّه‏ُ فیِ کتابِهِ فقال: «انّما یُرید اللّه‏ُ لُیِذْهِبَ عنکم الرِّجْسَ اَهْلَ‏البیت ویُطَهِّرَکم تطهیراً»»
یعنی؛ اهل‏بیت همان کسانی هستند که خداوند ایشان را در قرآن توصیف کرده و درباره آنان فرموده است: «همانا خداوند اراده کرده است تا هرگونه گناه و آلودگی از شما اهل‏بیت به دور باشد و شما را به‏گونه‏ای خاص پاک و منزّه از گناه بدارد».
سپس آن حضرت در پاسخ به این سوءال که این آیه درباره چه کسانی است و منظور از اهل‏بیت پیامبر چه کسانی هستند؟ فرمود:
«هم الذّین قال رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله : انّی مُخَلَّف فیکم الثَّقَلین کتاب اللّه‏ وعترتی اهل‏بیتی، لَنْ یَفْتَرِقا حتّی یردا عَلَیَّ الحوض».(13)
اهل بیت در این آیه همان کسانی هستند که رسول خدا درباره آنان فرمود: «من پس از خود دو یادگار گرانبها میان شما می‏گذارم، کتاب الهی و عترتم که اهل‏بیت من هستند و این دو از یکدیگر جدا نمی‏شوند تا در روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد شوند.»
2 ـ «یا ایّها الذّین امَنوا اطیعوا اللّه‏ واطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم»(14).
یعنی: «ای اهل ایمان، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا را و نیز آنان که صاحب فرمان هستند».
در فهم این آیه اگر از معارف دین و روایات استفاده نکنیم، چه بسا گرفتار بد فهمی شویم، زیرا منظور از «اولی الامر» کسانی نیستند که تحت عنوان «فرمانروا» و «سلطان» بر مردم فرمان می‏رانند، زیرا بسیاری از فرمانروایان ـ مانند فرعون ـ براساس هوای نفس و قدرت‏طلبی و فزون‏خواهی فرمان می‏رانند و خداوند آنان را طاغوت نامیده است و از مسلمانان خواسته است تا با طاغوتها سازگاری نداشته باشند.
بنا براین، منظور از «اولی‏الامر» ـ صاحب فرمان ـ باید کسان خاصی باشند که امام رضا علیه‏السلام آنان را معرفی کرده و فرموده است:
«یعنی الذّین اَوْرَثَهم الکتاب والحکمةَ وحُسِدُوا عَلَیهم بِقَوْلِهِ «ام یحسدون الناس علی ما آتاهم اللّه‏ من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة وآتیناهم ملکاً عظیماً... والملک ههنا الطاعة لهم».
در این آیه «اولی الامر» همان کسانی هستند که وارث کتاب و حکمت‏اند و مورد حسادت قرار گرفته‏اند، چنان که خداوند در قرآن فرموده است: «آیا مردمان به خاطر آنچه خداوند از فضل خود به ایشان عطا کرده است، به آنان حسد می‏ورزند! با اینکه به آل‏ابراهیم ما کتاب و حکمت را عطا کرده‏ایم و نیز ملکی عظیم بخشیده‏ایم».
سپس امام توضیح می‏دهد که «ملک عظیم» در این آیه به معنای فرمانروایی بر سرزمینها نیست، بلکه منظور فرمانروایی بر دلهاست که بر مردم واجب شده است از برگزیدگان الهی اطاعت کنند.
3 ـ «قُل لا أسألکم علیه اَجْراً الاّ المودّة فی القُرْبی».(15)
«بگو! من در برابر رسالتی که انجام داده‏ام، از شما مردم اجرو پاداشی نمی‏طلبم، مگر دوستی خویشاوندان و نزدیکانم را.»
امام رضا علیه‏السلام در توضیح این آیه و دلالت آن بر منزلت اهل‏بیت علیهم‏السلام فرموده است:
در قرآن نظیر این آیه درباره برخی انبیای دیگر مانند نوح علیه‏السلام ، هود علیه‏السلام ، صالح علیه‏السلام ، لوط علیه‏السلام و شعیب علیه‏السلام نیز آمده است با این تفاوت که فقط این جمله آمده است که «پاداش انبیا با خداست» ولی مسأله «دوستی ذی‏القربی» در مورد آنان مطرح نشده است.
خداوند درباره نوح می‏فرماید که او به مخاطبان خود گفت:
«وما اسألکم علیه مِنْ اَجْر اِنْ اَجْری الاّ علی ربِّ العالمین»(16)
یعنی ؛ «من هیچ گونه پاداشی از شما نمی‏طلبم، زیرا پاداش من فقط با پروردگار جهانیان است.»
قرآن درباره حضرت هود فرموده است:
«لا أسألکم علیه اجراً اِنْ اجری الاّ علی الذی فَطَرنی».(17)
یعنی ؛ «من از شما مردم به خاطر رسالتی که انجام داده‏ام، مزدی نمی‏طلبم، زیرا پاداش من بر هیچ کس نیست، جز آن کس که مرا آفریده و وجودم را سرشته است.
امّا قرآن تنها در باره رسول خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرموده است که اجر رسالت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، دوستی خویشان نزدیک اوست.
سپس امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید:
«وَلَمْ یُفْرض اللّه‏ مودّتهم الاّ وقد علم انّهم لایرتدّون عن الدّین ابداً ولا یرجعونَ اِلی ضلالةٍ ابداً».(18)
یعنی؛ خداوند دوستی اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را به این سبب واجب کرده است که می‏دانسته است اهل‏بیت پیامبر اسلام، هرگز از دین الهی روی برنمی‏تابند و هرگز به جانب گمراهی و کج‏روی کشیده نمی‏شوند.
آن‏گاه امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید: پس از نزول این آیه و قبل از اینکه آیه برای مردم خوانده شود رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در میان پیروان خود به حمد و ثنای الهی پرداخت و فرمود: ای مردم! خداوند تکلیفی را بر شما واجب کرده است، آیا این وظیفه را انجام خواهید داد؟
به این پرسش پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هیچ کس پاسخی نداد! زیرا گمان می‏کردند که این تکلیف به پرداخت وجه مادّی مربوط است!
روز دوم و روز سوم نیز همین مسأله تکرار شد و مخاطبان پیامبر سکوت کردند تا اینکه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: این تکلیف مربوط به پرداخت طلا و نقره و خوردنی‏ها و نوشیدنیها نیست!
مردم پرسیدند: اگر درباره این امور نیست، پس درباره چیست؟
در این هنگام رسول خدا، آیه‏ای را که بر او نازل شده بود برای مردم بازخواند و فرمود اجر رسالت من، دوستی اهل‏بیت من است.
مردم با شنیدن این آیه گفتند ما این فرمان الهی را می‏پذیریم و این واجب را به جای خواهیم آورد.
در ادامه این حدیث، امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید: «امّا بیشتر مردم به این تکلیف الهی عمل نکرده و به این پیمان وفا ننموده‏اند!»
وجوب محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام
برای چیست؟
از دیدگاه شیعه امامیه، مطابق با تعالیم قرآنی و نیز روایات رسیده از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام ، هیچ حکمی از احکام الهی بدون دلیل و مصلحت نیست.
بنابر این اگر خداوند در قرآن از موءمنان خواسته است تا «اهل‏بیت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله » را دوست بدارند، حتماً این بیان الهی، دارای دلیل و حکمت و مصلحت بوده است.
اگر سوءال شود که آیا ممکن است همان‏گونه که انسانها فرزندان و خویشاوندان خود را به دلیل نسبتهای خانوادگی بر دیگران ترجیح می‏دهند و گاه در این راه حقوق و فضایل دیگران را نادیده می‏گیرند؛ خداوند هم فقط به خاطر خویشاوندی «اهل‏بیت علیهم‏السلام » با پیامبرش، آنان را مورد توجّه ویژه قرار داده و محبّت ایشان را بر مردم واجب کرده باشد!
پاسخ این است که نسبت دادن چنین مطلبی به خداوند، دور از ساحت قدس الهی است؛ زیرا خداوند با هیچ انسانی خویشاوندی ندارد. همه آدمیان، بندگان او هستند و لطف و رحمت او شامل همه انسانها بوده و خواهد بود و این انسانها هستند که در استفاده از رحمت الهی و عنایات او با یکدیگر تفاوت دارند. برخی شایستگی بیشتری از خود نشان می‏دهند و در میدان عبودیت بر دیگران سبقت می‏گیرند و برخی با سستی و کندی به طرف رحمت الهی حرکت می‏کنند.
خداوند خود در قرآن فرموده است: «اِنَّ اکرمکم عنداللّه‏ اَتْقیکُمْ»(19).
یعنی؛ «همانا با کرامت‏ترین و با فضیلت‏ترین شما انسانها نزد خداوند، آن کس است که با تقواتر باشد [و بیش از دیگران خدا را در نظر داشته و حقوق الهی را رعایت کرده باشد]».
دلیل اینکه خداوند نزدیکان و خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را تا این اندازه مورد تکریم و عنایت قرار داده، تا آنجا که محبّت آنان را پاداش رسالت رسول خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تعیین کرده است؛ آن است که اهل‏بیت پیامبر از همه انسانها و از همه امّت پیامبر با تقواتر بوده و در میدان بندگی و عبادت و ادای حقوق و انجام وظایف الهی بر همگان پیشی گرفته‏اند.
بهترین گواه بر اینکه در نظر خداوند، برتری و فضیلت آدمیان بر یکدیگر، منوط به فضایل و شرافتهای اخلاقی و دینی است و صِرف خویشاوندی و ارتباط نسبی، یک ارزش به حساب نمی‏آید، این است که خداوند فرزند نوح را با اینکه از نسل نوح بود، مورد عنایت قرار نداد و زمانی که نوح به درگاه خداوند دعا کرد تا فرزندش از غرق شدن و هلاک شدن نجات یابد و گفت: «رَبِّ اِنَّ ابنی مِنْ اَهْلی واِنَّ وَعْدَکَ الْحَقّ»(20). یعنی؛ پروردگارا! فرزند من از اهل من به حساب می‏آید [و تو وعده داده‏ای که اهل مرا نجات دهی] و البته وعده تو حق است». خداوند در پاسخ او فرمود: «قال یا نوح اِنَّه لَیْسَ من اهلک».(21)
یعنی؛ ای نوح [آن جوان کافر با اینکه فرزند تنی تو به حساب می‏آید، امّا] او از اهل تو نیست [و وعده الهی شامل او نمی‏شود].
از مجموع این مطالب نتیجه می‏گیریم که اگر خداوند بدون قید و شرط و بدون استثنا از موءمنان خواسته است تا «اهل‏بیت علیهم‏السلام » را دوست بدارند، معنایش این است که خداوند هم آنان را دوست دارد و آنان نزد خدا از کرامت ویژه‏ای برخوردارند و دلیل کرامت و برتری آنان در تقوا و خداشناسی و معنویت و شرافت علمی و عملی آنان است و خداوند وقتی از موءمنان خواسته است تا اهل بیت را دوست بدارند، معنایش این است که مقام و منزلت و عصمت آنان را تأیید و امضا کرده است.
محبّت، هموارترین راه درس‏آموزی
خداوند متعال برای هدایت انسانها، ابزار و امکانات معرفتی و فطری و راههای مختلفی را در اختیار آنان قرار داده است. پیامبران را مبعوث و کتاب آسمانی را بر آنان نازل کرده تا شریعت و معرفت را به انسانها آموزش دهند. یکی از هموارترین راهها برای درس‏آموزی از مکتب اولیای الهی، راه محبّت و دوستی است.
اطاعت از قانون و پیروی از صالحان به دو صورت امکان‏پذیر است:
1 ـ اطاعت از روی اجبار و پیروی ناخواسته و بدون رغبت.
2 ـ اطاعت از روی انتخاب و پیروی با میل و اشتیاق.
مادر برای فرزندش وظایف مادری را انجام می‏دهد، امّا این وظایف که مشکلات فراوان نیز دارد، با عشق و محبّت آمیخته است و مادر از انجام وظایف مادری لذّت می‏برد، زیرا فرزندش را دوست دارد.
بنابر این اگر انجام وظایف و پیروی از الگوهای دینی و الهی، همراه با محبّت و مودّت نسبت به آنان باشد، درس‏آموزی و پیروی از آنان نه تنها سخت و دشوار نمی‏نماید، بلکه لذّت‏بخش و بهجت آفرین نیز هست.
خداوند در قرآن، رابطه محبّت و اطاعت را چنین بیان فرموده است:
«قل اِنْ کُنْتُمْ تُحبّونَ اللّه‏َ فاتّبعونی یُحْبِبْکُم اللّه‏».(22)
یعنی؛ «ای پیامبر بگو: اگر شما خدا را دوست دارید از من که پیامبر او هستم پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد.»
از این آیه استفاده می‏شود که در فرهنگ قرآنی اطاعت و پیروی از صالحان و مردان الهی، با دو محبّت همراه است. یک محبّت به عنوان مقدمّه و انگیزه و یک محبّت به عنوان دستاورد و نتیجه.
پس می‏توان نتیجه گرفت که اگر خداوند محبّت و مودّت اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را بر موءمنان واجب ساخته، به خاطر آن بوده است تا مردم با محبّت و دوستی، راه اطاعت از معلّمان الهی را بپیمایند و معرفت خدا و اطاعت از دستورات دین را با زمزمه محبّت فراگیرند و این به سود خود مردم است، چنان که قرآن به صراحت این نکته را بیان داشته است:
«قُلْ ما سَألْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُوَ لکم اِنْ اَجْرِیَ الاّ علی اللّه‏».(23)
یعنی؛ [ای پیامبر! به موءمنان] بگو اگر از شما در برابر انجام وظیفه رسالت پاداشی خواستم، به خاطر منافع و نتایج ارزشمندی است که برای خود شما دارد وگرنه پاداش [حقیقی] من بر خداوند است.
به‏راستی اگر کسی جویای حق باشد، درمی‏یابد که تا چه اندازه معارف امامیه، به روشنی و آسانی از قرآن فهمیده می‏شود؛ زیرا پیامبر در سراسر قرآن ـ به فرمان الهی ـ فقط یک پاداش از امّت خود درخواست کرده و آن هم «محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام » بوده است و سپس درباره همان یک درخواست هم می‏فرماید، هدف و منظور، سودرسانی به امّت بوده است. و این سود در فرهنگ قرآنی و نبوی عبارت است از هدایت‏یابی اهل‏ایمان به معرفت صحیح و اخلاق و معنویت و پاکی در گفتار و رفتار و اندیشه.
نتیجه
1 ـ محبّت و ارادت مسلمانان به اهل بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ریشه در متن آیات قرآن و فرمایشات رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دارد.
2 ـ اظهار دوستی نسبت به اولیای الهی و انبیا و امامان علیهم‏السلام هر چند خود مورد خواست و فرمان الهی است، امّا از آنجا که فرمانهای الهی و امر و نهی او دارای حکمتها و مصلحتهای مختلفی برای تکامل بشر می‏باشد؛ می‏توان از فرهنگ قرآنی و نبوی استفاده کرد که یکی از نتایج مهمّ این دوستی، دریافت معارف صحیح درباره توحید، وحی، رسالت، قرآن، وظایف انسان، مسأله معاد و... از مکتب درسی و سیره و سنّت آنان است.
3 ـ اساس توجّه مسلمانان به اهل‏بیت علیهم‏السلام رهنمود خود قرآن و پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشد، از این رو ابراز دوستی و محبّت به خاندان نبوّت، هرگز به معنای شرک و کم‏توجّهی به ساحت قدس الهی نیست. همچنان که اطاعت از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و «اولی‏الامر» به معنای شرک در اطاعت از خداوند نیست، زیرا خداوند خود دستور داده است:
«اطیعوا اللّه‏ و اطیعوا الرّسول واولی الامر منکم».
یعنی؛ اطاعت کنید از خدا واطاعت کنید از رسول خدا و اولی‏الامر از میان خودتان.
لازم به یادآوری است که براساس دلیل معتبر عقلی و نقلی، تعبیر «اولی الامر» شامل فرمانروایان ناصالح و غیردینی و آلوده به گناه نمی‏شود، بلکه فقط فرمانروایان صالح، دین‏شناس و باتقوا را در بر می‏گیرد. کسانی که جز براساس دین الهی حکم نمی‏کنند و آنان امامان معصوم از اهل‏بیت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشند. و پس از آنان، کسانی که تأییدهای لازم را از نظر دینی دارا باشند.
4 ـ دوستی و محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام زمانی در وجود یک مسلمان ریشه دارد و مودّتی راستین به حساب می‏آید که او به لوازم و شرایط دوستی پایبند باشد. و با رفتار و اعمال خود خشنودی خداوند و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و امامان را جلب نماید. در انجام واجبات دینی و تکالیف الهی کوشش و در ترک گناهان همّت نماید و همواره آرزو داشته باشد که معارف قرآنی و مکارم اخلاقی اهل‏بیت علیهم‏السلام در جامعه بشری گسترش یافته و حاکمیّت یابد و حکومت مادّی و معنوی از آنِ خاندان رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شود.
«اللّهم اِنّا نَرْغَبُ الیک فی دولةٍ کریمةٍ تُعِزُّ بها الاسلامَ واَهْلَهُ وتُذِلُّ بها النّفاقَ واَهْلَهُ وتَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاةِ اِلی طاعَتِک والقادةِ اِلی سبیله وتَرْزُقُنا بِها کِرامَةَ الدّنیا والاخِرَة».
خداوندا! از درگاه تو آرزومندیم تا شاهد دولت با کرامت حضرت مهدی علیه‏السلام باشیم. دولتی که در پرتو آن، اسلام و مسلمانان عزّت و منافقان ذلّت یابند.
خداوندا! از تو می‏خواهیم که ما را در آن دولت کریم و حکومت جهانی در زمره کسانی قرار دهی که مردم را به طاعت و بندگی تو فرا می‏خوانند و به راه تو هدایت می‏کنند.
خداوندا! در پرتو آن حکومت با عزّتِ دینی، کرامت دو جهان را به ما عنایت کن.
منابع و مآخذ
1 ـ الاصول من الکافی، کلینی، محمد، تصحیح و تعلیق علی اکبر الغفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1388 ه .
2 ـ امالی، صدوق، محمد، ترجمه کمره‏ای، تهران، اسلامیه، 1404 ه .
3 ـ تحف العقول عن آل‏الرسول، حرانی، حسن، تصحیح علی‏اکبر الغفاری، قم، نشر اسلامی، 1404 ه .
4 ـ التطبیق بین السفینة والبحار، مصطفوی، جواد. مشهد، آستان قدس، 1403 ه .
5 ـ عیون اخبارالرضا، صدوق، محمد، تصحیح مهدی‏لاجوردی، قم، طوس، 1363ش.
6 ـ کمال الدین و تمام النعمة، صدوق، محمد، تصحیح و تعلیق علی اکبر الغفاری، قم، مدرسین، 1405ه.
7 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، عطاردی، عزیزاللّه‏، تهران، مکتبة الصدوق، 1392 ه .
8 ـ معانی الاخبار، صدوق، محمد، تصحیح علی‏اکبر الغفاری، تهران، مکتبة الصدوق، 1379 ه .
الامامُ کالشَّمس الطالعة المجلِّلَة بنورها للعالم
الامام الرضا علیه‏السلام ، کافی 1/200
امام چونان خورشیدِ نورافشانی است که با نور خود روشنگر جهان است

--------------------------------------------------------------------------------
1 ـ فاطر / 32.
2 ـ فاطر / 33.
3 ـ رک: عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 228.
4 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، 96 تا 101 به نقل از کافی ج 1، ص 200 ـ 201؛ کمال الدین و تمام النعمه صدوق، ج 2، ص 675 باب 58؛ امالی، ص 674، باب 97؛ معانی الاخبار، ص 96؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 216.
5 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 101.
6 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 97.
7 ـ انبیاء / 73 .
8 ـ طه / 2 .
9 ـ انبیاء / 73 .
10 ـ قصص / 41 .
11 ـ عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 102؛ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 111.
12 ـ التطبیق بین السفینة والبحار، دکتر سیدجواد مصطفوی، ص 95.
13 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 114.
14 ـ نساء / 59.
15 ـ شوری / 23.
16 ـ شعراء / 109.
17 ـ هود / 51 .
18 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 117؛ تحف العقول، ص 431.
19 ـ حجرات / 13.
20 ـ هود / 45 .
21 ـ هود / 46.
22 ـ آل عمران / 31.
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

به مناسبت ميلاد حضرت رضا(ع) انجام شد

به مناسبت ميلاد حضرت رضا(ع) انجام شد
نصب 34 پروژكتور با تكنولوژي LED در ايوان‌هاي حرم مطهر رضوي
رئيس اداره امور روشنايي آستان قدس رضوي از نصب 34 پروژكتور با تكنولوژي LED نور سبز در ايوان‌هاي حرم مطهر رضوي خبر داد.
به گزارش ستاد خبري جشن‌هاي ميلاد رضوي، اصغر سيم‌ريز با اشاره به اين مطلب افزود: به مناسبت اين ايام دو لوستر 96 در 72 شعله در رواق امام خميني(ره) و حاتم‌خواني به ارتفاع 5/5 و 4 متر نصب شد.
وي از جمله اقدامات اين اداره در ايام ميلاد ثامن‌الحجج(ع) را شركت در نمايشگاه دائمي آستان قدس رضوي و نصب تعدادي لوستر در اين نمايشگاه بيان كرد.
سيم‌ريز تصريح كرد: به مناسبت ولادت حضرت رضا(ع) تمامي لوسترهاي بارگاه منور رضوي غبارروبي شد.

اخبار مرتبط
   برگزاري همايش «خادم خورشيد» در آستان مبارك حضرت حسين بن موسي الكاظم(ع)
   تشرف مددجويان بهزيستي به حرم مطهر رضوي
   ارسال بيش از 23 هزار پيك ميلاد براي خدمتگزاران رضوي در سراسر كشور
   كسب عنوان بهترين كارگرداني هفتمين جشنواره تئاتر كودك و نوجوان رضوي
   نگهداري قرآن منسوب به خط مبارك امام رضا(ع) در گنجينه قرآن موزه آستان قدس رضوي

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

در آستان جانان
بايد مي‌رفت. حس خوب، درونش شعله مي‌كشيد و به او انرژي مي‌داد. صداي شكستن يخ‌هاي زير پايش، سكوت كوچه را مي‌شكست. زمين لغزنده و برف‌هاي كوچه يخ زده بود. زن، چادرش را روي سر جابه‌جا كرد. كوچه‌ها را يكي پس از ديگري طي ‌كرد تا به خيابان اصلي منتهي به حرم رسيد...
سي و هشت، سي و نه، چهل، چهلمين دانه نخود را كه در پياله انداخت، برق شادي در چشمانش درخشيد. سپس با عجله برخاست، وضو گرفت و چادر نمازش را داخل كيف گذاشت، تسبيح‌اش را برداشت و راهي شد. خسته بود. پاهايش درد مي‌كرد، اما بايد مي‌رفت. حسي خوب، درونش شعله مي‌كشيد و به او انرژي مي‌داد. صداي شكستن يخ‌هاي زير پايش سكوت كوچه را مي‌شكست. زمين لغزنده و برف‌هاي كوچه يخ زده بود. زن، چادرش را روي سر جابه‌جا كرد. او كوچه‌ها را يكي پس از ديگري طي ‌كرد تا به خيابان اصلي منتهي به حرم رسيد. صورت سرخش را با سر انگشتانش كمي پوشاند و انگشتان سردش را با بخار دهانش گرم كرد؛ دانه‌هاي سفيد برف روي چادر سياهش مي‌نشست. باد سرد به پاهايش شلاق مي‌زد و دردي بيش از پيش به جانش مي‌ريخت. اكرم بايد مي‌رفت و اميدوار بود كه در چهلمين و آخرين سه‌شنبه توسلش شفاي حسينش را بگيرد. غم روي دلش سنگيني مي‌كرد. هر چه به حرم نزديكترمي‌شد، تپش قلبش بيشتر مي‌شد. بغض، گلويش را مي‌فشرد. وارد حرم كه شد، بغضش تركيد؛ چه قدر حرف داشت. با عجله خود را به داخل رواق رساند. گرمايي مطبوع صورتش را نوازش كرد. مثل اين كه همرازي يافته باشد زير لب گفت: «آقا جون! قربونت برم، اگر تو نبودي من حرفام رو به كي مي‌گفتم؟ اگر تو رو نداشتم، من توي اين شهر غريب از تنهايي دق مي‌كردم.» اكرم رو به روي ضريح كنج خلوتي يافت و سجاده‌اش را گسترد. نماز حاجت خواند و به ضريح خيره شد. همانطور كه ذكر مي‌گفت، خاطرات گذشته در ذهن‌اش دويد. چهار سال پيش درست مثل همين امروز بود كه حسين با عجله به خانه آمد و گفت: «براي شهرستان خودمون يه سرويس دارم؛ بايد برم.» بعد با خوشحالي ادامه داد: قربونت برم خدا! سرويس شهرستان پشت سرويس شهرستان، ديدي خانم! گفتم غصه نخور، اگه كار همين طور باشه، مي‌تونم پيش بهترين متخصص‌ها ببرمت تا از اين پا درد لعنتي خلاص بشي. فقط نگران نباش چون دكتر گفته پا درد تو كمي عصبييه اكرم خانم! تا من هستم غصه هيچ چيز رو نخور، خدا كريمه.» سياهي شب سپيدي روز را پوشانده بود، اما هنوز از حسين خبري نبود. زن گوشي را برداشت، مردد بود. بالاخره شماره را گرفت. صداي مادر حسين بود: «حسين سرويس آمده بود، يك سر آمد اين جا، حدود سه يا چهار ساعت پيش آمد طرف مشهد.» چيزي درون زن شكست. بالاخره با آژانس تماس گرفت. گفتند: رفته شهرستان هنوز برنگشته. چند ساعت از شب گذشته بود و هنوز حسين برنگشته بود. تلفن همراهش را هم جواب نمي‌داد. زن، درمانده بود و نمي‌دانست چه كند، درد پاهايش لحظه به لحظه بيشتر مي شد، احساس مي‌كرد استخوان پاهايش دارد از هم جدا مي‌شود، دوباره و دوباره شماره حسين را گرفت، چندين بار گوشي از دستان لرزانش رها شد. اما پاسخي نمي‌شنيد. تنها و دلواپس بود. در اين شهر كسي را نداشت تا از اوكمك بگيرد. آخرين بار كه شماره حسين را گرفت، صدايي آن طرف خط پاسخش را داد كه صداي حسين نبود، فقط چند كلمه شنيد: «پليس راه هستم. جاي هيچ نگراني نيست، راننده پرايد سالمه، الان بيمارستان...» اكرم تا چند لحظه نه چيزي مي‌ديد و نه مي‌شنيد. يكباره فرياد زد: يا امام غريب! كمكم كن و هراسان خود را به بيمارستان رساند. دو ساعت پشت در اتاق عمل مثل دوسال گذشت و بالاخره انتظار به سر رسيد و در باز شد. دكتر كه از اتاق خارج شد، اكرم خودش را به او رساند و پرسيد: حالش چطوره؟ دكتر گفت: «خوبه، اما متأسفانه. بيمار قطع نخاع شده.»
از آن روز به بعد اكرم براي سلامتي و بهبود حسين، كمر همت بست و هر چه در توان داشت به كار گرفت، اما بيماري او لاعلاج بود. چهار سال از اين ماجرا مي‌گذشت؛ شعله اميد در دل اكرم خاموش نشد. او در طول اين چهار سال كلي ختم برداشته و متوسل شده بود، اما اميدش را از دست نداده بود. اكرم افكار گذشته را رها كرد، كتاب دعا را گشود و مشغول خواندن دعاي توسل شد، چشمه اشك از درونش مي‌جوشيد و صورتش را مي‌شست. دستهايش را بلند كرد و گفت: «خدايا! اگر من آبرويي به درگاهت ندارم، به خاطر اين آقاي بزرگوار نظر لطف و مرحمتي به من كن. تو كمكم كن و حسينم رو شفا بده. خواهش مي‌كنم. نگذار دست خالي برگردم». از حضور زن در حرم چند ساعت مي‌گذشت. اكرم از جا برخاست و به طرف ضريح رفت. زوار، گرد ضريح حلقه زده بودند، پاي ضريح غوغا بود. دستها به طرف مشبكها بلند بود؛ آستين‌هاي رنگي در هوا موج مي‌زد. سبز، زرد، سرخ، سپيد. دستهاي زمخت هر كس با زبان خودش نجوا مي‌كرد؛ عرب، لر، كرد و... زن همان طور كه صلوات مي‌فرستاد، دستش را به طرف ضريح عشق بلند كرد. دست اكرم كه به ضريح رسيد، دلش لرزيد. چند ثانيه گذشت، خواست حرفي بزند، اما حس مبهمي وجودش را پر كرده بود و زبانش توان بيان كلمه‌اي را نداشت. دستش از ضريح كه جدا شد با اين كه حرفي نزده بود، احساس سبكي مي‌كرد. راه خانه را در پيش گرفت. از آن همه اضطراب موقع تشرف به حرم اثري در وجود اكرم نبود. زن آرام و با طمأنينه قدم برمي‌داشت. وارد خانه كه شد صداي گريه حسين را از داخل اتاق شنيد. كيف سجاده‌ از دست‌هايش رها شد و هراسان خود را به اتاق حسين رساند. او در بستر نشسته بود و اشك مي‌ريخت. زن كنار همسرش نشست و مضطرب پرسيد: چي شده حسين؟ بعد با سر انگشتانش عرق سرد روي پيشاني او را پاك كرد. مرد، توان بيان كلمه‌اي را نداشت فقط به پاهايش اشاره كرد. زن گفت: چي شده؟ خواهش مي‌كنم حرف بزن حسين! زن، ليوان را از آب پر و به لب‌هاي حسين نزديك كرد. آب كه خورد كمي آرام گرفت. نفس عميقي كشيد و در حالي كه از شدت هيجان مي‌لرزيد، گفت: نمي‌دانم اكرم! خواب بودم يا بيدار كه آقايي سبزپوش آمد، دستي به پاهايم كشيد و گفت: ما نمي‌گذاريم كسي دست خالي برگردد. زن، هيجان‌زده پتو را از روي پاهاي حسين كنار زد و از او خواست پاهايش را تكان بدهد. مرد گفت: مي‌ترسم اكرم! مي‌ترسم همه‌اش يك خواب باشد. زن زير بازوي حسين را گرفت و گفت: حالا تلاشت را بكن! مرد با كمك همسرش از جا برخاست و زن با هيجان و اضطراب بازوهاي او را رها كرد و با چشماني گريان و حيرت‌زده به همسرش خيره شد و با صداي بلند خنديد. زانوهايش خم شد و نشست و خنديد و خنديد. پيشاني بر زمين گذاشت و گريست. بلند گريست و گريست.
براي لحظات كوتاه ديدار يار، براي رحمت بي‌انتهاي خدا؛ به خاطر رهايي از بستر و به خاطر زندگي جديدي كه به لطف آقا هديه گرفته بود.
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)

 

شفايافته: آقاي ا ـ م
اهل: رشتخوار
نوع بيماري، سكته
اكبر خسته بود، خسته از اين همه حادثه‌هايي كه پشت هم اتفاق افتاده و زندگي‌اش را دچار بحران كرده بود. قلب خسته‌اش در تب و تاب بود. مرد، دست‌هايش را قلاب كرد و زير سر گذاشت. نفس عميقي كشيد و زير لب گفت: «خدايا! با اين دست شكسته و پلاتين‌دار حالا چطور زندگيم رو اداره كنم؟ چطور بارهاي باربري رو جابه‌جا كنم؟ چطور خرج زن و بچه‌ام رو بدم؟» قطرات اشك از گوشه چشمان به گود نشسته‌ مرد، بالش زير سرش را نشانه مي‌رفت. مرد آهي كشيد و از جا برخاست. ساعت سه صبح بود اما هنوز خوابش نمي‌برد، اگر خوابي سراغ چشم‌هاي خسته‌اش مي‌آمد چون عابري مي‌گذشت و باز اكبر بود و غصه‌هايش كه خواب را از چشمهايش مي‌تاراند. او با هيجان شروع به پيمودن طول و عرض اتاق نمود و به آينده مبهم انديشيد.
گذشته نه چندان دور در ذهنش جان گرفت. شبي كه زير باران با عجله به سوي خانه مي‌آمد، بايد از صد متري كمربندي مي‌گذشت. پل عابر در دست تعمير بود. به ناچار عرض خيابان را طي كرد. آن موقع شب خيابان نسبتاً خلوت بود. وسط خيابان كه رسيد يكباره چراغ موتوري را در نزديكي خود ديد، فرصت هيچ عكس‌العملي را نداشت، يكباره از زمين كنده شد و ... . راكب موتور از صحنه فرار كرد و اكبر مجبور شد همه هزينه‌هاي درماني‌ را از اندك پسنداز خودش بپردازد. حال او مانده بود با دستي كه تا چند ماه قادر به بلند كردن اجسام سنگين نبود و خانواده‌اي كه تمام چشم اميدشان به دستان او بود. مرد، احساس درماندگي مي‌كرد، همه درها را به روي خود بسته مي‌ديد، پاهايش به سختي، وزنش را تحمل مي‌كرد، به ديوار تكيه داد و بر روي پاهايش آوار شد، حيران و سرگردان سر در گريبان غم فرو برد، خط اشك بر صورتش پهن شد؛ سرش مانند كوهي بر تنش سنگيني مي‌كرد. مرد، سنگيني سرش را به زانوانش داد و چشمانش را بست. مريم در اتاق را گشود، با ديدن اكبر متعجب گفت: «چرا اين طوري خوابيدي؟! بلند شو اكبر، خدا رو شكر بالاخره تب بچه قطع شد، خاطرت جمع حالا، اگه نماز نخوندي داره آفتاب طلوع مي‌كنه، بلند شو نمازت رو بخون و راحت بخواب.» نگاه زن به اكبر خيره ماند، سكوت او، اضطراب به درونش ريخت. به سوي اكبر شتافت و او را تكان داد اكبر...! اكبر...! زن از ديدن اين صحنه يكه خورد و قلبش فرو ريخت و فريادي از عمق جان بركشيد. اكبر، مثل يك درخت سرسبز كه در هجوم توفان، يك شبه پر و بالش بريزد، تكيده و رنگ پريده شده بود. زن هر چه گريست، مرد چشمانش را باز نكرد.
مريم با عجله به سراغ تلفن رفت، گوشي را برداشت و با سر انگشتان لرزانش شماره اورژانس را گرفت و فرياد زد: «كمكم كنيد! شوهرم داره مي‌ميره.» مريم از پشت حبابي از اشك كه برابر چشمانش پرده‌اي نازك كشيده بود، به همسرش مي‌نگريست.
***
مرد، ساكت و آرام در بستر خوابيده بود. به يكباره پلك‌هاي اكبر به لرزش درآمد و چشمانش را گشود. همه جا باراني بود و پر از سايه، سايه‌ها پررنگ و پررنگ‌تر مي‌شدند و مرد هر چه كوشيد نتوانست چهره اشخاص را خوب ببيند، اما همه به نظرش آشنا آمدند. كم‌كم چهره‌ها پررنگ و پررنگ‌تر شدند. معلوم نبود، عقربه دقيقه‌شمار ساعت چند بار گام برداشته بود و ثانيه‌شمار چند بار مستانه بر گرد خود چرخيده بود. از چشمان پرقدرتي كه مانند شعله‌اي فروزان مي‌درخشيد، تنها شعله‌اي رو به خاموشي باقيمانده بود. زن با هيجان گفت: «آقاي دكتر! آقاي دكتر! چشماشو باز كرد».
اكبر، صداي مريم را كه شنيد با چشماني بي‌فروغ به او نگريست. دكتر وارد اتاق شد و با معاينه بيمار، لبخند كمرنگي بر لب‌هايش نقش بست. علي، برادر اكبر كه منتظر شنيدن نتيجه معاينه بود نگاه پرسشگرش را به صورت دكتر انداخت. دكتر گفت: «شكر خدا خطر رفع شده، يعني آقا! خطر از برادر شما گذشته اما متأسفانه...» رنگ از چهره علي پريد با اضطراب پرسيد: «آقاي دكتر مشكلي پيش آمده؟»
دكتر، عينكش را از چشم برداشت و گفت: «آقاي محترم! متأسفانه برادر شما دچار سكته شده و به همين علت سمت چپ بدنش فلج شده، ما تا دو سه روز ديگه، عكس و نوار از پا و سي‌تي‌اسكن مي‌گيريم و شما مي‌تونين برادرتون رو به منزل ببرين و همونجا ازش پرستاري كنين، البته سفارش مي‌كنم مراقب روحيه او باشين و آماده‌اش كنين تا شرايط جديد رو بپذيره.»
از آن حادثه چهل روز گذشت. روزهايي كه همه مانند هم يكنواخت و غم‌انگيز بود. اكبر، بي‌حوصله و دلتنگ كنج اتاق نشسته بود، ديگر عيادت‌هاي فاميل كمتر شده بود، انگار همه قبول كرده بودند كه اكبر هيچ وقت نمي‌تواند راه برود. او نمي‌توانست واقعيت را بپذيرد؛ احساس مي‌كرد در كابوس به سر مي‌برد، آرزو مي‌كرد اي كاش! دستي سبز او را از اين كابوس رهايي بخشد، او ساكت و بي حركت به گوشه‌اي خيره مي‌شد و به آينده مبهم خود مي‌انديشيد. برخلاف او كه نااميد بود، همسرش اميدوار، دست توسل به دامن ائمه برده بود. او چندين بار همسرش را به اميد شفا به حرم امام رضا(ع) برده بود، اما هر بار دست خالي برگشته بودند. اكبر، دلش به حال مريم مي‌سوخت، او كه سعي در حفظ آرامش خانواده داشت، در اين چند روز چند سال پيرتر شده بود. همه سختي زندگي را به دوش مي‌كشيد و هميشه خدا را شاكر بود و به اكبر مي‌گفت به لطف خدا و عنايت امام اميدوار باش. يك روز مرد از همسرش خواست كنار بسترش بنشيند. مريم كنار همسرش نشست. اكبر گفت: «من خواب عجيبي ديدم. ديشب خواب ديدم پدربزرگم آمد و من را با خودش به زيارت امام برد، بعد از من پرسيد اكبر! جوابت را از امام گرفتي، گفتم: نه. به من گفت: بلند شو پسرم. بلند شو برويم. گفتم كجا! گفت بلند شو برويم شكايت امام رضا(ع) را به مادرش حضرت زهرا(س) ببريم. ما وارد حرم حضرت رضا(ع) شديم، جلوي ايوان عده‌اي خادم بودند، به ما گفتند: كجا مي‌رويد؟ من گفتم مي‌رويم شكايت پيش مادر حضرت ببريم. خادمي گفت نرويد و...
مريم كه از شنيدن اين خواب همسرش به شدت منقلب شده بود در حالي كه بلند بلند مي‌گريست با هيجان گفت: «من مطمئنم آقا نظر دارد، مطمئنم. شب جمعه با هم به زيارت مي‌رويم اميدوارم اين بار اميدمان نااميد نشود.»
شب جمعه از راه رسيد، مريم و همسرش راهي حرم شدند تا شايد مورد عنايت مولا قرار بگيرند. اگر توكل به خدا و توسل به ائمه نبود آنها با اين غم جانكاه چه مي‌كردند. گنبد طلاي حضرت همانند مرواريدي گرانبها مي‌درخشيد. با ورود به حرم، نور اميد در دل زن تابيدن گرفت. چشمهاي زن، لبريز از اشك شد، حس عجيبي به كوچه‌هاي جانش دويد و نگاهش را در لفافه نياز تقديم حضرت كرد. مريم و اكبر به مسجد جامع گوهرشاد رفتند و پس از دعا به امام‌رضا(ع) متوسل شدند. زن مفاتيح را گشود، مناجات حضرت امير مقابل ديدگان او قرار گرفت. زن اميدوارتر از پيش خواند: مولاي يا مولاي انت العظيم و اناالحقير و هل يرحم الحقير الا العظيم مولاي يا مولاي انت الغني و انا الفقير و هل يرحم الفقير الا الغني.
مريم لحظه‌اي سكوت كرد و چشمانش را بست. قطرات اشك بر گونه‌هايش فرو چكيد. حرم پر از صدا بود پر از التماس، پر از دعا، پر از نياز. زن چشم گشود؛ اكبر چون آهويي به دامان پرمهر امام پناه آورده بود و در انتظار شفاي دردش به خواب رفته بود.
زن ادامه داد: مولاي يا مولاي انت المعطي و انا السائل و هل يرحم السائل الا المعطي.
ناگهان چهره مرد تغيير كرد، همه صحن و سراي جان او، همه وجودش نور شده بود، تمام ذرات صورت مرد، نور شده بود. دستي مقدس به شانه‌اش خورد و گفت: دعا تمام شده بلند شو.
اكبر گفت: هنوز خدمت حضرت رضا(ع) هستم، پاهايم فلج است و حركت ندارد.
دوباره گفت: بلند شو دعا تمام شده كسي در مسجد نيست. بلند شو پاهايت شفا گرفته. مرد چشمانش را باز كرد فقط پاهاي مرد نوراني را ديد. اكبر برگشت و پشت ستون را نگاه كرد مسجد كمي خلوت شده بود تا نگاهش به همسرش افتاد، ياد بيماري‌اش افتاد و علت حضورش را به ياد آورد. همه وجودش مي‌لرزيد، يكباره فريادي از سر شوق برآورد: يا امام غريب...! يا امام‌رضا(ع)! حرم پر از شور و شوق شد و لبريز از بوي گلاب. عطرهاي بهشتي مسجد جامع گوهرشاد را پر كرد. مريم با تمام وجود، بهشت زمين را حس كرد و پيشاني بر آستان مبارك حضرت ساييد و از لطف خدا و عنايت مولا سپاسگزاري كرد.
هر درد كه بي‌علاج باشد با لطف رضا رسد به درمان

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

درباره شفا
مقدمه

حرم امام علي بن موسي الرضا(ع) پهنه پرتو فشاني انوار الهي و به فرمايش رسول خدا(ص) «قسمتي از بهشت»، يا دارالشفاي دردمندان و خانه اميد غم رسيدگان و محل نزول ملائك است. در هر لحظه از شب و روز كه به زيارت حرمش بشتابي صحن و سراي ملكوتي‌اش را آكنده از شيفتگان و دلباختگاني مي‌يابي كه سرشك شوق از ديده مي‌بارند و آرامش حضور در اين بارگاه را بر جان خويش مي‌افشانند چنان كه گروهي براي رسيدن به مراد خويش انگشتانشان را حلقه ضريح كرده، عطش چشمانشان را با نگريستن به گلدسته‌ها فرو مي‌نشانند و تپش دل‌هاي بي‌قرارشان را با نظاره به گنبد طلا آرامش مي‌بخشند.
شكوه حرم رضوي از هر منظري كه بنگري چشم‌نواز است و جذبه‌اش تكرار را بر نمي‌تابد و هر دردمندي، سالخورده يا ميانسال يا خردسال، روي سوي تنها آرامشگاهي دارد كه در آن اميد خالصانه هيچ مخلصي رنگ نمي‌بازد.
پيرامون ضريح مطهرش هماره آكنده از ولايت پيشگاني است كه هرگز دل به غير بارگاه ولايت نسپرده‌اند و اميدي جز از اين بارگاه نمي‌برند و اين احساس آسماني خود را با فرياد كردن صلوات‌هاي پياپي به آگاهي مي‌رسانند.
اشك ديدگان هر يك از آن‌ها فرياد رسايي است گوياي دردهاشان كه تنها سرورشان عرض حال آنان را از سرشك ديده‌هاشان مي‌خواند و بي‌هيچ گفتگويي خواسته ايشان بر مي‌آورد.
حقيقتاً آن‌ها كه در شهر خويش امام رضا(ع) ندارند هنگام هجوم دردهاي نگفتني چه مي‌كنند و سفره دل خويش در كجا مي‌افكنند.
درد رسيدگان پناه جو در حرم امام، محدوده سني ندارند، طفلي خردسال را در آغوش مادر مي‌بيني كه مادرش ضجه كنان بهبود فرزندش را طلب مي‌كند، يا مرد جواني كه پتويي بر خويش افكنده و خود را دخيل كرده و پس از آزمودن همه دكترها اينك روي به طبيب الاطباء آورده و ترديد ندارد كه تنها اوست كه با اذن الهي مي‌تواند تن آزرده وي را از چنگال درد و بيماري رهايي بخشد و آن سوي ديگر زني كهنسال كه زير لب زمزمه مي‌كند و اشك چشمش لب‌هاي تفتيده او را نمي مي‌دهد و...
هر كه را مي‌بيني مي‌گريد، از بهر شفايي كه مي‌خواهد، يا از سر شوقي و شوري كه پنهان كردنش شدني نيست.
به حقيقت شمار آنان كه در اين درگاه به مراد خويش رسيده‌اند و خوشه كاميابي چيده‌اند دانسته نيست و هرگز نمي‌توان شفايافتگان اين پاره پرديس را كه گاه تا روزي چند صد هزار زائر مشتاق را پذيراست به عدد در آورد و آنچه گفته مي‌آيد و آشكار مي‌شود، بي‌گمان تنها اندكي از گروه بي‌شماري كه به آنچه در دل داشته‌اند رسيده‌اند و دل نهفت‌هاي سر به مهر خويش را همچنان سر به مهر برآورده يافته‌اند و البته اين‌ها همه نه به چشم سر كه به چشم سر يافتني است و بس.
بحث شفا، حقيقتي نيست كه تنها در عصر كنوني كشف يا مطرح شده باشد، بلكه اعتقاد به نيروهاي ماورايي، همزاد و همراه انسان از آغاز خلقت بوده است.
موارد زيادي از شفاي روحي، فكري پيش از دوره‌ي نبوت موسي(ع) در اسناد تاريخي آن زمان ثبت شده است. عهد عتيق مملو از موارد شفاي روحي و فكري است. اليشا، اليا، دانيال و ديگر پيامبران شفا دهنده‌هاي روحي بودند. همه اين پيامبران به ژرفاي وجود بشر دست يافته بودند و اصل شفا را كه در درون هر يك از ما قرار دارد آزاد مي‌كردند.
نحوه شفاي عيسي مسيح اين گونه بود كه اگر حالات رواني خود را اصلاح كنيم، حالات و بيماري‌هاي فيزيكي ناپديد خواهد شد.
همچنين پيامبر اسلام(ص) و اهل بيت(ع) در زمان خودشان و حتي بعد از رحلت و شهادتشان انسان‌هاي بسياري را شفا داده‌اند و مي‌دهند و هم اكنون هستند كساني كه هر شب جمعه و يا در مواقع خاص ديگر با توسل به ائمه اطهار(ع) يا با رفتن به اماكن مقدسه شفا مي‌گيرند.
اقسام شفا
شفا نيز به تناسب بيماري، اشكال مختلف دارد: شفاي مادي، فكري و روحي.
و ارجح‌ترين آن شفاي روحي است؛ زيرا كه روح از جسم و فكر انسان تأثير نمي‌پذيرد و بر آنها برتري دارد و اين فكر و بدن است كه تحت تأثير مستقيم روح قرار دارد. اگر سلامتي روحي حاصل شود شرايط مادي و بيماري فكري نمي‌تواند موجب بيماري روحي شود. در شفاي روحي، بايد روح قوي شود تا بهبودي حاصل آيد. در شفاي روحي تكيه‌مان بر شرايط مادي نيست؛ بلكه تكيه ما بر قدرت و شعور بي‌نهايت خالق هستي است. همان نيروي قدرت و شعوري كه ناممكن‌ترين و پيچيده‌ترين حوادث را پديد آورده و به منصه ظهور رسانده است.
ترديدها و تشكيك‌ها
درخصوص پديده شفا، نهادهاي پژوهشي دنيا همچنان سردرگم و حيران مانده‌اند؛ زيرا آنان از يك طرف آنچه كه در آزمايشگاه قابل تجربه و تكرار نباشد، علم نمي‌دانند و از طرف ديگر مشاهده مي‌كنند هر از چندگاه چنين پديده‌اي اتفاق مي‌افتد و طي آن افرادي كه از درمان‌هاي جسمي متعدد و متخصصاني مختلف نتيجه نگرفته‌اند، اكنون شفا يافته و هيچ اثري از بيماري‌هاي گذشته در آنان باقي نمانده است. عده‌اي سعي كرده‌اند با يافته‌ها و تئوري‌هاي علمي دقيق و پيچيده گوشه‌هايي از اين اتفاقات را توجيه كنند و آن را به مسائل فيزيولوژيك، سلسله اعصاب و غدد درون ريز، هيجان‌ها و... ارتباط مي‌دهند. هر چند برخي از اين يافته‌هاي علمي در مورد شفايافتگان صحيح است اما به دنبال تبيين روان شناختي محض و اصرار بر مطابقت دادن پديده شفا با تئوري‌هاي علمي و تجربي به بي‌راهه رفتن است.
بدون شك اسرار جهان با ابزاري كه در اختيار آدمي است قابل سنجش نيست؛ چرا كه هنوز موضوعاتي وجود دارد كه علم هيچ توضيحي براي آنها نداشته و با هيچ يك از علل و اسباب طبيعي سازش ندارد.
اختلاط خرافه با حقيقت
نكته مهم ديگر اين است كه بايد اذعان داشت بسياري از امور موهوم و خرافه در طول زمان نزد برخي، امري ماوراء طبيعي و خارق‌العاده تلقي شده ولي مسائل خرافي و باورهاي غلط مشخص و غيرقابل مقايسه با معجزه و كرامت روحاني است، كه متأسفانه بعضي عوام دچار آن شده و برخي فرصت‌طلبان نيز از ساده‌دلي و صفاي قلب آنان سوء استفاده كرده و به جهت رونق بازار خود، حقايق و واقعيات موجود را كم و زياد مي‌كنند.
چرا كه شفا در اصل، يك معجزه است و معجزه، خرق عادت بوده و از توان انسان‌هاي عادي خارج است.
هر انسان دردمندي از طريق ذكر، توسل، ايمان و اعتقاد قلبي به خدا و اولياي او، مي‌تواند از راهي ميان‌بر زودتر به مقصد برسد.
از امام كاظم(ع) روايت شده است هر دردي دعايي دارد؛ پس اگر دعا به بيمار الهام شد اجازه شفايش داده شده است؛ يعني وقتي در بيمار حالت دعا و توجه به سوي خداي سبحان پديدار مي‌شود، شفاي او نزديك شده است و براساس تعاليم اسلامي، شفا به امر خدا در اختيار اولياي خداست.
در اينجا بر آن شديم تا علاوه بر ارائه مباني نظري اسلام پيرامون بحث مذكور به ساير موضوعات مرتبط نيز بپردازيم تا پيوند ميان اين مباحث روشن‌تر شود. از آن دسته مي‌توان به موضوعات ذيل اشاره كرد:
مباني نظري شفا شرك نبودن اعتقاد به آن؛ 

زنده بودن پيامبر(ص) و امامان(ع) كه لازمه شروع ارتباط ما با شفادهندگان است؛ 

توسل كه راه ارتباط و تقرب ميان بنده و ائمه هدي(ع) است؛
 

شفاعت كه جنبه اخروي توسل و شفاي روحاني است؛ 

كرامات و خرق عاداتي كه از اولياء ا... و پرهيزگاران و افراد غيرمعصوم سر مي‌زند؛

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

دكتر اصلي منو شفا داد
مرتضي عبدالوهابي
پنجره اتاق را باز مي‌كنم، نگاهم به گنبد و بارگاه ضامن آهو مي‌افتد. دوباره از شوق زيارت لبريز مي‌شوم. خورشيد با طلوع خود شروع روز ديگري را در اين شهر مقدس اعلام مي‌كند. از مسافرخانه بيرون مي‌آيم. ميرزا آقا بساطش را كنار خيابان پهن كرده. پيرمرد دست فروش هميشه لبخند مي‌زند، صاحب مسافرخانه مي‌گويد: او شفا يافته امام رضا(ع) است، اين موضوع را كه شنيدم باورم نشد. دلم مي‌خواهد از پيرمرد بپرسم، اما رويم نمي‌شود. امروز آخرين روزي است كه در مشهد هستم. روز وداع است، بليط قطار تهران را گرفته‌ام. دلم را به دريا مي‌زنم و به او نزديك مي‌شوم. سلام مي‌كنم و كنارش مي‌نشينم با لبخند جوابم را مي‌دهد: چيزي مي‌خواستي آقاجون؟ نه آقا سيد! فقط يه سوال داشتم.
ـ بفرما!
ـ از يه بنده خدا شنيدم، امام رضا(ع) شما را شفا داده، اين مسئله حقيقت داره؟
پيرمرد چيزي نمي‌گويد، به فكر فرو مي‌رود، اشك در چشمانش حلقه مي‌زند. شايد ناراحت شده باشد. اما پس از مدتي سكوت را مي‌شكند، قصه‌اش طولانيه، حوصله داري گوش بدي؟
بله، خيلي مشتاقم.
دوره سربازي ژاندارمري مشهد بودم، خدمت كه تموم شد، همون جا استخدام شدم، يه روز قرار شد يه گاري فشنگ و باروت ببريم ژاندارمري تربت جام، ما شش نفر بوديم، گاري رو به دو تا قطار بستيم و حركت كرديم، بيرون شهر نزديك يه چشمه آب توقف كرديم، مي‌خواستيم يه كمي استراحت كنيم، يكي از بچه‌ها كه به صندوق باروت تكيه داده بود، كبريت كشيد تا سيگارشو روشن كنه، ناگهان صداي هولناكي بلند شد. صندوق باروت منفجر شد، چند متر به هوا پرت شدم و دوباره به زمين خوردم، سه نفر از بچه‌ها در دم جان باختند، نمي‌تونستم از جا حركت كنم، هر دو پام سوخته بود. در اون نزديكي يه آبادي بود، مردم با عجله خودشونو به من رسوندند. از شدت درد بيهوش شدم، فقط وقتي به هوش آمدم كه منو برده بودند تو مريضخونه حضرتي، هشت ماه هم اونجا بودم، جراحت و زخمم خوب شد، اما قدرت حركت نداشتم. رگ‌هاي هر دو پام به طور كلي سوخته بود. يه شب دلم شكست. نمي‌تونستم جلوي خودمو بگيرم، شروع كردم به گريه كردن، آهسته گريه مي‌كردم كه بقيه مريض‌ها از خواب بيدار نشن. متوجه امام رضا(ع) شدم. گفتم: اي پسر رسول خدا! من سيدم، از نواده‌هاي شما هستم، بداد من بيچاره برسيد، زمين گير و عليلم.
اونقدر گريه كردم تا خوابم برد، در عالم رويا متوجه شدم كسي صدايم مي‌زند: ميرزا آقا! حالت چطوره؟
شما كي هستيد؟ قوم و خويش من هستيد كه حالمو مي‌پرسيد؟
«يه بنده خدا هستم.»
به چه كسي متوسل شدي؟
امام رضا(ع)!
احساس مي‌كردم روح تازه‌اي به پاهايم آمده، از خواب پريدم، نيم خيز شدم، شصت پامو تكون دادم، بعد دو پامو تكون دادم.
از تخت پايين اومدم، كمي تو اتاق راه رفتم، وقتي مطمئن شدم خوب شده‌ام، فريادي از خوشحالي كشيدم، با صداي بلند گريه كردم، هم اتاقي‌ها با ترس از خواب بيدار شدن، فكر مي‌كردن من ديوونه شدم، يكي از اونا گفت: سيد! چه خبره؟ براچي نصف شب ما رو از خواب پروندي؟
آقا منو شفا داد، ببينيد چه راحت راه مي‌روم، آي خدا، شكرت! صبح كه شد، دكترها معاينه‌ام كردند، بيچاره‌ها، هاج و واج مونده بودن، به اونا گفتم: تعجب نكنيد، دكتر اصلي منو شفا داد.
از مريضخونه كه مرخص شدم يكسره رفتم حرم آقا، توبه كردم كه ديگه نوكر دولت نباشم، از اون به بعد شدم دست فروش.

دو چشم آشنا
امروز هفت روز است كه در حرم آقا مي‌گردد. خودش هم نمي‌داند به دنبال چيست و گمشده‌اش چه نشاني دارد. تنها همين را مي‌داند كه به دنبال دو چشم آشنا مي‌گردد. چشمش از پنجره مسافرخانه كه به گنبد طلايي آقا مي‌افتد اشك از چشمش سرازير مي‌شود؛ ناخودآگاه قصه غربت و تنهايي‌اش شكل مي‌گيرد؛ پرورشگاه و اتاقي كه تنها عكسي كهنه و قديمي گوشه‌اي از آن را تزئين نموده است. از وقتي فهميده كه تنها مدرك و نشانه‌اش همين عكس قديمي است، آن را با جان و دل حفظ مي‌كند. در همان پرورشگاه مي‌دانستند كه اين عكس از عزيزترين چيزهاي زندگي اوست و گفته‌ي پرستار پير كه «تو را از حرم حضرت رضا(ع) به اينجا آورده‌اند.» حالا بزرگ شده و براي كار و تحصيل از شهر رفته است؛ اما هنوز همان حس قديمي او را به جستجو مي‌كشاند و هنوز صدايي او را به سمت حرم مطهر رضوي دعوت مي‌كند و حالا چند روز است كه در اتاقي در اين شهر مأوا گرفته و هر روز به اميد پيدا كردن گمشده خود به حرم حضرت رضا(ع) مي‌رود، هر چند، اميدي به اين مسئله ندارد و حتي همسرش مي‌گفت: كار تو مثل پيدا كردن سوزني در كاه‌دان است. اما دلش چيز ديگري مي‌گويد، چيزي كه با همه گفته‌ها فرق دارد؛ چيزي كه در اين چند سال به او اميد داده است. امروز كه زنگ زد دختر كوچكش بي‌طاقت گفت: «بابايي كي مي‌آيي» و او با دست راستش اشك از چشم مي‌گيرد و به گنبد و گلدسته آقا نگاه مي‌كند و مي‌گويد: «هر وقت دو چشم آشنا پيدا كنم».
دختر كلافه مي‌گويد: «بابا مگه چشم‌هاي خودت چه كار شده كه دنبال دو چشم آشنا مي‌گردي؟» مرد زهر خندي مي‌زند و مي‌گويد: «باشد وقتي كه آمدم، سر فرصت برايت تعريف مي‌كنم.» مرد گوشي را مي‌گذارد و از كنار آينه عكس را بر مي‌دارد. كمي نگاه مي‌كند، عكس سياه و سفيد ترك خورده؛ تمام هويت خودش را در عكس مي‌بيند. مانند سندي معتبر بي‌اختيار آن را به سينه مي‌فشارد، به ترك عكس دقت مي‌كند و كمي هم نگران است. «شايد خاطره من هم در دلش گره خورده و از ياد رفته باشد.» در كودكي هميشه فكر مي‌كرد روزي كسي او را بر بال مهتاب مي‌نشاند و با خود به سرزمين آرزوها مي‌برد. جوان كه شد و معقول‌تر، بزرگ‌ترين آرزويش پيدا كردن گمشده‌اش بود و اكنون در آستانه چهل سالگي فكر مي‌كند به پابوسش مي‌آيد. ديشب توي صحن با آقا درد دل مي‌كرد و مي‌گفت: هر وقت پسربچه‌اي را مي‌بينم كه به دنبال مادرش مي‌دود، طرح كم‌رنگي از يك واقعيت قديمي در ذهن من جا مي‌گيرد و رفته رفته با رفتن پسر در هاله‌اي از مه گم مي‌شود. آقا شما كه روزي هزاران مشكل را حل مي‌كنيد، طرح به هم ريخته معماي زندگي مرا نيز تكميل كنيد تا سوغاتي دخترم دو چشم آشنا باشد. خادمي با مهرباني صدايش مي‌زند برادر بيا روي اين فرش بنشين تا آنجا را تميز كنم. بر مي‌خيزد و آماده زيارت مي‌شود. شوري عجيب در دلش برپاست. وارد حرم مي‌شود و حيران به همه طرف نگاه مي‌كند، گلويش خشك شده است. به سمت سقاخانه مي‌رود و كاسه‌اي آب پر كرده و به لب نزديك مي‌كند. چشمش به كبوتر بالاي سقاخانه مي‌افتد كه زل زده و او را نگاه مي‌كند.
مرد: شايد دو چشم آشنا... پسر بچه‌اي پلاستيك گندمي را به سمت بالاي سقاخانه پرت مي‌كند. كبوتر بلند مي‌شود. چرخي مي‌زند و به سمت گلدسته‌ها پرواز مي‌كند. مرد سير پرنده را با نور طلايي دنبال مي‌كند و در انتهاي آن به هاله‌اي از نور كه خورشيد بر آن دامن گسترده مي‌رسد، نگاهش را به سمت پنجره فولاد مي‌گيرد و از ميان جمعيت سعي مي‌كند خود را زودتر به پنجره برساند عكس در دست كناري مي‌ايستد. چند زن و مرد در كنارش زيارت‌نامه مي‌خوانند. مرد حس عجيبي دارد. به نور سبز داخل خيره مي‌شود و در عالم خود فرو مي‌رود. عكس از دستش رها مي‌شود و زير پاي زائران مي‌افتد. پيرزني دست مي‌برد و عكس را بر مي‌دارد كه به صاحبش بدهد. نگاهش به عكس مي‌افتد. دوباره با دقت بيشتري نگاه مي‌كند؛ زن بلند مي‌شود به سمت مرد نگاه مي‌كند: «امام رضا!» مرد به سمت زن نگاه مي‌كند. قبلاً در جايي او را ديده است. قصه‌اي قديمي جان مي‌گيرد. خاطرات سياه و سفيد از جلو چشمش رژه مي‌روند. مرد فرياد مي‌زند مادر... صدايش در آواي نقاره گم مي‌شود.
مرد با پيرزن گوشه صحن نشسته‌اند. مرد: فردا تو بهترين سوغاتي براي دخترم زهرا هستي تا بگويم دو چشم آشنا را پيدا كردم. پيرزن: به بابات، مش مراد، خواهم گفت كه آنچه به دلم برات شده بود، رنگ و بوي حقيقت داشت.

دخترم برخيز...
ناگهان فرياد هراسناك رقيه خواب را از اهل خانه و حتي همسايگان مي‌ربايد.
برق اتاق روشن مي‌شود و اهل خانه هراسان به پا مي‌خيزند. رقيه با چشمان پر از ترس و وحشت در بستر خود نشسته، لحظاتي بعد دچار غش مي‌شود و بي‌تاب و كف بر لب به خود مي‌پيچد، اهل خانه مبهوت مي‌شوند. فاجعه بر اين خانواده پر درد فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشياي لازم زندگي، رقيه را نزد تمامي اطباء متخصص اعصاب و روان مي‌برد ما هر روز وضعيت جسمي و روحي بيمار حادتر مي‌شود به طوري كه دفعات حمله و بيماري به روزي هشت بار مي‌رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پرمهر رقيه مي‌نگرند و جز سر تكان دادن و دست به دست كوفتن كاري ديگر نمي‌توانند انجام دهند و نسخه پزشكان نيز كاري از پيش نمي‌برد. با راهنمايي ديگران دخترك را نزد دعانويس‌هاي ساكن در گوشه و كنار و كوچه‌هاي پيچ در پيچ نيز بردند، اما هيچ وردي نتوانست بر جان و روان رقيه اثر بگذارد. دخترك پيش چشم عزيزانش تحليل مي‌رود و خانواده در غصه و ماتم بسر مي‌برند.
آخر دختري با اين زحمت به بار بنشاني و آن وقت در اين سن و سال كه سن آرزوها و رسيدن به آمال و تشكيل خانواده است اين‌گونه شود، چه بايد كرد؟ خدايا! اين چه بدبختي بود كه به ما روي آورد؟ همسايگان و نزديكان هركس نظري مي‌دادند. بعضي معتقد به چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهايي كه با اشك ديده همراه شده بود، ديگر هيچ پناهي نداشتند. چشمان رقيه نگاهي جنون‌آميز و خيره يافته بود، هرگاه مي‌خواست بخوابد گويا چند نفر با او صحبت مي‌كردند و سرش انباشته از صحبت‌هاي مختلف مي‌شد. هر دم شكل و شمايلي جلوي چشمانش مجسم مي‌شد و او كه تاب اين همه را نداشت، در حالتي از عجز، با كلماتي كه در گلويش مي‌شكست و با اعضاي منقبض دچار رعشه و بعد غش مي‌شد و اين فشار او را كه دختري سر حال و خوش بود، تبديل به دختري رنجور، زرد، با نگاهي مجنون كرده بود. آنان كه او را مي‌شناختند بر او دل مي‌سوزاندند و حيرت زده از تغيير حالت او زير لب استغفار مي‌كردند، خدايا ما را ببخش!
ماه محرم با اشك و ماتم سوگ اباعبدالله و غم رقيه مي‌گذشت و خانواده بر رقيه امام حسين(ع) و رقيه خود اشك‌ها ريختند بر سر و سينه كوفتند و شب‌هاي محرم را دست به دعا، شفاي بيمار را به حرمت خون حسين(ع) از خدا خواستند و در اربعين مولايشان نيز با دستان بلند شده تا اوج نياز، شفا خواستند.
در آستانه چهل و هشتم (روز رحلت پيامبر بزرگ اسلام(ص)) هيأت «قاسميه مارالند» قصد سفر به مشهد را كرد، تا عاشقانه بر ماتم از دست رفتن پيامبر خاتم(ص) فرياد يا محمدا سردهند و در محضر علي بن موسي الرضا(ع) اخلاص و عبوديت خود را به فرزند حضرت زهرا(س) بنمايانند و از اين درگاه مراد گيرند. هيأت «قاسميه مارالند» با عزاداران و خانواده‌هاي مشتاق زيارت، فرسنگ‌ها راه طي مي‌كنند و درگذر از هر شهري نواي يا رضا و يا محمدشان سروشي است بر هموطنان مسلمان و هميشه در صحنه و گويا سرود دعوتي است بر جان‌ها تا به حرم امام رضا(ع) بيايند.
كاروان اين عاشقان به شهر امام رضا(ع) مي‌رسد در غروبي پررمز و راز رقيه و همراهان نيز همراه عزاداران به مشهد مشرف مي‌شوند.
زايران و مجاوراني كه جهت شركت در مراسم چهل و هشتم به حرم مشرف شده‌اند در اطراف هيأت قاسميه تجمع كرده و ازمراسم زنجيرزني مردان اين هيأت كه با تمام وجود عزاداري مي‌كردند در حيرتند كه خدايا اين همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شايسته توست، ما را به فيض برسان. رقيه و ديگر زنان كاروان نيز شاهد اين عظمت و بزرگي‌اند كه باز رقيه دچار حالت غش و بيهوشي مي‌شود و نزديكانش گويا ديگر تحمل اين همه درد را ندارند و او را بر ميان هيأتي كه زنجيرها را هم چون كبوتراني بالاي سر به پرواز در مي‌آورند، مي‌برند و با گفتن يا حسين، شفاي رقيه را طلب مي‌كنند، مگر اين درگاه، درگاه نوميدي است و مگر حسين(ع) در تمامي دوران، مرجع و ملجأ و پناه ما نبوده و مگر مي‌شود از اين درگاه نااميد برگشت؟ يا محمد يا حسن و يا حسين، شفاي هميشه دل‌هاي داغدار ما بوده. هيأت يا حسين گويان برگرد رقيه، سماعي حسين گويانه آغاز مي‌كنند و رقيه هم چون نوزادي تازه متولد شده گويا اول از حال غش به عالم الهام مي‌رسد و آقايي با قامت رشيد عمامه‌اي به رنگ سبز عشق و چهره‌اي به نورانيت خورشيد مي‌بيند كه دستي بر سرش مي‌كشد و با زيباترين صداي عالم مي‌گويد: دخترم برخيز، و رقيه بر مي‌خيزد و زنجير زنان با اشك در چشم، فرياد يا حسينشان به عرش بال مي‌كشد. معجزه امام، شفاي رقيه.

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

عشق و اميد، هديه امام رضا(ع) به من
تمام وقت، توي اتوبوس، هشت سال زندگي‌ام را مرور مي‌كردم. خاطرات تلخ و شيرين از جلو چشمام مي‌گذرد كه بغل دستي‌ام مي‌گويد: به ايستگاهي كه مي‌خواستي، رسيديم. پياده مي‌شوم. اصلاً باورم نمي‌شود كه بچه‌دار نشدن موجب جدايي ما شده است. سعي مي‌كنم توي مسير، فكرم را عوض كنم. تصميم مي‌گيرم به آن سوي خيابان نگاه كنم. بچه‌ها دارند فوتبال بازي مي‌كنند. دلم مي‌لرزد، اين فكر لعنتي دست از سرم بر نمي‌دارد؛ بدجور هوس كرده‌ام دست دختر بچه پنج ساله‌ام را بگيرم و توي خيابان قدم بزنم. از روزي كه رسماً جدا شديم، هميشه گذشته‌ام را مرور مي‌كنم. تنها به يك مشكل مي‌رسم و آن بچه است. از اينكه شيطنت كرده و بي‌خبر آمده بودم مشهد خوشحال بودم. اصلاً فكر نمي‌كردند؛ توي اين چند سال يك شب را بي او سر نكرده بودم چه برسد به اينكه بخواهم بدون او به مسافرت بروم. مي‌دانستند من كسي را ندارم جز يك برادر كه او هميشه گرفتار زندگي خودش است. چند بار شماره‌اش را گرفته‌ام كه باهاش حرف بزنم؛ اما قبل از اينكه زنگ بخورد، قطع كردم. فكر مي‌كردم با اين كار او را از تصميمي كه گرفته، منصرف مي‌كنم. هر چند خدا خدا مي‌كردم كه از تصميمش منصرف شود، اما مي‌خواستم از طرف او باشد. توي همين افكار بودم كه سرم گيج رفت و خوردم زمين؛ ديگه هيچي نفهميدم. چشم واكردم ديدم توي بيمارستان هستم و زن صاحب خانه بالاي سرم ايستاده. چيز زيادي يادم نيامد؛ نگاهم را به علامت سؤال به روي صاحب خانه انداختم؛ تبسم كرد و گفت: عجله نكن، خبرهاي خوبي برايت دارم. خبر از دو تا مسافر. نگران شدم به صورت التماس از زن خواستم. زن خم شد و زل زد توي صورتم وقتي خنديد، هرم نفس‌هايش توي صورتم پاشيد. مسافر اول كه رفته داروهات را بگيره و تا چند لحظه ديگه مي‌رسه و از مسافر دوم هم او خودش برات تعريف مي‌كنه. توي اون حالت اين حرف‌ها كمي برايم عجيب بود؛ توي ذهنم مرور كردم او رفته داروهات را بگيره كي مي‌تونه باشه، دو تا مسافر، از شهر خودمان كه كسي خبر نداشت. برادرم كه نمي‌دونه من كجايم كه دنباله بگرده، دلم به حال برادرم سوخت. باورش برام مشكل بود. خودش بود، خودش جعبه داروها را كه گذاشت، داد كشيدم حميد. زن صاحب خانه خنديد: آره! لب وا كردم كه بپرسم او كجا... زن ميان حرفم دويد، نگران نباش خبرهاي خوش ديگري هم دارد. حضور او به من قوت داد؛ اما هنوز مبهوت بودم از كنايه زن صاحب خانه كه مي‌گفت: مسافر دوم نگران بودم. اطراف را نگاه كردم، كسي را نديدم. وقتي تو گم شدي ما همه جا را گشتيم. روز و شب آرام و قرار نداشتم و خودم را مقصر مي‌دانستم، براي همين به هر جا كه فكرش را مي‌كردم، سر زدم. مي‌پرسم از كجا مطلع شدي كه من آنجا هستم؟ زن صاحب خانه گفت قصه‌اش مفصل است. فعلاً استراحت كن؛ تو به استراحت نياز داري. چون ديگر تنها نيستي. دوباره دلم مي‌لرزد. عصر توي صحن وقتي حميد، ماجرا را برايم تعريف كرد؛ اصلاً باورم نشد كه به اين زودي همه چي رو به راه شده است. وقتي كه جريان سرگيجه بيمارستان، آزمايشگاه و مسافر را شنيدم، فكر كردم همه عالم مال من است؛ با خود گفتم اين كار فقط از عهده يك نفر بر مي‌آيد و او آقا امام رضا(ع) است كه مشكل همه گرفتارها را حل مي‌كند. از خانم صاحب خانه پرسيدم گفت: از روزي كه به عنوان زائر، خانه ما را چند روزي اجاره كردي، فهميدم غم بزرگي آزارت مي‌دهد؛ غمي كه سبب شده به آقا پناهنده شوي، قربان اين امام بروم، هر كسي خيلي دلگير است به اينجا مي‌آيد.
آن روز وقتي توي خيابان حالت به هم خورده بود يكي از همسايه‌ها تو را ديده بود و به ما خبر داد. توي بيمارستان هم كه پرستارهاگفتند دكتر وقتي آزمايش گرفته كه علت بيماري را مشخص كند، متوجه مي‌شود تو دو ماهه بارداري. وقتي كه اين خبر را شنيدم، توي كيف و ساكت را گشتم. هيچ آدرس و شماره تلفني نيافتم. چشمم به گوشي همراهت افتاد و از آن هم چيزي دستگيرم نشد. چند ساعتي حيران مانده بودم كه گوشي‌ات زنگ خورد. گوشي را كه برداشتم، خودش بود. اول نفهميدم شوهرته وقتي از تو پرسيد و گفت تاكنون هزار بار زنگ زده و تو جواب ندادي، قصه دستم آمد؛ وقتي كه خبر را به او دادم، بنده خدا با اولين پرواز به اينجا آمد.
وسايلم را كه جمع مي‌كردم، حاج خانم مي‌گفت: توي اين سال‌ها كرامت زيادي از آقا امام رضا(ع) ديده‌ام؛ اما هيچ‌كدام به شيريني اين يكي نبود؛ فكر كردم چيزي توي وجودم در حال رشد و نمو است؛ در حال روشن شدن. اول فكر كردم بچه هست، بعد ديدم نه، آن اميد و عشقي است كه از طرف امام رضا(ع) به من هديه شده است.

شفايافته: عليرضا حسيني
نوع بيماري: فلج پاها
پشت پنجره اتاقش نشسته بود و با حالتي چشم به راه، بيرون را نظاره مي‌كرد. هوا گرفته و خفه بود، ابرهاي غليظ و سياه در آسمان به چشم مي‌خورد و دل او نيز، مثل هوا، گرفته و ابري بود و ابر نگاهش، هواي باريدن داشت. ياد غمگين گذشته و درد لاعلاجي كه به جانش افتاده و او را زمينگير كرده بود، در خاطرش زنده شد. موجي از احساس غم، درياي وجودش را متلاطم كرد. هنوز خيلي جوان بود. نياز به نشاط و شادماني داشت، نه اندوه و گوشه‌نشيني و اسارت ويلچر و عصا. سرشار از نيرو و توان جواني بود و مالامال از آرزو و آمال رنگين. به طاووسي مي‌ماند كه وقتي چتر زيباي خود را مي‌گشود تا سرشار از غرور و نخوت شود، به ناگاه با ديدن پاهاي نازيباي خود، همه غرورش مي‌شكست و با يأس و نااميدي چتر زيبايش را مي‌بست و از شور و شوق مي‌افتاد. او با تمام شور جواني، پايي عليل داشت كه شادابي را از او گرفته و وي را به آدمي ملول و گوشه‌گير مبدل كرده بود.
براي درمان فلج پاهايش به دكترهاي زيادي مراجعه كرد، اما هيچ فايده‌اي نداشت. دكترها گفته بودند براي علاج بيماري او، بايد پاهايش را عمل كنند و چنين كاري احتياج به پول زيادي داشت كه براي پدر او كه كارگر ساده كارخانه چوب‌بري بود، امكان نداشت. حقوق او كفاف زندگي خانواده چند نفره‌شان را هم نمي‌داد، چه رسد به خرج بيمارستان و عمل و دارو و درمان.
عليرضا با نگاه خيس خود و يأس و ملال به بيرون مي‌نگريست كه همچنان باران ريز و تندي پشت پنجره شروع به باريدن كرده و آسفالت سياه خيابان را مثل گونه‌هاي رنگ پريده و لاغر او خيس كرده بود، اشك را از نگاهش بر گرفت و چشمانش را به انتهاي خيابان و جايي دوخت كه پسرخاله‌اش لحظاتي پيش در پيچ آن از نگاهش پنهان شد. او آمده بود تا از عليرضا براي همراهي در سفر مشهد، وعده بگيرد، اما عليرضا كه همه وجودش ملال و يأس بود، به او جواب رد داد.
خيابان همچنان خلوت و بي‌رهگذر بود. فقط گاهي نيزه چراغ اتومبيلي تاريكي شب را مي‌دريد و عبور پر سرعت ماشيني از برابر پنجره بسته اتاق، براي لحظه‌اي كوتاه سكوت را مي‌شكست و باز سايه سنگين سكوت بر فضاي خيابان مي‌افتاد و سكوت، آنقدر سنگين بود كه صداي پاي باران بر آسفالت خيابان، از پشت پنجره بسته اتاق هم به گوش مي‌رسيد. سكوت در خانه او مچاله شده بود و آزارش مي‌داد. دلش مي‌خواست كسي بيايد و آن سكوت غم بار را از خانه بتكاند و او را از ملال و دلتنگي برهاند. نگاهش در پي يافتن يك هم صحبت بود، كه رعدي غريد و سكوت خيابان را شكست. باد تندي وزيدن گرفت و موج خفيفي از بوي رطوبت باران و آواي حزين نوحه‌اي غمگنانه را از لاي درز پنجره، به داخل اتاق كشاند. با شنيدن آواي حزين نوحه‌خوان، برقي در ذهن پر ملال عليرضا جهيدن گرفت. از اينكه تا آن موقع چنان فكري به ذهنش نرسيده بود، خود را شماتت كرد. خيزي شادمانه برداشت و پنجره را گشود.
باد، نرمه‌هاي باران را به صورتش پاشيد و او را غرق در لذت و شادابي كرد. از پيچ خيابان سايه پسرخاله‌اش هويدا شد. عليرضا سرش را از پنجره بيرون برد و صدايش را به بيرون فرستاد:
ـ آهاي... پسرخاله!
پسرخاله، با شنيدن صداي عليرضا، به سمت او رفت، وارد خانه شد و عليرضا به استقبال او، تا جلوي در رفت.
ـ سلام پسرخاله!
ـ سلام، چي شده عليرضا؟
ـ من هم مي‌آيم، مي‌خواهم روز رحلت پيامبر(ص) در مشهد باشم.
ـ چه خوب. پس مسافري؟ قدمت روي چشم! اسمت را توي كاروان مي‌نويسم.
شهر شلوغ بود و سياهپوش، هيأت‌هاي عزاداري تمام خيابان‌هاي منتهي به حرم را پر كرده بودند. تا چشم كار مي‌كرد، علم، بيرق و سينه‌زن و زنجيرزن بود. عزاداران مويه‌كنان و نوحه‌خوان، به سمت حرم مي‌رفتند و عليرضا قطره‌اي از آن درياي پر تلاطم انساني بود، كه با چشماني پر اشك و قلبي پر سوز بر ويلچرش نشسته بود و به سوي حرم مي‌رفت. احساس عجيبي داشت. پر از شادماني كودكانه بود. انگار خوني داغ و جوشان در زير پوستش جريان يافته بود. قلبش مثل دريايي عظيم كه توفاني شود و موج‌ها را به ساحل بكوبد، مي‌تپيد و او صداي ضربان قلبش را در آن همهمه و شلوغي، به خوبي مي‌شنيد. وارد حرم شد، نور درخشان آفتاب همه صحن را پر كرده بود. عليرضا روبروي پنجره فولاد ايستاد و از همانجا دلش را به مشبك‌هاي طلايي ضريح گره زد. عجز اشك در نگاه ملتمس‌اش پيدا بود:
اي امام غريب! نمي‌دانم چه شد كه دلم يكباره هواي تو را كرد و آمدم به زيارتت. توفيق را مي‌بيني؟ درست روزي آمدم كه مقارن با سالروز شهادت توست. به مظلوميت تو قسم، ديگر تحمل ندارم. كمكم كن و از اين رنجوري نجاتم بده. سالهاست اسير غم اين دردم، اما هيچ وقت دلم چنين روشن هواي تو را نكرده بود. حتماً حكمتي در اين تمنا و در اين هواي خوش زيارت وجود دارد.
از ويلچرش پايين رفت و خود را كشان كشان تا پنجره فولاد رساند. رشته‌اي را بر مشبك ضريح گره زد و خود به نماز و نياز استاد. تا شب در آنجا دخيل نشست و تمام خاطرات گذشته را جلوي چشمانش، دوباره جان داد. بلا با درد پا به سراغش آمد و كم كم توان حركت را از او گرفت و او را زنداني چرخ و عصا كرد. از شرم و خجالت و زخم زبان بچه‌ها، ترك تحصيل كرد و گوشه‌نشين خانه شد. با كسي حرف نمي‌زد و مثل تخته سنگهاي كوه، بي‌حس و ساكت شده بود. به وضوح مي‌شد فشار اندوه را از خطوط چهره و از نگاه محزونش خواند. پدر، مادر و برادران و خواهرش از ديدن او در آن حالت، رنجور و ملول بودند و روز به روز بر افسردگي و يأس آنان افزوده مي‌شد. آنها براي بهبود عليرضا به هر دري زدند، از زمال و دعانويس گرفته، تا دكتر و آزمايش و بيمارستان، اما فايده‌اي نداشت. او ديگر از همه جا و همه كس نااميد شده بود، كه پسرخاله‌اش به او پيشنهاد كرد با هم و همراه هيأت عزاداري به مشهد بروند:
ـ با اين پاي عليل چطور بيايم؟ سربار و مزاحم شما مي‌شوم.
اما يكباره فكري به ذهنش آمد. دخيل بستن به ضريح امام(ع). پسرخاله را صدا زد و با او راهي سفر شد. سفر عشق.
صداي صلوات و ذكري مبهم از فضاي پر همهمه صحن در گوشش پيچيد. از رؤيا بيرون آمد. شب شال سياهش را در همه جاي صحن گسترده بود. نگاهش را به آسمان دوخت و به ستارگاني كه در آن سوسو مي‌زد، از احساس فرح‌بخشي كه همه وجودش را پر كرده بود، غرق لذت شد. از دورها، آنجا كه بام حرم با آسمان يكي شده بود، ستاره كوچكي هويدا شد و پيش آمد و بزرگ و بزرگتر شد و روشنايي فوق‌العاده‌اش تمام اطراف او را فرا گرفت.
حسي به درونش سرك كشيد، داغي مطبوعي به جانش افتاد و زواياي روح و جسمش را كاويد، پاهايش از هرم گرم آن لهيب، جاني دوباره گرفت و چيزي در درونش بيقراري كرد. ندايي دروني به او فرمان برخاستن داد و... برخاست. گره نخ از مشبك ضريح سر خورد و جلوي پايش بر زمين افتاد. او شگفت‌زده در خود نگريست كه بر پاي خود ايستاده و از ناتواني پاهايش خبري نيست. مجموعه‌اي در هم از مويه و گريه شد. گريه‌اي كه فرياد شادي او را در پي داشت. با غريو شادي او سكوت، تركيد و صحن حرم پر از همهمه عاشقانه شد. بوي تند و مطبوع عود در فضا پيچيد. عليرضا در درياي آغوشي كه به رويش گشوده شده بود، غرق شد. بر دستها بالا رفت و در امواج پرتلاطم آن شنا كرد و گريست. اشك‌هايش، مثل قطرات باران بر سر جمعيت باريدن گرفت.
نویسنده:حمید رضا سهیلی

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

یا امام رضا(ع)

شفا يافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيماري:لال بودن
آندره- آندره، شنيد كه كسي او را به نام صدا مي كند.صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند.
جز خادم پيري كه كمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواي فرياد داشت. هواي گريه، دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند. از ته دل فرياد برآورد، شيون كند، بغض كند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالي كند.
پيرمرد رو به روي او نشست. دستي به شانه اش زد و دوباره پرسيد: چيزي شده؟ آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاي هاي گريه كرد، پيرمرد دستي به پشت آندره زد وگفت: گريه كن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالي مي كند، درد رو تسكين مي ده، گريه كن آندره همچنان مي گريست.
حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاي پر سووال، آندره را مي نگريستد، پيرمرد پرسيد چي شده؟ تعريف كن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت، آي آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ريخت، دسته اي كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بي آن كه كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت اي كاش هرگز بيدار نمي شدم.
صداي پيرمرد را شنيد، باز مي پرسيد چرا حرف نمي زني؟ بگو چي شده؟ خواب ديدي؟ تعريف كن! آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پيرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمي تواند پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعي كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره ديد كه شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود آيا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظري هم به بنده خداي مسيحي خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بي شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفي داشت. مادردرپوست خود نمي گنجيد، پس از سالها دوري و فراق قرار بود به ايران برگردند وخويشاني كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند. ببينند آندره و خواهرش النا ايران را نديده بودند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها را هي شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمي شناختند، پدر مادر با شوق جاي جاي سرزمين ايران رابه فرزندان نشان مي داد و با ذوقي فراوان از خاطرات دورش تعريف مي كرد.
آنقدر غرق در شعف و شادماني بود كه اصلا متوجه تريلي سنگيني كه با سرعت از روبه رو مي آمد نشد و تابه خود آمد صداي فرياد جگر خراش زن و فرزندانش باصداي مهيب برخورد تريلي و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودي، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصميم گرفت درايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود اوكه سرنوشت آندره را رقم مي زد پاي او را به منزل زن و مرد جواني كشاند كه پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندي نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براي بهبودي او از هيچ تلاشي فرو گذار نكردند، اما تو گويي سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند.
آندره هر روز مشاهده مي كرد كه پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شادي او را از خداي مي كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مي كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازي مشغول به كار گرديد و بر اثر دردي كه داشت گوشه گير و منزوي شده بود.
روزي پدر با چشماني اشكبار به سراغش آمد و گفت درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت ازهمه جا نا اميد مي شيم مي ريم سراغش، اگر تو بخواي مي برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيري.
آندره نگاه پرتمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان اودرهم مغشوش وگم شد.
اين اولين باري بود كه آندره چنين مكاني را مي ديد.
هيچ شباهتي به كليساي كه او هر يكشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش مي رفت نداشت.
حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود. پرواز كبوتران بر بالاي گنبد طلايي امام، توجه آندره را سختبه خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجرة فولاد همراهي كرد. بعد ريسماني برگردن او آويخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست.
آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مي كرد و با خود مي گفت اين ديگر چه نوع دكتري است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولاني بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و خواب رفت.
نوري سريع به سمتش آمد، سعي كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نوري آنجا مشاهده كرد كه به سويش مي آيد، از ميان نور صدايي شنيد، صدايي كه او را با نام مي خواند.
آندره! آندره! بي تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسماني مهتابي، حرم در سكوتي روحاني غرق شده بود، خادم پيري كمي آن سوتر ايستاده بود و او را مي نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مي خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداي ملكوتي را بشنود، خانم پير به سمت او مي آمد. همان نور بود.
آبي- سبز-سفيد، نه نمي توانست تشخيص بدهد، نوري بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مي آمد و باز دور مي شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مي كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مي گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايي برخاست صدايي كه از جنس خاك نبود، آبي بود، آسماني بود، صدا او را به نام خواند.
آندره! آندره! خواست فرياد بزند، نتوانست، نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مي كرد، تو.....تو مسيحي هستي! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود. با دستمالي عرق را از سرورويش پاك كرد و بعد سر او را روي زانويش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلكهايش را روي هم گذاشت، خواب خيلي زود به سراغش آمد. باز نوري ديگر اين بار سبز سبز، به خوبي مي توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايي برخاست. نامت چيست؟ تكاني خورد.
متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود.
پس دليل اين سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايي ديگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستي روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت؟ حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن.....آند....آندر.... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايي شنيد كه : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز كرد وبا صداي موكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا....رضا همچون بلمي بر امواج دستها مي رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براي تبرك.
نقاره خانه با شادي او همنوا شده بود و مي نواخت، چه معنوي و روحاني چه پر عظمت و جاودانه.


 

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط محسن  | 






ضريح مقدس 
ضريح، شبكه‌اي محيط بر صندوق است. بنا بر شواهد تاريخي، نصب ضريح بر مرقد مطهر امام رضا (عليه السلام) از دوره صفويه آغاز شده و سابقه ضريح تا پيش از اين دوره معلوم نيست. از آن زمان تاكنون پنج ضريح بر مرقد مطهر امام رضا (عليه السلام) جاي گرفته كه هم سنگ مرقد و هم صندوق را دربرداشته است.

ضريح اول؛ ضريح چوبي صفوي
اولين ضريح، ضريحي چوبي طلا و نقره كوب، مربوط به اواسط قرن دهم بوده كه در دوره صفويه به سال 957 هـ.ق ساخته و بر روي صندوق مرقد نصب شده است. در كتيبه دور اين ضريح سورة «هل اتي» به خط ثلث نوشته شده و كتيبة سر در ضريح كه بر لوحه‌اي از طلا نوشته شده بود، سابقه تاريخي و نصب ضريح را چنين نشان مي‌دهد: «در عهد سلطنت بنده شاه ولايت، طهماسب بن اسماعيل صفوي اين محجر مبارك در اين مكان مقدس نصب گرديد. سنه 957.»

ضريح دوم؛ ضريح نگين نشان نادري
ضريح فولادي مرصع، معروف به نگين نشان است كه در سال 1160 هـ.ق به آستان قدس رضوي تقديم و نصب شده است. واقف ضريح، شاهرخ ميرزا، فرزند رضا قلي ميرزا، نوة نادرشاه افشار بوده است.
ضريح نگين نشان كه اكنون در سرداب مقدس جاي دارد، از فولاد ساخته شده و بالغ بر دو هزار قبه مزين به ياقوت و زمرد بدنه آن را زينت داده‌اند. ضريح دوم بيش از 260 سال است كه بر مرقد امام (عليه السلام) نصب شده است. اين ضريح ابتدا روي مضجع شريف و زير ضريح سوم و پس از آن زير ضريح چهارم جاي داشت. هنگام نصب ضريح پنجم در سال 1379 هـ.ش به داخل سرداب انتقال يافت و روي مرقد منور امام (عليه السلام) نصب شد. به اين ترتيب به نيت واقف جامة عمل پوشيده شد. در كتيبه‌اي كه بالاي در ورودي ضريح نصب شده، به خط نستعليق نوشته شده است:
«نياز رحمت ايزد مستعان و تراب اقدام زوار اين آستان ملك پاسبان، سبط سلطان نادرشاه شاهرخ شاه الحسيني الموسوي الصفوي بهادر خان به وقف و نصب اين ضريح و قبه‌‌هاي مرصع چهار گوشه ضريح مقدس مبارك موفق گرديد. سنه 1160 قمري»

 ضريح سوم؛ ضريح فولادي قاجاري
ضريح فولادي ساده‌اي است به ابعاد 4*3 متر و ارتفاع حدود 2متر. اين ضريح مربوط به عهد قاجاريه است و در عصر سلطنت فتحعلي شاه قاجار در سال 1238 هـ.ق روي ضريح نگين نشان در حرم مطهر جاي گرفت. اين ضريح نيز مزين به طوق و گوي طلاي جواهر نشان است و در طرف پايين پاي مبارك، در مرصع تقديمي فتحعلي شاه قاجار نصب شده بود. اين در ممتاز و ارزشمند، اكنون بالاي صفه غربي حرم مطهر در قابي مخصوص جاي دارد.
ضريح سوم پس از مدتي به علت پوسيدگي پايه‌ها و تزلزلي كه در اركان آن به عمل آمده بود، در سال 1338 هـ.ش برچيده شد و به موزه انتقال يافت و به‌جاي آن ضريح چهارم روي ضريح نگين نشان (ضريح دوم) نصب شد. 
 
 ضريح چهارم، ضريح شير و شكر
چهارمين ضريح به نام ضريح طلا و نقره، معروف به «شير و شكر» است كه در سال 1338 هـ..ش. پس از برداشتن ضريح سوم و انتقال آن به موزه، روي ضريح نگين نشان نصب شد. اين ضريح به اهتمام و نظارت مرحوم سيد ابوالحسن حافظيان، توسط استاد هنرمند، مرحوم حاج محمد تقي ذوفن و تعدادي هنرمند و استادكار و قلمزن اصفهاني، طراحي و ساخته شد.
ضريح چهارم حدود 4 متر طول و 60/3 عرض و 90/3 متر ارتفاع دارد. چهارده دهانه به نام چهارده معصوم (عليهم السلام) بر روي آن وجود دارد و وزن آن 7 تن است. بر لبه ضريح سوره يس به خط ثلث بر صفحه‌اي از طلا به خطاطي آقاي فضائلي اصفهاني نوشته شده و در كتيبه دوم، دور تا دور ضريح سوره هل اتي نيز به خط ثلث مكتوب است. بر لبة ضريح تعداد 44 برگ از نقره ملمع به طلا، ميان 44 گلدان ملمع به طرز بسيار زيبايي نصب شده است. همچنين تعداد 44 اسم از اسماي حسناي الهي به خط ثلث و به قلم حاج شيخ احمد زنجاني بر صفحه‌اي با زمينة ميناكاري لاجوردي و گل‌‌هاي رنگارنگ، به‌صورت خط برجسته طلاكاري شده، ضريح مطهر را زينت بخشيده‌اند.
سقف ضريح را صفحاتي آراسته به طلا و نقره پوشانده‌اند. درون سقف ضريح بر كتيبه‌اي، آيه‌اي به خط ثلث و رنگ سفيد بر زمينه‌اي لاجوردي نوشته شده و در همان كتيبه، اين آيه به خط طلايي كوفي نوشته شده و به عبارت «لله الاسماء الحسني فادعوه بها» مكتوب است. 

 ضريح پنجم؛ ضريح آفتاب
پس از گذشت 42 سال از عمر ضريح، به علت فرسوده شدن و ساييدگي شبكه‌هاي اطراف و روكش‌‌هاي نقره و طلايي ضريح و سست شدن اركان آن، ساخت و نصب پنجمين ضريح ضروري بود. از اين‌رو، آستان قدس رضوي اقدام به طراحي و ساخت و نصب ضريح جديد كرد. اين امر يكي از اقدام‌‌هاي بسيار چشمگير دوران استقرار نظام مقدس جمهوري اسلامي است كه در كنار ديگر فعاليت‌‌هاي وسيع و گستردة توسعه و بازسازي اطراف حرم مطهر انجام گرفت.
در سال 1372 هـ.ش به دستور توليت آستان قدس رضوي، مطالعات و بررسي‌‌هاي مقدماتي ساخت ضريح جديد آغاز شد. به دنبال آن طرح‌‌هاي متعددي از سوي هنرمندان نامي كشور ارايه شد كه در نهايت، توفيق طراحي ضريح، نصيب استاد فرشچيان، طراح و هنرمند برجسته شد.
با برگزيده شدن طرح و همكاري ديگر هنرمندان و طراحان نامي كشور، كار ساخت ضريح، تحت نظارت هيئت اجرايي سازمان عمران و توسعه حريم حرم حضرت رضا (عليه السلام) آغاز شد.
ضريح پنجم با كيفيتي مركب از ساختاري تشكيل يافته از آهن، فولاد، چوب گردو براي نصب روكش‌‌ها و پوشش طلا و نقره ساخته شد. كارهاي قلمزني و هنري متناسب با مباني و ابعاد هنري موجود در طرح اجرا شد و به گونة‌ نگارستاني بديع با نمادها و سمبول‌‌هاي معماري هنري، هماهنگ با بناهاي كهن آستان قدس رضوي درآمد. ضريح پس از هفت سال كار مداوم با كيفيتي بسيار عالي و در نهايت استحكام به وزن 12 تن و ابعاد 78/4*73/3 و ارتفاع 96/3 متر ساخته و آماده نصب شد.
دور خارجي ضريح با سورة مباركة «يس» و «هل اتي» به خط ثلث با طلا و نقره تزيين شده است. در چهار سوي اين ضريح، چهارده دهانه به نشانه چهارده معصوم (عليهم السلام) و طراحي گل‌‌هاي پنج و هشت پر، نمادي از خمسة طيبه و هشتمين حجت خدا وجود دارد. طرح گل‌‌هاي آفتابگردان ضريح، نمودي است از لقب شمس الشموس. سقف و ديوارهاي درون ضريح با خطوط اسماء الله و هنر خاتم كاري بسيار بديع و زيبا به طراحي‌‌هاي استاد فرشچيان، توسط استاد هنرمند «كشتي آراي شيرازي» و همكاران‌شان تزيين شده است.
سرانجام، عمليات برچيده شدن ضريح چهارم و نصب ضريح جديد از روز 1379/10/21پس از انجام مراسم غبارروبي آغاز شد و بعد از پنجاه روز كار شبانه روزي به پايان رسانيد. سرانجام روز سه شنبه 1379/12/16 هـ.ش. مصادف با عيد سعيد قربان با حضور مقام معظم رهبري، حضرت آيه الله خامنه‌اي و آيت الله واعظ طبسي، توليت عظمي آستان قدس رضوي، روضة منوره رضوي با ضريح پنجم بازگشايي شد






+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

نمي‌دانم چقدر از «مدينه» مي‌داني. اما امام رضا(ع) «مدينه» را خوب مي‌شناسد. همان جا به دنيا آمده، تقويم‌ها، روز، ماه و سال ولادتش را درست به ياد نمي‌آورند يا شايد خوب مي‌دانند و اذعان نمي‌كنند ـ تاريخ هيچ وقت امانتدار خوبي نبوده ـ ولادتش را در سالهاي 148، 151 و 153 و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه ماه رمضان، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده عنوان كرده‌اند. اما قطعيت بيشتر در همان سال 148، يعني سال وفات امام جعفر صادق(ع) است. همان‌طور كه اشخاصي همچون مفيد، كليني، كفعمي، شهيد ثاني طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر، سال 148 را سال ولادت امام رضا(ع) دانسته‌اند.
اما لقب‌ها و كنيه‌هايش، همچون واژگاني درخشان در هزارتوي ذهن تاريخ باقي مانده‌اند. كنيه‌هايش ابوالحسن (در بين خواص) است و لقبهايش، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المومنين، كليدة الملحدين، كفو الملك، كافي الخلق، رب السرير و رئاب التدبير.
و رضا(ع)؛
مشهورترين لقبي است كه از گذر اين همه سال، ما هنوز امام را با آن نام مي‌شناسيم. شايد خواسته باشي دليل اين لقب را بداني:
«او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران و خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند و بالاخره چنين آمده است: از آن روي او را رضا خوانده‌اند كه مأمون به او خشنود شد.»
وقتي القاب، نامها و كنيه‌هاي مادرش را مي‌خواني، حس مي‌كني چيزي در آنهاست، شبيه آنچه در القاب خود امام است: ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره، و شقراء
اگرچه به روايتي نام پنج پسر و يك دختر را براي امام رضا(ع) ذكر كرده‌اند، اما همانطور كه علامه مجلسي گفته است: «از جواد به عنوان تنها فرزند او ياد كرده‌اند.» ـ نامي آشنا براي ما ـ ديگر... مي‌ماند سال وفات امام كه باز هم ذهن تاريخ ما را بخوبي ياري نمي‌دهد و احتمال سالهاي 202، 203 و 206 ق، در اين ميان است. اما اكثر علماء همان سال 203 را سال وفات دانسته‌اند. با اين حساب عمر حضرت رضا(ع) 55 سال مي‌شود. 25 سالش را در كنار پدرش گذرانده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را به عهده داشته است.
آغاز امامت آن حضرت، مصادف مي‌شود با دوره پاياني خلافت هارون عباسي به مدت ده سال.
پنج سال بعد از آن با خلافت امين همزمان است و سرانجام هم دوره‌اي از خلافت مأمون در مدت پنج سال و تسلط يافتن او بر قلمرو اسلامي آن روزگاران.
مأمون...همان كسي كه با دسيسه و به وسيله زهر امام را شهيد كرده دوستداران امام، پيكر پاكش را درطوس در قبله قبه هاروني سراي حميدبن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروزه غبار مرقد او توتياي چشم‌هاي شيفتگان است
در مدينه
دوران امامت امام رضا(ع) در مدينه از سال 183 هجري قمري آغاز شده بود. حكومت سياسي در آن زمان به دست هارون الرشيد بود كه در بغداد اداره مي‌شده است. تز هارون هم مثل همه زورگويان تاريخ، شكنجه و زندان و كشتار بوده است. مردم را براي گرفتن ماليات شكنجه دادن و فرزندان و شيعيان فاطمي را آزار رساندن...
همانطور كه حضرت موسي بن جعفر(ع)، پدر امام رضا(ع) را در زندان‌هاي بصره و بغداد حبس مي‌كند و آخرش هم با زهر، ايشان را به شهادت مي‌رساند. يعني دوراني كه مصيبت شهادت پدر، براي امام رضا(ع) اتفاق مي‌افتد و مصيبت‌‌هاي اسف بار ديگر براي علويان.
در زمان امام رضا(ع)، هارون الرشيد آن‌قدر از تأثير اهل بيت(ع) بر مردم نگران بوده كه علاوه بر همه اينها، انديشه‌ها و افكار بيگانگان را هم وارد علوم مسلمانان مي‌كرده است. به اين منظور كه توجه مردم را به علوم بيگانه جلب كند.
ابوبكر خوارزمي (383 ه‍‌) در نامه‌اي به اهل نيشابور درباره نحوه رفتار حكومت عباسيان به خصوص «هارون» مي‌نويسد: هارون در حالي مرد كه درخت نبوت را درو كرده و نهال امامت را از ريشه برافكنده بود... چون يكي از پيشوايان هدايت و سروري از سروران خاندان مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم در مي‌گذشت، كسي جنازه‌اش را تشييع نمي‌كرد و مرقدش را با گچ نمي‌آراست، اما وقتي دلقك يا بازيگر يا مطرب و يا قاتلي از خودشان مي‌‌مرد، دادگران و قاضيان بر جنازه‌اش حاضر مي‌شدند و رهبران و حكمرانان در مجالس سوگواريش مي‌نشستند. مادي و سوفسطايي در كشورشان امنيت داشت و متعرض كساني كه كتابهاي فلسفي را تدريس مي‌كردند، نمي‌شدند، ولي هر شيعه‌اي سرانجام به قتل مي‌رسيد و هركس كه نام فرزندش را «علي» مي‌نهاد، خونش را به زمين مي‌ريختند.
با توجه به اين موارد و جوي كه حاكم شده بود، امام رضا(ع) ترجيح مي‌داد امامت خودش را علني نكند و فقط با عده معدودي از يارانش ارتباط داشته باشد. ولي وقتي بعد از چند سال، حكومت هارون الرشيد به خاطر شورش‌هاي مختلف ضعيف مي‌شود، امام رضا(ع) امامت خودش را آشكار مي‌كند و به رفع مشكلات مردم در زمينه‌هاي اعتقادي و اجتماعي مي‌پردازد.
خود امام فرموده است: «در روضه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌نشستم، در حالي كه دانشمندان مدينه بسيار بودند. هرگاه يكي از آنان در مسأله‌اي در مي‌ماند، همگي متوجه من مي‌شدند و سؤالات را نزد من مي‌فرستادند و من پاسخ آنها را مي‌دادم». بالاخره عمر هارون هم يك جايي به سر مي‌رسد. وقتي كه در سال 193 براي آرام كردن اوضاع شورش به منطقه خراسان مي‌رود، در همان جا دار فاني را وداع گفته و در سناباد طوس، در يكي از اطاق‌هاي تحتاني كاخ فرماندار طوس، «حميدبن قحطبه طائي» دفن مي‌شود.
پسران هارون ـ امين و مأمون ـ بر سر حكومت، به دعوا و كشمكش با يكديگر مي‌پردازند. امين در بغداد قدرت را در دست مي‌گيرد و مأمون در مرو بر تخت پادشاهي مي‌نشيند. اختلاف بين اين دو، پنج سال طول مي‌كشد تا سرانجام سپاه مأمون به بغداد حمله مي‌كند؛ امين را در سال 198 ه‍ كشته و مأمون سرتاسر حكومت را به دست مي‌گيرد.
ولي علويان و سادات مأمون را آرام نمي‌گذارند. آنها ديگر به تنگ آمده بودند. اولش ظلم و ستم‌هاي هارون، بعد نارضايتي از پسرانش و حالا هم مأمون...
اين گونه مي‌شود كه در نواحي عراق، حجاز و يمن شورش مي‌كنند. آنان فقط يك چيز را مي‌خواستند. حكومت به دست خاندان آل محمد(ص) اداره شود. مأمون با زرنگي تمام، امام رضا(ع) را به خراسان دعوت مي‌كند. هميشه اولين سؤال موقع مرور اين حادثه تاريخي اين است: چرا؟ هدف مأمون چه بود؟
به خاطر اينكه با قرار دادن امام در كنار خود، يك جور مهر تأييد به اعمال و سياستهاي خودش بزند. امام رضا(ع) به دعوت‌نامه‌هاي مأمون پاسخ منفي مي‌دهد تا اينكه او دست به تهديدي جدي مي‌زند.
اسناد تاريخي، گوياي اولين زمينه‌هاي سفر امام نيست و جزئيات بسياري از مقدمات هجرت رضوي، ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد. ولي با مطالعه اسناد موجود، اين حقيقت مسلم است كه از پيش مكاتباتي ميان مرو و مدينه، صورت مي‌گرفته و بر سفر امام به سوي مرو، اصرار بوده است.
مأمون علاوه بر دعوت‌نامه‌ها، دو نفر از مأموران خود به نام‌هاي رجاء بن ابي ضحاك و ياسر خادم را به مدينه مي‌فرستد. آنها بعد از ورود به مدينه، مأموريت خودشان را براي امام(ع) اين‌طور عنوان مي‌كنند:
«ان المأمون امرنا باشخاصك الي خراسان»
مأمون، ما را فرمان داده و مأمور ساخته است تا تو را به خراسان ببريم.
امام رضا(ع) شخصي بود كه نيرنگ‌هاي مأمون را مي‌فهميد و شيوه‌ها و دسيسه‌هاي او را مي‌شناخت. زندان‌هاي طولاني پدر را با همه تلخي‌ها و رنج‌هايش بخاطر داشت و مي‌دانست كه مأمون كسي است كه برادر خودش را مي‌كشد و حالا هم از نگراني حضور امام در بين مردم، نمي‌تواند آرام بگيرد.
بدين ترتيب امام رضا(ع) سفر آغاز كرد. سفري بدون رضايت خاطر، بدون دل خوش، بايد با مدينه وداع مي‌كرد، با مدفن پاك رسول خدا، با مردمي كه او را بسيار دوست داشتند. براي اهل مدينه پدري مهربان بود. او نيازي به سفر جغرافيايي نداشت. او در جغرافياي دلها سفر كرده بود.
امام سفر را آغاز كرد. در حاليكه از آن اكراه داشت و وقتي مي‌رفت خوب مي‌دانست كه مأمون با او چه خواهد كرد و خوب مي‌دانست كه در دلها جاودانه خواهد شد.
از مدينه تا مرو
دل كندن امام(ع) از مدينه خيلي سخت بود. حتي اگر يك بار در طول زندگيت مسافر سرزمين غريب شده باشي، بايد اين حس را بفهمي؛ مثل يوسف كه از مدينه تا مرو مصر غريبه بود و با آن همه ثروت و جلال و شوكت، دلش مي‌خواست به كنعان برگردد.
امام رضا(ع) در حالي با مسجد پيامبر خداحافظي مي‌كرد كه مي‌دانست بازگشتي ندارد. شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا(ع) به سند خود از محول بجستاني نقل كرده است كه امام رضا(ع) با پيامبر(ص) خداحافظي كرد، اما هر بار به سمت قبر بر مي‌گشت و صدايش با گريه بلند مي‌شد. به امام نزديك شدم و به او تبريك گفتم. امام فرمود: من را رها كن! من از جوار جدم محمد صلي الله عليه و آله و سلم بيرون مي‌شوم و در «غربت» مي‌ميرم.
آنچه امروز براي همه ما روشن است. ابتدا و انتهاي سفر امام رضا(ع) است، اما اينكه امام در حد فاصل اين دو نقطه، دقيقاً از چه مسيرهايي عبور كرده، كاملاً مشخص نيست و در آن اختلاف وجود دارد. تعيين خط سير دقيق امام رضا(ع) به واسطه گزارش‌هاي متعدد و گاه متناقض منابع، دشوار است.


 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

 

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

مدح حضرت معصومه (س)

 

اى دختر و خواهر ولايت

آيينه مادر ولايت


بر ارض و سما مليكه در قم

آرام دل امام هفتم


معصومه به كتيبه و به عصمت

افتاده به خاك پايت عفت


در كوى تو زنده، جان مرده

بر خاك تو عرش سجده برده


در قصر تو جبرئيل حاجب

زوار تو را بهشت واجب


گفتند و شنيده اند ز آغاز

كز قم به جنان درى شود باز


حاجت نبود مرا برآن در

قم باشدم از بهشت بهتر


قم قبله خازن بهشت است

اين جا سخن از بهشت، زشت است


قم شهر مقدس قيام است

قم خانه يازده امام است


قم تربت پاك پيكر توست
اينجا حرم مطهر توست


گر فاطمه دفن شد شبانه

نبود ز حريم او نشانه


كى گفته نهان زماست آن قبر

من يافته ام كجاست آن قبر


آن قبر كه در مدينه شد گم

پيدا شده در مدينه قم


مريم به برت اگر نشيند

اين منظره را مسيح بيند


سازد به سلام سرو قد خم

اول به تو بعد از آن به مريم


روزى كه به قم قدم نهادى

قم را شرف مدينه دادى


آن روز قرار ازملك رفت

ذكر صلوات بر فلك رفت


تاييد چو موكبت ز صحرا

شهر از تو شنيد بوى زهرا


درخاك رهت ز عجز و ناله

مى ريخت سرشك همچو لاله


با گريه شوق و شاخه گل

برد اند به ناقه ات توسل


دل بود كه بود محفل تو

غم گشت به دور محمل تو


آن پير كه سيد زمان بود

رويش همه را چراغ جان بود


گرديد به گرد كاروانت

شد، پاى برهنه سار بانت


بردند ترابه گريه هودج

تا خانه موسى ابن خزرج


ازشوق تو اى بتول دوم

قم داد ندا به مردم قم


كاى مردم قم به پاى خيزيد

از هر در و بام گل بريزيد


آذين به بهشت قم ببنديد

ناموس خدا مرا پسنديد


قم شام نبود تا كه درآن

دشنام دهد كسى به مهمان


قم شام نبود تا كه از سنگ

گردد رخ ميهمان ز خون رنگ


قم كوفه نبود تا كه خواهر

بيند سر نى سر برادر


حاشا كه قم اين جفا پذيرد

مهمان به خرابه جاى گيرد


بستند به گرد ميهمان صف

قم با صلوات و شام با كف


قم مهمان را عزيز خواند

كى دخت و را كنيز خواند؟


«ميثم» همه عمر آن چه را گفت

در مدح و مصيبت شما گفت

كليه حقوق اين سايت متعلق به اداره كل امورفرهنگي سازمان صدا وسيما مي باشد. 1388-1430
+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

ويژگيهاى حضرت معصومه (س)

تعداد امامزادگان شايسته تعظيم و تجليل در «دار الايمان قم‏»كه بر فراز قبور مطهرشان گنبد و سايبان هست ‏به چهارصد نفرمى‏رسد.

در ميان اين چهار صد اختر تابناكى كه در آسمان قم نورافشانى ‏مى‏كنند، ماه تابانى كه همه آنها را تحت الشعاع انوار درخشان‏ خود قرار داده، تربت پاك شفيعه محشر، كريمه اهل‏بيت ‏پيغمبر(عليهم السلام)، دخت گرامى موسى بن جعفر، حضرت معصومه(س)مى‏ باشد.

پژوهشگر معاصر، علامه بزرگوار، حاج محمدتقى تسترى، مولف قاموس ‏الرجال مى‏ نويسد: «درميان فرزندان امام كاظم(ع) با آن همه كثرتشان بعد از امام ‏رضا(ع)، كسى همسنگ حضرت معصومه(س) نمى‏باشد.

محدث گرانقدر حاج شيخ عباس قمى به هنگام بحث از دختران حضرت موسى بن‏ جعفر(ع)، مى ‏نويسد: «برحسب آنچه به ما رسيده، افضل آنها سيده جليله معظمه، فاطمه ‏بنت امام موسى(ع)، معروف به حضرت معصومه(س) است.

بررسى ‏شخصيت‏ برجسته و فضايل گسترده حضرت معصومه(س) در اين صفحات‏ نمى ‏گنجد.

در اين نوشته به برخى از ويژگيهاى آن خاتون دوسرا اشاره مى‏ كنيم:

1 - شفاعت گسترده

بالاترين جايگاه شفاعت، از آن رسول گرامى اسلام است كه در قرآن‏كريم از آن به «مقام محمود» تعبير شده است.

و گستردگى آن باجمله بلند: (ولسوف يعطيك ربك فترضى) بيان گرديده است.

همانا دو تن ازبانوان خاندان رسول مكرم شفاعت گسترده‏اى دارند كه بسيار وسيع‏و جهان شمول است و مى‏تواند همه اهالى محشر را فراگيرد: 1- خاتون محشر، صديقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا سلام الله‏عليها.

2 - شفيعه روزجزا

در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا سلام الله عليها همين بس كه‏شفاعت، مهريه آن حضرت است و به هنگام ازدواج پيك وحى طاقه‏ابريشمى از جانب پروردگار آورد كه در آن، جمله «خداوند مهريه ‏فاطمه زهرا را شفاعت گنهكاران از امت محمد(ص) قرار داد.» باكلك تقدير نقش بسته بود.

اين حديث از طريق اهل سنت نيز آمده است.

بعد از فاطمه زهرا سلام الله عليها از جهت گستردگى شفاعت،هيچ كس و حد اقل هيچ بانويى به شفيعه محشر، حضرت معصومه ‏دخت موسى بن جعفر سلام الله عليها نمى‏رسد، كه امام به حق‏ناطق، حضرت جعفر صادق(ع) در اين رابطه مى‏فرمايد: «تدخل بشفاعتها شيعتناالجنه باجمعهم‏»: «با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت مى‏شوند.»

3 - عصمت

بر اساس روايتى كه مرحوم سپهر در «ناسخ‏» از امام رضا(ع)روايت كرده، لقب «معصومه‏» را به حضرت معصومه، امام هشتم‏اعطا كرده‏اند.
طبق اين روايت امام رضا(ع) فرمود: «من زار المعصومه بقم كمن زارنى‏» «هركس حضرت معصومه را درقم زيارت كند، همانند كسى است كه مرا زيارت كرده باشد.»
اين ‏روايت را مرحوم محلاتى نيز به همين تعبير نقل كرده است.

با توجه به اين كه عصمت‏به چهارده معصوم(عليهم السلام) منحصرنيست، بلكه همه پيامبران، امامان و فرشتگان معصوم هستند.

و علت اشتهار حضرت رسول اكرم، فاطمه زهرا و امامان(عليهم‏السلام) به «چهارده معصوم‏» آن است كه آنها علاوه بر مصونيت ازگناهان صغيره و كبيره، از «ترك اولى‏» نيز كه منافات با عصمت‏ندارد، پاك و مبرا بودند.

مرحوم مقرم در كتابهاى ارزشمند: «العباس‏» و «على الاكبر» دلائل عصمت‏حضرت ابوالفضل و حضرت ‏على ‏اكبر(عليهماالسلام) را بر شمرده‏ است.

و مرحوم نقدى در كتاب‏«زينب الكبرى‏» از عصمت‏حضرت زينب سلام الله عليها سخن‏ گفته است.

و مولف «كريمه اهلبيت‏» شواهد عصمت‏حضرت معصومه(س)را بازگو نموده است.

و با توجه به اين كه حضرت معصومه(س) نام شريفشان «فاطمه‏»است و در حال حيات به «معصومه‏» ملقب نبودند، تعبير امام(ع)دقيقا به معناى اثبات عصمت است، زيرا بر اساس قاعده معروف:«تعليق حكم به وصف مشعر بر عليت است‏» دلالت‏حديث‏شريف برعصمت آن بزرگوار بى‏ترديد خواهد بود.

4 - فداها ابوها

آيت الله سيد نصر الله مستنبط از كتاب «كشف اللئالى‏» نقل ‏فرموده كه روزى عده‏اى از شيعيان وارد مدينه شدند و پرسشهايى‏ داشتند كه مى‏ خواستند از محضر امام كاظم(ع) بپرسند.

امام(ع) درسفر بودند، پرسشهاى خود را نوشته به دودمان امامت تقديم‏نمودند، چون عزم سفر كردند، براى پاسخ پرسشهاى خود به منزل ‏امام(ع) شرفياب شدند، امام كاظم(ع) مراجعت نفرموده بود و آنهاامكان توقف نداشتند، از اين رو حضرت معصومه(س) پاسخ آن پرسشهارا نوشتند و به آنها تسليم نمودند، آنها با مسرت فراوان ازمدينه منوره خارج شدند، در بيرون مدينه با امام كاظم(ع) مصادف‏شدند و داستان خود را براى آن حضرت شرح دادند.

هنگامى كه امام(ع) پرسشهاى آنان و پاسخهاى حضرت معصومه(س) راملاحظه كردند، سه بار فرمودند: «فداها ابوها» «پدرش به قربانش باد.

با توجه به اين كه ‏حضرت معصومه(س) به هنگام دستگيرى پدر بزرگوارش خردسال بود،اين داستان از مقام بسيار والا و دانش بسيار گسترده آن حضرت‏ حكايت مى ‏كند.

5 - بارگاه حضرت معصومه(س) تجليگاه حضرت زهرا(س(

بر اساس روياى صادقه ‏اى كه مرحوم آيت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سيدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه - ش) نقل مى ‏كردند، قبر شريف حضرت معصومه(س) جلوه ‏گاه قبر گم شده‏ مادر بزرگوارش حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها مى ‏باشد.

آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسيله‏ اى كه ممكن باشد، محل دفن‏ حضرت زهرا سلام الله عليها را به دست آورد، به اين منظورختم مجربى را آغاز مى‏ كند و چهل شب آن را ادامه مى ‏دهد، تا درشب چهلم به خدمت‏ حضرت باقر و يا حضرت صادق(عليهماالسلام)شرفياب مى‏ شود، امام(ع) به ايشان مى‏فرمايد: «عليك بكريمه اهل البيت‏» «به دامن كريمه اهلبيت پناه ‏ببريد.»

عرض مى‏كند: بلى من هم اين ختم را براى اين منظور گرفته‏ام كه قبر شريف‏بى‏بى را دقيقا بدانم و به زيارتش بروم.

امام(ع) فرمود: منظور من قبر شريف حضرت معصومه درقم مى‏ باشد.

سپس ادامه داد: «براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمه‏ سلام الله عليها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه راتجليگاه قبرآن حضرت قرار داده است.هر جلال و جبروتى كه براى ‏قبر شريف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت‏ را بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.»

6 - پيشگوئى امام صادق(ع(

امام جعفر صادق(ع) در ضمن حديث مشهورى كه پيرامون قداست قم به‏ گروهى از اهالى رى بيان كردند، فرمودند:

«تقبض فيها امراءه هى من ولدى، واسمها فاطمه بنت موسى، تدخل ‏بشفاعتها شيعتنا الجنه باجمعهم‏»

«بانويى از فرزندان من به‏نام «فاطمه‏» دختر موسى، در آنجا رحلت مى‏كند، كه با شفاعت اوهمه شيعيان ما وارد بهشت مى‏شوند.»

راوى مى‏گويد: من اين حديث ‏را هنگامى از امام صادق(ع) شنيدم كه حضرت موسى بن جعفر(ع)هنوز ديده به جهان نگشوده بود.

پيشگوئى امام صادق(ع) از ارتحال حضرت معصومه(س) در قم پيش ازولادت پدر بزرگوارش بسيار حائز اهميت است و از مقام بسيار شامخ‏ آن حضرت حكايت مى‏ كند.
 

7 - رمز قداست قم

در احاديث فراوانى از قداست قم سخن رفته، تصوير آن در آسمان‏ چهارم به رسول اكرم(ص) ارائه شده است.

اميرمومنان(ع) به اهالى قم درود فرستاده و از جاى پاى جبرئيل ‏در آن سخن گفته و امام صادق(ع) قم را حرم اهلبيت معرفى كرده و خاك آن را پاك و پاكيزه تعبير كرده ‏است.

امام كاظم(ع) قم را عش‏ آل محمد (آشيانه آل محمد(ص)) ناميده و يكى از درهاى بهشت را از آن اهل‏ قم دانسته.

امام هادى(ع) اهل قم را «مغفور لهم‏»(آمرزيده) تعبير كرده و امام حسن عسكرى(ع) از حسن نيت آنها تمجيد كرده و با تعبيرات بلندى اهالى قم را ستوده است.

اينها و دهها حديث ديگرى كه در قداست و شرافت قم و اهل قم ازپيشوايان معصوم به ما رسيده، فضيلت و عظمت اين سرزمين را براى‏ همگان روشن مى‏ سازند، جز اين كه بايد ديد راز و رمز اين همه ‏شرافت و قداست چيست؟

حديث فوق كه پيرامون ارتحال حضرت معصومه(س) به عنوان پيشگوئى‏ از امام صادق(ع) نقل شد، از راز و رمز آن پرده بر مى‏ دارد و روشن مى‏ سازد كه اين همه فضيلت و شرافت، از ريحانه پيامبر، كريمه اهلبيت، مهين بانوى اسلام، حضرت معصومه(س) سرچشمه‏ مى ‏گيرد، كه در اين سرزمين ديده از جهان فرو بسته، گرد و خاك ‏اين سرزمين را توتياى ديدگان حور و ملائك نموده است.
 

8 - تنها خواهر امام هشتم

نجمه خاتون همسرگرامى امام كاظم(ع) تنها دو فرزند در دامان ‏خود پرورش داد و آنها عبارتند از:

1-خورشيد فروزان امامت، حضرت على بن موسى الرضا(ع)

2- ماه تابان درج عصمت، حضرت معصومه(س).

محمد بن جرير طبرى، دانشمند گرانمايه شيعه در قرن پنجم هجرى،براين واقعيت تصريح نموده است

مدت 25 سال تمام حضرت رضا(ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود، پس‏ از يك ربع قرن انتظار، سرانجام ستاره‏ اى تابان از دامن نجمه ‏درخشيد كه هم سنگ امام هشتم(ع) بود و امام(ع) توانست والاترين ‏عواطف انباشته شده در سويداى دلش را بر او نثار كند.بين حضرت معصومه(س) و برادرش امام رضا(ع) عواطف سرشار و محبت ‏زايدالوصفى بود كه قلم از ترسيم آن عاجز است.

در يكى از معجزات امام كاظم(ع) كه حضرت معصومه نيز نقشى دارد، هنگامى كه مرد نصرانى مى‏پرسد: «شما كه هستيد؟» مى‏فرمايد: «انا المعصومه اخت الرضا»
«من معصومه، خواهر امام رضا(ع)مى‏باشم»

اين تعبير از محبت ‏سرشار آن حضرت به برادر بزرگوارش ‏امام رضا(ع) و از مباهات او به اين خواهر برادرى سرچشمه ‏مى ‏گيرد.


9 -  نامه دعوت

محبت و مودت اين خواهر و برادر در سطح بسيار بالا بود، به طورى ‏كه مفارقت امام هشتم(ع) براى حضرت معصومه(س) بسيار سخت‏ بود، جدائى حضرت معصومه(س) نيز براى امام هشتم(ع) قابل تحمل نبود.

و لذا پس از استقرار امام هشتم(ع) در مرو، نامه ‏اى خطاب به ‏حضرت معصومه(س) مرقوم فرموده، آن را توسط غلام مورد اعتمادى به‏ مدينه ارسال نمود.

جالب توجه است كه حضرت رضا(ع) به غلام دستور داد كه در هيچ‏ منزلى توقف نكند، تا آن مرقومه را در اندك زمان ممكن به مدينه‏ منوره برساند.

حضرت معصومه(ع) نيز به مجرد دريافت دست ‏خط برادر، رخت ‏سفر بست ‏و خود را مهياى سفر نمود.

 

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

زندگینامه حضرت معصومه سلام الله علیها

 

نام شریف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترین لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شیعیان حضرت موسى بن جعفر علیه السلام و مادر مكرمه‌اش حضرت نجمه خاتون سلام الله علیها است . آن بانو مادر امام هشتم نیز هست . لذا حضرت معصومه سلام الله علیها با حضرت رضا علیه السلام از یك مادر هستند.

ولادت آن حضرت در روز اول ذیقعده سال 173 هجرى قمرى در مدینه منوره واقع شده است. دیرى نپایید كه در همان سنین كودكى مواجه با مصیبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربیت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام قرار گرفت.

در سال 200 هجرى قمرى در پى اصرار و تهدید مأمون عباسى سفر تبعیدگونه حضرت رضا علیه السلام به مرو انجام شد و آن حضرت بدون این كه كسى از بستگان و اهل بیت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

ولادت آن حضرت در روز اول ذیقعده سال 173 هجرى قمرى در مدینه منوره واقع شده است. دیرى نپایید كه در همان سنین كودكى مواجه با مصیبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربیت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام قرار گرفت.

یك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه سلام الله علیها به شوق دیدار برادر و ادای رسالت زینبی و پیام ولایت به همراه عده‌اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى‌شد. این جا بود كه آن حضرت نیز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زینب سلام الله علیها پیام مظلومیت و غربت برادر گرامیشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى‌رساندند و مخالفت خود و اهل‌بیت علیهم السلام را با حكومت حیله‌گر بنى‌عباس اظهار مى‌كرد. بدین جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسید عده‌اى از مخالفان اهل‌بیت كه از پشتیبانى مأموران حكومت برخوردار بودند، سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتیجه تقریباً همه مردان كاروان به شهادت رسیدند، حتى بنابر نقلى حضرت معصومه سلام الله علیها را نیز مسموم كردند.

به هر حال، یا بر اثر اندوه و غم زیاد از این ماتم و یا بر اثر مسمومیت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها بیمار شدند و چون دیگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسید: از این شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببرید، زیرا از پدرم شنیدم كه مى‌فرمود: شهر قم مركز شیعیان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از این خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند؛ و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى‌كشید و عده فراوانى از مردم پیاده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز 23 ربیع الاول سال 201 هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «میدان میر» نامیده مى‌شود شتر آن حضرت در مقابل در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار میزبانى حضرت نصیب او شد.

آن بزرگوار به مدت 17 روز در این شهر زندگى كرد و در این مدت مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود. محل عبادت آن حضرت در مدرسه سِتّیه به نام «بیت النور» هم اكنون محل زیارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربیع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال 201 هجرى پیش از آن كه دیدگان مباركش به دیدار برادر روشن شود، در دیار غربت و با اندوه فراوان دیده از جهان فرو بست و شیعیان را در ماتم خود به سوگ نشاند. مردم قم با تجلیل فراوان پیكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بیرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشییع نمودند. همین كه قبر مهیا شد در این كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پیدا شدند و به سرعت نزدیك آمدند و پس از خواندن نماز یكى از آن دو وارد قبر شد و دیگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد.

آن دو نفر پس از پایان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگویند بر اسب‌هاى خود سوار و از محل دور شدند.

آن بزرگوار به مدت 17 روز در این شهر زندگى كرد و در این مدت مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود. محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستیه به نام «بیت النور» هم اكنون محل زیارت ارادتمندان آن حضرت است.

بنا به گفته بعضی از علما به نظر مى‌رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا و امام جواد علیهماالسلام باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دین با حضور اولیاء الهی انجام شده است.

پس از دفن حضرت معصومه سلام الله علیها موسى بن خزرج سایبانى از بوریا بر فراز قبر شریفش قرار داد تا این كه حضرت زینب فرزند امام جواد علیه السلام به سال 256 هجرى قمرى اولین گنبد را بر فراز قبر شریف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدین سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله‌گاه قلوب ارادتمندان به اهل‌بیت علیهم السلام و دارالشفای دلسوختگان عاشق ولایت و امامت شد.

 

احادیثی پیرامون حضرت معصومه سلام الله علیها

قال الصادق علیه السلام:

انّ للّه حرماً و هو مكه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدینة ألا و ان لامیرالمؤمنین علیه السلام حرماً و هو الكوفه الا و انَّ قم الكوفة الضغیرة ألا ان للجنة ثمانیه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فیها اموأة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى علیهاالسلام و تدخل بشفاعتها شیعتى الجنة با جمعهم؛ خداوند حرمى دارد كه مكه است پیامبر حرمى دارد و آن مدینه است و حضرت على علیه السلام حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از هشت در بهشت سه در آن به قم باز مى‌شود - زنى از فرزندان من در قم از دنیا مى‌رود كه اسمش فاطمه دختر موسى علیه السلام است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت مى‌شوند.

یك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه سلام الله علیها به شوق دیدار برادر و ادای رسالت زینبی و پیام ولایت به همراه عده‌اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى‌شد. این جا بود كه آن حضرت نیز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زینب سلام الله علیها پیام مظلومیت و غربت برادر گرامیشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى‌رساندند و مخالفت خود و اهل‌بیت علیهم السلام را با حكومت حیله‌گر بنى‌عباس اظهار مى‌كرد.

عن سعد عن الرضا علیه السلام قال:

یا سعد من زارها فله الجنة ثواب الأعمال و عیون اخبار الرضا علیه السلام: عن سعدبن سعد قال: سالت اباالحسن الرضا علیه السلام عن فاطمه بنت موسى بن جعفر علیه السلام فقال:

من زارها فله الجنة.

امام رضا علیه السلام فرمود: كسى كه حضرت فاطمه معصومه را زیارت كند پاداش او بهشت است .

عن ابن الرضا علیهماالسلام قال:

من زار قبر عمتى بقم فله الجنة .(1)

امام جواد علیه السلام: كسى كه عمه‌ام را در قم زیارت كند پاداش او بهشت است .

امام صادق علیه السلام:

من زارها عارفاً بحقّها فله الجنة.(2)

امام صادق علیه السلام: كسى كه آن حضرت را زیارت كند در حالى كه آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد بهشت پاداش اوست .

امام صادق علیه السلام:

« الّا انَّ حرمى و حرم ولدى بعدى قم» (3) ؛ آگاه باشید كه حرم و حرم فرزندان بعد از من قم است .

 

جایگاه حضرت معصومه سلام الله علیها

لقب «معصومه» را امام رضا علیه السلام به خواهر خود عطا فرمود: آن حضرت در روایتى فرمود:

«مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى»(4) ؛ «هر كس معصومه را در قم زیارت كند، مانند كسى است كه مرا زیارت كرده است.»

این لقب، كه از سوى امام معصوم به این بانوى بزرگوار داده شده، گویاى جایگاه والاى ایشان است.

 

امام رضا علیه السلام در روایتى دیگر مى‌فرماید:

هر كس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در رى یا خواهرم را در «قم» زیارت كند كه ثواب زیارت مرا در مى‌یابد.(5)

دیگر حضرت معصومه سلام الله علیها «كریمه اهل بیت» است. این لقب نیز بر اساس رؤیاى صادقانه یكى از بزرگان، از سوى اهل‌بیت به این بانوى گرانقدر داده شده است. ماجراى این رؤیاى صادقانه بدین شرح است :

مرحوم آیة اللّه سیّدمحمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آیة اللّه سید شهاب الدین مرعشى (ره) بسیار علاقه‌مند بود كه محل قبر شریف حضرت صدّیقه طاهره سلام الله علیها را به دست آورد. ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پایان رساندن ختم و توسّل بسیار، استراحت كرد. در عالم رؤیا به محضر مقدّس حضرت باقر علیه السلام و یا امام صادق علیه السلام مشرّف شد.

 

امام به ایشان فرمودند:

«عَلَیْكَ بِكَرِیمَةِ اَهْل ِ الْبَْیت ِ»؛ یعنى به دامان كریمه اهل بیت چنگ بزن.

ایشان به گمان این كه منظور امام علیه السلامحضرت زهرا سلام الله علیها است، عرض كرد: «قربانت گردم، من این ختم قرآن را براى دانستن محل دقیق قبر شریف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زیارتش مشرّف شوم.» امام فرمود: «منظور من، قبر شریف حضرت معصومه در قم است.» سپس افزود:«به دلیل مصالحى، خداوند مى‌خواهد محل قبر شریف حضرت زهرا سلام الله علیها پنهان بماند؛ از این رو قبر حضرت معصومه سلام الله علیها را تجلّى‌گاه قبر شریفحضرت زهرا سلام الله علیهاقرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه سلام الله علیها داده است.» مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصمیم گرفت رخت سفر بربندد و به قصد زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها رهسپار ایران شود. وى بى‌درنگ آماده سفر شد و همراه خانواده‌اش نجف اشرف را به قصد زیارت كریمه اهل‌بیت ترك كرد.(6)

 

پی‌نوشت‌ها:

1-  كامل الزیارة.

2-  بحارالانوار، ج 48، ص 307.

3-  بحارالانوار، ج 60 ص 216.

4-  ناسخ التواریخ، ج 3، ص 68، به نقل از كریمه اهل‌بیت، ص 32.

5-  زبدة التصانیف، ج 6، ص 159، به نقل از كریمه اهل بیت، ص 3.

 6-کریمه اهل‌بیت، ص 43.

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

دهه کرامت مبارک

جان به قربان تو شاها ، كه غريب الغربائي

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط محسن  |