تبليغاتX
پایگاه تخصصی حضرت رسول(ص)

 

ولايت فقيه پرتوى از ولايت امام زمان (عليه السلام)، و ولايت امام زمان(عليه السلام)پرتوى از ولايت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، و ولايت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پرتوى از ولايت اللّه جلّ و علا است.

از ديدگاه مكتب توحيد، مالك همه چيز و همه كس خداست و همچنين مالكيت مطلقه او منشأ حاكميّت مطلقه اوست. از اين رو بنابر اعتقاد موحّدان، هر حكومتى بايد از حكومت اللّه سر چشمه گيرد و بر اساس اراده و اجازه او تشكيل شود.

آن زمان كه خداوند پيامبرانش را براى هدايت انسانها فرستاد، حقّ زمامدارى آنان را نيز امضا فرمود و همگان را به تبعيّت و فرمانبرى آنان در همه زمينهها دعوت نمود.

در باره پيامبر گرامى اسلام فرمود: «فلا و ربك لايؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم، ثم لايجدوا فى انفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليماً».

«قسم به پروردگار تو! اين مردم مؤمن واقعى نخواهند بود، مگر آنكه حكومت و داورى تو را در همه موارد مورد اختلاف خويش بپذيرند، سپس نسبت به رأى و قضاوت تو ـ حتّى اگر مخالف منافع آنان باشد ـ كاملا تسليم باشند و حتّى در درون دل خويش، هيچگونه نارضايتى و ناراحتى احساس نكنند».

و نيز در همين باره فرمود: «النبى اولى بالمؤمنين من أنفسهم».

« ـ در رعايت مصالح فردى و اجتماعى ايمان آوردگان ـ ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بر جان و مال آنان بالاتر و بيشتر از ولايت خود آنان است».

بديهى است كه اين ولايت با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پايان نمىپذيرد. و حفظ حدود اسلام و استقرار نظام مسلمين كه حكمت امضاى چنين ولايتى براى آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)، بود پس از او نيز استمرار مىيابد. و بدين طريق ائمه بزرگوارى كه وارثان تمام شئون پيامبر ـ غير از نبوّت ـ مىباشند عهده دار اين ولايت و حاكميت به حساب مىآيند.

امام رضا (عليه السلام) مىفرمايند: «إنّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافة الحسن و الحسين(عليهما السلام). إن الامام زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين، الامام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى. باالامام تمام الصلوة و الزكوة و الصّيام و الحج و الجهاد و توفير الفيىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف».

«براستى امامت، خلافت از خدا و خلافت رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافت حسن و حسين (عليهما السلام) است. براستى امامت، زمام دين ونظام مسلمين وصلاح دنيا و عزّت مؤمنان است.

امام، بنياد رشد كننده اسلام و شعبه والاى آن است. به وسيله امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد شكل مىگيرند و كمال مىيابند و خراج و صدقات فزونى مىپذيرند و حدود و احكام الهى اجراء مىشوند و مرزها و جوانب مملكت اسلامى محفوظ مىمانند».

در اين دوران، امام زمان حضرت مهدى (عليه السلام) كه از جانب خدا و به تبعيّت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دارنده همه شئونات مذكور است، در پس پرده غيبت بسر مىبرد و از سوى ديگر ترديدى نيست كه باغيبت آن بزرگوار، خداوند حكيم، پيروان او و امّت بزرگ اسلام را بىسرپرست و بلاتكليف نمىپسندد.

پس يا بايد پذيرفت كه خداوند امر تعيين حاكم و ولىّ امر را مطلقاً بر عهده خود مردم وا نهاده است كه ممكن نيست. چون شرايط غيبت، حكمتهاى جعل حاكم و ولىّ امر الهى را تغيير نداده بلكه آن را ضرورىتر مىسازد، و خدايى كه در دوران حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و امام(عليه السلام)مردم را بىرهبر و سرپرست نپسنديده، وا نهادگى آنان را در زمان غيبت امضا نمىفرمايد.

و يا بايد قبول كرد، كه در دوران غيبت نيز، اشخاصى با بهرهگيرى از ولايت الهى و حق حاكميت پيامبر و امام، در چهار چوبه كلمات راهگشا و فرمايشات مسئوليت بخش خود آن بزرگواران، حق ولايت و وظيفه سرپرستى مسلمين را بر عهده دارند.

اسحاق بن يعقوب از امام زمان(عليه السلام) طى نامهاى مىپرسد كه به هنگام غيبت شما در حوادثى كه روى مىدهد به چه كسى مراجعه كنيم؟ فرمود:

«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و انا حجّة اللّه.»]

«در حوادث و رويدادهايى كه براىتان پيش مىآيد به راويان حديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم».

امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرمودند: «فامّا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه.»

«هر فقيهى كه نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ كننده دين و مخالف با هواهاى نفسانى و مطيع امر مولاى خويش باشد، بر عامّه مردم است كه تقليد كننده ـ و تابع ـ او باشند».

و امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «ينظر اِنّ من كان منكم ممن روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكماً فانّى قد جعلته حاكماً».( [22] )

«آنان كه باهم اختلافى دارند بايد بنگرند و يك نفر از بين شما را كه راوى حديث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احكام ما را بشناسد شناسايى كنند و او را «حَكَم» قرار دهند زيرا من او را حاكم بر شما قرار دادم.

ساده انديشانه خواهد بود اگر كسى بگويد دائره اين «حجّت قرار گرفتن» و «لزوم تبعيت و تقليد» و «جعل حاكميت» فقط منحصر در اختلافات شخصى دو نزاع كننده يا پارهاى فروع فقهى مىباشد، و امام زمان(عليه السلام) و ساير امامان بزرگوار در اين فرمايشات به امر مهم حكومت و راهبرى اجتماع بر اساس قواعد اسلام و قرآن، نظرى نداشته و تشكيل حكومت اسلامى و كيفيت پياده شدن احكام اجتماعى اين دين مبين را، در اين احاديث ونظاير آنها، ناديده گرفته و دست فتنه پردازان دوره غيبت را در بازيچه قرار دادن نظام اسلام و مسلمين، كاملا باز قرار دادهاند!!

امام راحل (قدس سره) در مبحث ولايت فقيه از «كتاب البيع» بعد از نقل و بررسى دهها دليل و روايت معتبر مىفرمايد:

از آنچه بيان شد نتيجه مىگيريم كه فقهاء از طرف ائمّه (عليهم السلام) در جميع آنچه در اختيار آنان بوده است، داراى ولايت هستند. مگر دليلى بر اختصاص امرى خاص به معصوم (عليه السلام)اقامه شود كه در آن صورت، اين اصل كلى، استثناء مىخورد ... .

ما قبلا گفتيم همه اختياراتى كه در خصوص ولايت وحكومت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه(عليهم السلام) معيّن شده است، عيناً براى فقيه نيز معيّن و ثابت است. امّا اگر ولايتى، از جهت ديگر غير از زمامدارى و حكومت، براى ائمه (سلام اللّه عليهم) معين و دانسته شود، دراين صورت فقهاء ازچنين ولايتى برخوردار نخواهند بود. پس اگر بگوييم امام معصوم(عليه السلام)راجع به طلاق دادن همسر يك مرد يا فروختن و گرفتن مال او ـ گرچه مصلحت عمومى هم اقتضا نكند ـ ولايت دارد، اين ديگر در مورد فقيه، صادق نيست و او در اين امور ولايت ندارد، و در تمام دلايل كه پيشتر راجع به ولايت فقيه گفتيم، دليلى بر ثبوت اين مقام براى فقها وجود ندارد. چنانكه در كلام امام راحل (قدس سره) اشاره شده ولايت فقيه با همه گستردگىاش در حيطه حفظ مصلحت عمومى جامعه اسلامى شكل مىگيرد.

به عبارت ديگر، فقيه جامع الشرايط در هر شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى بايد راهى رابرگزيند كه مكتب و مقرّرات آن بهتر اجرا شود. و به تعبير فقها، بايد «غبطه مسلمين» را رعايت نمايد، به اين معنا كه در همه امور بايد آنچه را كه بيشتر به صلاح اسلام و مصلحت مسلمين است اختيار كند.

از همين ديدگاه است كه در حكومت اسلامى دوران غيبت، تشكيل قواى سهگانه قانونگذارى، قضايى، اجرايى و نهادهاى نظارتى از طرف فقيه ضرورت مىيابد وبا همه اختياراتى كه ولىّ فقيه در اداره اجتماع دارد، باز هم مراجعه به آراى مردم در امورى چون تعيين رئيس جمهور و نوّاب مجلس و غيره معنا پيدا مىكند

 

 

 

شدّت فتنه ها و كثرت ابتلائات و فزونى مشاكل و انحرافات در دوره غيبت حضرت مهدى(عليه السلام)، اقتضا مىكند كه ايمان آوردگان و پيروان ولايت همواره بر حذر بوده، و نسبت به عقيده و عمل خويش مراقبت بيشترى داشته باشند. در اين باب، نكاتى چند از كلام معصومين سلام اللّهعليهم، دقت و تعمّق بيشترى مىطلبد:

الف) تمسك به ريسمان ولايت:

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«يأتى على النّاس زمان يغيب عنهم امامهم»، زمانى بر مردم فرا رسد كه پيشواى شان غايب گردد.

زراره پرسيد: در آن زمان مردم چه كنند؟ فرمود:

«يتمسّكون بالأمر الذى هم عليه حتّى يتبيّن لهم»، به همان امر ولايتى كه دارند چنگ زنند، تا بر ايشان تبيين شود.

و در كلامى ديگر فرمود: «طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا فى غيبة قائمنا».

خوشا به حال شيعيان ما ! آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان ولايت ما تمسك مىجويند.

راستى در آن زمان كه امام و پيشواى مردم، در دسترس آنان نباشد و دامهاى شيطان براى جدا كردن آنان از ولايت اهلبيت (عليهم السلام) كه همان صراط مستقيم خداست، در همه جا پراكنده شده باشد، چه وسيلهاى مطمئنتر از «حبل ولايت» مىتوان يافت كه بتواند از «افتادن به چاه ضلالت» و «گرفتار شدن به دام انحراف» جلوگيرى كند؟!

ب) تمسك به تقوى:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إن لصاحب هذا الامر غيبةً فليتّق اللّه عبدٌ و ليتمسّك بدينه».

«به يقين صاحب اين امر را غيبتى هست، پس هر بندهاى بايد به تقواى الهى روى آورد و به دينش چنگ زند.»

همين تقواست كه روشن بينى و رزق بىحساب و گشايش الهى را نصيب انسان مىسازد، و همين تقواست كه در لحظههاى خوف و خطر دل را آرامش مىدهد، و همين تقواست كه در دوران فتنه خيز غيبت، مايه رستگارى انسانهاست.

ج) طلب معرفت:

زراره گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم اگر زمان غيبت فرزندت مهدى (عليه السلام) را درك كردم چه كنم؟

فرمود: اين دعا را بخوان; «اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك إن لم تعرّفنى نفسك لم اعرف رسولك، اللّهم عرّفنى رسولك فانّك إن لم تعرّفنى رسولك لم اعرف حجّتك اللّهم عرّفنى حجّتك فانّك إن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى».

«خدايا خودت را به من بشناسان كه اگر تو خودت را به من نشناسانى، پيامبرت را نتوانم شناخت. خدايا پيامبرت را به من بشناسان كه اگر تو پيامبرت را به من نشناسانى، حجّتت را نتوانم شناخت. خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر تو حجّتت را به من نشناسانى از دينم گمراه خواهم شد.»

1 ـ معرفتها را از خدا بايد طلبيد.

2 ـ شناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تابع شناخت خدا، و شناخت حجّت متفرّع برشناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

3 ـ اگرچه بدون شناخت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، شناخت حجّت ممكن نيست، امّا گمراهى از دين در اثر عدم شناخت حجّت لازم مىآيد.

به عبارت ديگر، عدم گمراهى از دين، بدون شناخت حجّت، تضمين نمىشود.

وبديهى است كه هردعايى، تنها پشتوانه حركت به حساب مىآيد، اصل دعاء ابراز نياز درونى و طلب تأييد الهى، در حركت بيرونى است.

نياز به معرفت كه احساس شد و حركت براى كسب معارف كه توسط بنده آغاز گرديد. اگر دل با خدا باشد و گام در راه او قرار گيرد وصول به معرفت تضمين شده است.

«قل ما يعبؤ بكم ربّى لولا دعاؤكم».

«بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من به شما عنايتى نكند.»

هـ ) تقيّه به عنوان سلاح مقاومت:

امام رضا (عليه السلام) فرمود: «لا دين لمن لاورع له، و لا ايمان لمن لاتقيّة له إن اكرمكم عند اللّه أعملكم بالتّقيّة فقيل له: يابن رسول اللّه إلى متى؟ قال: إلى يوم الوقت المعلوم، و هو يوم خروج قائمنا اهل البيت.»

«كسى كه از گناه نپرهيزد، دين ندارد و كسى كه تقيّه نداشته باشد، ايمان ندارد همانا گرامىترين شما نزد خدا، كسى است كه به تقيّه بيشتر و بهتر عمل كند.»

گفته شد: اى فرزند رسول خدا تا كى؟

فرمود: «تا روز «وقت معلوم» كه همان روز ظهور و زمان قيام قائم ما اهلبيت است.

«تقيّه» هرگز به معناى «دم فروبستن» و «بىتفاوت ماندن» و بنا به «مصلحت اصطلاحى» رفتار كردن و «نان به نرخ روز خوردن» نيست.

«تقيّه» هرگز به معناى «دست كشيدن از آرمانها» و همراه شدن با هركس و ناكس نيست. تقيّهاى كه از وظايف شيعيان در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) شمرده شده و ارزشى هم سنگ با «تقوى» دارد وعدم رعايتش مساوى «با بىايمانى» شمرده شده، نوعى سلاح مقاومت است.

امام صادق (عليه السلام) در تفسير آيات (95 تا 97) سوره كهف كه در باره بناى سدّ، توسط ذوالقرنين است و طى آنان از سدّى بلند كه دشمنان نتوانند بر فرازش روند و از شكافتنش ناتوان باشند حكايت شده است مىفرمايد:

«اذا عَمِلتَ بالتقيّة لم يقدروا لك على حيلة و هو الحصن الحصين وصار بينك و بين اعداء اللّه سداً لايستطيعون له نقباً».

هنگامى كه به تقيّه عمل كنى چارهاى عليه تو نمىيابند ونمىتوانند با تو نيرنگ بازند، و آن به مانند دژى استوار و محكم است و بين تو و دشمنان خدا سدّى نفوذ ناپذير ايجاد مىكند.»

پس تقيه، چارهاى براى در امان ماندن از دشمن مقتدر و فرصتى براى قدرت يافتن خويش است تا نيروها بيهوده هدر نروند و در موقع مناسب توان ضربه زدن به دشمن را داشته باشند.

هـ) انتظار آگاهانه:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اقرب، ما يكون العباد من اللّه جلّ ذكره و أرضى ما يكون عنهم اذا افتقدوا حجّة اللّه جلّ و عزّ و لم يظهر لهم و لم يعلموا مكانه و هم فى ذلك يعلمون أنّه لم تَبطُل حجّة اللّه جلّ ذكره و لاميثاقه، فعندها فتوقّعوا الفرج صباحاً و مساءً...»

«زمانى كه بندگان به خداى بزرگ نزديك ترند و خدا از ايشان بيشتر راضى است، زمانى است كه حجت خداى تعالى از ميان آنان ناپديد گردد و ظاهر نشود و آنان جايش را هم ندانند. با اين همه بدانند كه حجت و ميثاق خدا از بين نرفته و باطل نشده است. در آن حال، در هر صبح و شام، چشم انتظار فرج باشيد».

فضيلت بندگان خدا در اين زمان و رضايت بيشتر خداوند از آنان، بدين جهت است كه آنان بىآنكه امام خويش را ببينند و معجزاتش را مشاهده كنند و در حيرتها به درخانهاش پناهنده شوند، تنها با اعتماد به خدا و پايبندى به تقوى و دوستى اهلبيت، ميثاق الهى را نگاهبانى كرده ومرزهاى عقيده را پاس مىدارند.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «يا ابا بصير! طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته و المطيعين له فى ظهوره، اولئك اولياء اللّه الذين لاخوف عليهم و لاهم يحزنون.»

«اى ابوبصير! خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در دوران غيبت او در انتظار ظهورش به سر مىبرند و در دوران ظهورش به اطاعت او روى مىكنند، آنان اولياى خدا هستند كه هيچ ترس و اندوهى بر ايشان نيست.»

باهم آمدن دو وصفِ «انتظار در غيبت» و «اطاعت در ظهور»، براى شيعيان حضرت قائم(عليه السلام)، نشان دهنده نوعى ملازمت بين ايندو وصف است. به اين معنا كه شيعيان منتظر در دوران غيبت چنان امام خود را شناخته و در اطاعتش مىكوشند كه اگر دوران ظهور تحقق مىيافت، در زمره مطيعين حقيقى او بودند.

هـ ) حزن و اندوه بر مصائب غيبت و دعا براى ظهور :

سدير صيرفى گويد: با برخى از اصحاب بر امام صادق (عليه السلام) وارد شديم، او را نشسته بر خاك ديديم، در حالى كه عبايى خشن با آستين كوتاه پوشيده و با قلبى سوخته، همچون مادر فرزند از دست داده، مىگريست، رنگ چهرهاش تغيير كرده و اندوه از گونههاى مباركش پيدا بود و اشكهايش، لباسش را خيس كرده بود وناله مىكرد:

«مولاى من! غيبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمين را بر من تنگ نموده و آسايش دلم را از من گرفته است!

مولاى من! غيبت تو، بلا و مصيبت مرا به فاجعههاى ابدى پيوند داده، و از دست دادن ياران، يكى پس از ديگرى، اجتماع و شماره ما را از بين برده، هنوز سوزش اشكى كه از چشمم مىريزد و نالهاى كه از دلم بر مىخيزد با ياد بلاها و سختىهاى ـ دوران غيبت تو ـ پايان نيافته كه درد و رنج شديدتر و دردناكترى در برابر ديدگانم شكل مىگيرد!»

سدير گويد: شگفت زده پرسيديم اين ماتم وگريه براى چيست؟!

امام صادق(عليه السلام) آهى عميق و سوزناك كشيد و فرمود:

اى واى! صبح امروز، در كتاب جفر نظر مىكردم و در باره ولادت و غيبت طولانى و طول عمر قائم ما و بلاهاى مؤمنين در آن زمان و ايجاد شك و ترديد در اثر طول غيبت و ارتداد اكثريت مردم از دين و خروج آنان از تعهد به اسلام، تأمل و دقتى داشتم، در اثر آن، رقّت مرا فرا گرفت و حزن و اندوه بر من چيره شد.»

وقتى حال امام صادق(عليه السلام) ـ كه حدود يكصد سال قبل از آغاز دوره غيبت مىزيسته است ـ چنين باشد، بايد ديد حال سرگشتگان دوران غيبت و دورماندگان از چشمه زلال ولايت چگونه بايد باشد، بيهوده نيست كه در هر مناسبتى شادى آفرين يا غمبار، سفارش به قرائت دعاى ندبه شدهايم كه حديث اشك و سوز دل منتظران حضرت مهدى(عليه السلام) است.

وبى مورد نيست كه اين چنين بر دعاى براى فرج در زمان غيبت، تأكيد شده است.

امام زمان(عليه السلام) مىفرمايد: «اكثر و الدعاء بتعجيل الفرج».

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، بسيار دعا كنيد.»

 

 

كلام جانبخش حضرت مهدى(عليه السلام)، كه در ضمن ديدارهايى با مواليان حقيقى و شيعيان خاص، يا در توقيعات شريفه از ناحيه مقدسه آن بزرگوار صادر شده است، در همه ابعاد، الهام دهنده، راهگشا، تعهّد بخش و حركت آفرين است.

تدبّر در نمونههايى از سخنان حضرت، مىتواند شيوايى و غناى معجزه آساى آن را به ما بشناساند و در راستاى شناخت بيشتر آن امام كريم و عمل به خواستههاى خدا جويانه وارشادات حكيمانه ايشان، ياريگرمان باشد.

معرّفى خويشتن:

*يگانه مظهر الهى: «انا بقيّة اللّه في أرضه».

من يگانه مظهر و الهى باقيمانده در زمين هستم.

*حجّت خدا: «انا حجّة اللّه على عباده».

من حجّت خداوند بربندگان اويم.

*پايان بخش سلسله وصايت: «انا خاتم الأوصياء».

من آخرين وصىّ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پايان دهنده سلسله وصايت مىباشم.

*قيام كننده: «انا القائم من آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ».

من، قيام كننده از خاندان پيامبر خدا حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)هستم.

*احياگر عدلت: «انا الّذى أخرج فى آخر الزّمان بهذا السّيف فاملأ الارض عدلا وقسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً».

من با اين شمشير در آخر زمان قيام مىكنم و زمين را از عدالت و داد، آكنده مىسازم چنانكه از بيداد و ستم پر شده باشد.

*انتقام گيرنده: «انا بقيّة اللّه فى أرضه والمنتقم من اعدائه».

من يگانه مظهر الهى، باقيمانده در زمين و انتقام گيرنده از دشمنان خدايم.

*مظهر و همراه حقّ: «وليعلموا أنّ الحقّ معنا وفينا».

همگان بدانند كه به راستى حقّ با ما و نزد ماست.

نقش خويش در حفظ و هدايت مردم:

*واسطه دفع بلاها: «بى يدفع اللّه البلاء عن اهلى و شيعتى».

«به وسيله من است كه خداوند عزّوجلّ بلا و مصيبت را از اهلبيت و شيعيان من دور مىگرداند.»

* سبب امنيّت: «إنى لامان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لاهل السّماء».

«همانا من موجب امنيّت براى اهل زمين هستم چنانكه ستارگان سبب امنيّت اهل آسمانهايند.»

*ياد كرد و مراعات: «انّا غير مهملين لمراعاتكم ولاناسين لذكركم، ولولا ذلك لنزل بكم اللاَّْواء واصطلمكم الاعداء».

ما در مراعات حال شما كوتاهى نمىكنيم و يادتان را از خاطر نمىبريم و اگر جز اين بود بلاهاى سنگين بر شما وارد مىشد و دشمنان، شما را نابود مىكردند.

*مواظبت و مراقبت: «انّا يخيط علماً بأنبائكم ولايعزب عنا شيىء من اخباركم».

«ما به اوضاع و احوال شما آگاهيم و هيچيك از اخبار شما بر ما پوشيده نيست.»

*بهره رسانى: «و امّا وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكا لانتفاع بالشّمس اذا غيبها عن الابصار السحاب».

«امّا چگونگى بهره بردن از من در دوران غيبتم مانند بهرهورى از خورشيد است زمانى كه ابرها آن را از ديدگان، پنهان ساخته باشند.»

وظيفه شيعيان:

*رجوع به دين شناسان: «و اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و أنا حجّة اللّه».

«امّا در پيشامدهاى روزگار، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.»

*محبّت ورزيدن: «فليعمل كلّ امرء منكم ما يقرب به من محبّتنا».

«پس هر يك از شما بايد به آنچه او را به مقام محبّت ما نزديك مىكند، عمل نمايد.»

*دورى از گناه: «فليدعوا عنهم اتّباع الهوى».

«همگان بايد گناه و پيروى از هواى نفس را ترك كنند.»

*تقوى و تسليم: «فاتّقوا اللّه و سلموا لنا وردّ والامر الينا فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد».

«تقواى الهى پيشه كنيد و تسليم ما باشيد و امر دين را به ما ارجاع دهيد، زيرا بر ماست كه شما را سيراب از سرچشمه بيرون آوريم همچنانكه ما شما را به سرچشمه برديم.»

*دعاى زياد: «اكثرو الدعاء بتعجيل الفرج فانّ ذلك فرجكم».

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، زياد دعا كنيد كه به راستى همين دعا، فرج شماست.»

*كسب معارف از اهلبيت(عليهم السلام) «طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساوق لانكارنا».

«جستجوى معارف و دانشها، جز از طريق ما اهلبيت، مساوى با انكار ما است.»

شرط يارى:

*اخلاص و خير خواهى و تقوى: «انّ اللّه قنعنا بعوائد احسانه و فوائد امتنانه، وصان انفسنا عن معاونة الاولياء، الاّ عن الاخلاص فى النيّة وامحاض النّصيحة والمحافظة على ما هو أتقى و أبقى و أرفع ذكراً».

«به يقين، خداوند ما را به لطف و احسان مكرّر خويش و به بهرههاى انعام و كرم خود، راضى و خوشنود ساخته، و ما را نيازمند يارى دوستان قرار نداده، مگر آن يارى كه از روى اخلاص در نيّت و خيرخواهى محض صورت گيرد و در آن، بر آنچه به تقواى الهى و بقاى نزد خدا و رفعت جايگاه، نزديكتر است، محافظت شود.»

*اتحاد و اجتماع دلها: «ولو انّ اشياعنا ـ و فقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا».

«اگر شيعيان ـ كه خدا براى اطاعت خود توفيقشان دهد ـ در راه وفاى به پيمانى كه بر عهده دارند همدل و همراه مىشدند، سعادت ديدار ما براى ايشان به تأخير نمىافتاد.»

*پرداخت حقوق الهى: «انّه من اتّقى ربّه من اخوانك فى الدّين و اخرج مما عليه الى مستحقيه كان آمناً فى الفتنة المبطله».

«همانا هر يك از برادران دينى تو، پرهيزگار باشد و حقوق الهى را كه برعهده دارد به مستحقين آن بپردازد ـ به بركت دعا و يارى ما ـ در فتنههاى باطل كننده و ويرانگر، ايمن و محفوظ خواهد ماند.»

*پرهيز از گناه: «فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا مما نكرهه ولانؤثره منهم».

«ما را ـ از ديدار و يارى شيعيانمان ـ باز نمىدارد مگر آنچه از كردارهاى ناپسند آنان به ما مىرسد كه براى ما ناخوشايند است و توقّع آن را از ايشان نداريم.»

درباره ظهور:

*وابستگى به اراده خدا: «و امّا ظهور الفرج، فانّه الى اللّه».

«امّا امر ظهور فرج، بسته به اراده خداست.»

*ناگهانى بودن: «فانّ أمرنا بغتة فجأة، حين لاتنفعه توبة ... كذب الوقّاتون».

«نسبت به گذشته، كسى را سود نبخشد ... يقين كنندگان وقت ظهور، دورغگويند.»

*رهايى از طواغيت: «و إنّى أخرج حين أخرج ولابيعة لأحد من الطّواغيت فى عنقى».

«به يقين، من در حالى قيام خواهم كرد كه بيعت هيچيك از طاغوتهاى دوران برگردنم نباشد.»

*حادثهاى در مكّه: «وآية حركتنا من هذه اللّوثة حادثة بالحرم المعظّم، من رجس منافق مذمّم، مستحل للدّم المحرّم، يعمد بكيده أهل الايمان».

«نشانه حركت ما از اين خانهنشينى، واقعهاى در حرم با عظمت مكّه است. حادثهاى كه در اثر پليدى شخصى منافق و نكوهيده پديد مىآيد، كه خونريزى را حلال مىشمارد و با مكر و نيرنگ، قصد جان مؤمنان مىنمايد.

*ياران وقت ظهور: «فاذا أذنت فى ظهورى فأيّدنى بجنودك واجعل من يتبعنى لنصرة دينك مؤيّدين و فى سبلك مجاهدين».

«خداي زمانى كه اجازه ظهور به من مىدهى، مرا به لشكريان خود يارى فرما، همه كسانى را كه براى يارى دين تو، به پيروى از من بر مىخيزند تأييد كن و آنان را جهادگر در راه خودت قرار بده.»  

درباره اهلبيت (عليهم السلام) :

*واسطه آفرينش ورزق: «و امّا الائمة (عليهم السلام) فانّهم يسألون اللّه تعالى فيخلق، و يسألونه فيرزق ايجاباً لمسئلتهم واعظاماً لحقهم».

«امّا امامان (عليهم السلام) از خداى تعالى در خواست مىكنند و خداوند به خاطر اجابت در خواست آنان و بزرگداشت حق ايشان، موجودات را مىآفريند و روزى مىبخشد.»

* الگو بودن زهرا سلام اللّه عليها : «و فى ابنة رسول اللّه صلىاللّه عليه وآله و عليها إلىّ أسوة حسنة».

«و در دختر رسول خدا كه درود بر او و پدرش و خاندانش باد، براى من اسوه و الگويى نيكوست.»

* عزادارى امام حسين(عليه السلام): «فلئن اخّرتنى الدّهور، و عاقنى عن نصرك المقدور، و لم اكن لمن حاربك محارباً و لمن نصب لك العداوة مناصباً، فلأندبنّك صباحاً و مساء ولأبكينّ عليك بدل الدّموع دماً».

«اگر چه روزگار مرا به تأخير انداخت، و تقدير الهى مرا از يارى تو بازداشت و نبودم تا با آنان كه عليه تو جنگيدند بجنگيم، و با كسانى كه به دشمنى تو برخاستند بستيزم، در عوض هر صبح و شام بر تو ناله مىكنم و بجاى اشك در عزاى تو خون از ديده مىبارم.»

ديشب به ياد روى تو خون مىگريستم***از من مپرس بىتو كه چون مىگريستم

اى كاش تا كه بودى و مىديدى از غمت***هردم چسان زسوز درون مىگريستم

تا صبح در فراق تو اى يار مهربان***فريادمىكشيدم و خون مىگريستم

هرشب زهجر ماه رخت، ناله سركنم***سيلاب خون زچشم، روان تاسحر كنم

در جستجوى گوهر وصل تو تابه كى***اين دل به موج اشك غمت غوطهور كنم

روى زمين ز سيل سر شكم پر آب شد***خاكى نماند تا كه زهجرت به سر كنم

جانم به لب رسيد و در اين حسرتم هنوز***كايد دمى كه سير به رويت نظر كنم

شرمنده از گناه به راهت نشستهام***كو قدرتى كه از سركويت گذركنم

گرجان و دل ز آتش هجر تو سوخت، من***حاشا هواى وصل تو از سر بدر كنم

بسمه تبارك و تعالى

«از خداى متعال فرج و ظهور

ولى عصر (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) را بخواهيم»

قالَ جَعْفَر بْن مُحَمَّد الصّادِق (عليه السلام) :

مَنْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى هذَا الاَْمْرِ مُنْتَظِراً كَانَ كَمَنْ كانَ فى فَسْطاطِ الْقائِم (عليه السلام) .

حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود:

هركس از شما در حال انتظار اين امر (ظهور مهدى «عجلاللّه تعالى فرجه الشريف» ) بميرد، همچون كسى است كه در خيمه قائم (در حال جهاد همراه با آن حضرت) باشد.

كمال الدين و تمام النعمة، ص 644


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 7:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اللهم عجل لولیک الفرج

 

به مردم بگو: به اين مكان رغبت كنند و آنرا عزيز دارند و چهار ركعت نماز در آن گذارند.
دو ركعت اول:
به نيت نماز تحت مسجد است، در هر ركعت آن يك حمد و هفت بار (قل هوالله احد) خوانده مىشود و در حالت ركوع و سجود هم هفت مرتبه ذكر را تكرار كنند.
دو ركعت دوم:
به نيت نماز امام زمان عليه السلام خوانده مىشود، بد ين صورت كه سوره حمد را شروع كرده و آيه (اياك نعبد و اياك نستعين) صد مرتبه تكرار مىشود و بعد از آن، بقيه سوره حمد خوانده مىشود، و سپس سوره (قل هو الله احد) را فقط يك بار خوانده و به ركوع رفته و ذكر (سبحان ربى العظيم و بحمده) هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.
و سپس به سجود رفته و ذكر (سبحان ربى الاعلى و بحمده) نيز هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.
ركعت دوم را نيز به همين ترتيب خوانده، چون نماز به پايان برسد و سلام داده شود، يك بار گفته مىشود (لا اله الا الله) و به دنبال آن تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام خوانده شود وبعد از آن به سجده رفته و صد بار بگويند: (اللهم صل على محمد و آل محمد).
آنگاه امام عليه السلام فرمودند: هر كه اين دو ركعت نماز را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران) بخواند مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.
چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:
بزى در گله جعفر كاشانى است، آنرا خريدارى كن و بدين مكان آور و آنرا بكش و بين بيماران انقاق كن، هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد.
حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند يشه بودم، تا اينكه نماز صبح را خوانده و به سراغ على المنذ ر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان مكان شب گذشته رفتيم، و در آنجا زنجيرهايى را ديديم كه طبق فرموده امام عليه السلام حدود بناى مسجد را نشان مىداد.
سپس به قم نزد سيد ابوالحسن رضا رفتيم و چون به در خانه او رسيد يم، خادم او گفت: آيا تو از جمكران هستى؟ به او گفتم: بلى! خادم گفت: سيد از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتيم و سيد مرا گرامى داشت و گفت: اى حسن بن مثله من در خواب بودم كه شخصى به من گفت:
حسن به مثله، از جمكران نزد تو مىآيد، هر چه او گويد، تصديق كن و به قول او اعتماد نما، كه سخن او سخن ماست و قول او را رد نكن.
از هنگام بيدار شدن تا اين ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجراى شب گذشته را براى وى تعريف كردم، سيد بلافاصله فرمود تا اسب ها را زين نهادند و بيرون آوردند و سوار شديم، چون به نزديك روستاى جمكران رسيد يم، گله جعفر كاشاني را ديد يم، آن بز از پس همه گوسفندان مىآمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا نديده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فداه شفا يافت.
ابو الحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را ينا كرد و آن را با چوب پوشانيد.
سپس زنجيرها و ميخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بيمار و دردمندى كه خود را به آن زنجيرها مىماليد، خداى تعالى او را شفاى عاجل مىفرمود، پس از فوت سيد ابوالحسن، آن زنجيرها ناپديد شد و ديگر كسى آنها را نديد.
(تلخيص از كتاب نجم الثاقب، ص 383 تا 388)

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

مرحوم ثقة الاسلام نورى در بيان اسماء شريفه امام عصر (عليه السلام)، با استناد به آيات و روايات و كتب آسمانى پيشين و تعبيرات راويان و تاريخ نگاران تعداد يكصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(عليه السلام)ذكر مىكند و مدّعى است كه در اين مقام، از استنباطهاى شخصى و استحسانهاى غير قطعى خوددارى نموده است كه در غير اين صورت چندين برابر اين اسماء و القاب، قابل استخراج از كتب مختلفه بود. كه از آن جمله است:

محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شريد صاحب، غائب، قائم، منتظر و... .

كنيههاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم كنيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم))، ابوعبداللّه، اباصالح كه مرحوم نورى ابو ابراهيم، ابوالحسن و ابوتراب را نيز از كنيههاى ايشان شمرده است.

در اينجا به ذكر پارهاى عناوين و صفات كه در ضمن زيارتهاى مختلفه و ادعيه مربوط به حضرت مهدى (عليه السلام) مورد تصريح قرار گرفته است اشاره داريم، با اين اميد كه دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را كه غالباً از لسان معصومين(عليهم السلام) در ضمن اين دعاها و زيارتها براى امام دوازدهم(عليه السلام)بر شمرده شده براىمان روشنتر سازد.

قابل ذكر اينكه تمام اين عناوين و اوصاف بطور خاص در مورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد گرديده، اگرچه بسيارى از آنها در مورد ساير امامان بزرگوار اسلام(عليهم السلام)نيز مىتواند مصداق داشته باشد.

ديگر اينكه، آنچه ذكر مىشود نه به ادّعاى اسم يا لقب آن حضرت، بلكه به عنوان بهرهورى از تعابير موجود در نصوص زيارت و دعاست، اعم از اينكه واژهاى مفرد يا جملهاى توصيفى باشد.

بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين.

خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.

وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.

باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مىكنند.

داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.

سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت.

ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا.

حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مىكنند.

نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان.

عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان.

سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران.

خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).

علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت.

سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى.

عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى.

القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بىنظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند.

العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود.

السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد.

القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور.

شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين.

ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق.

نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ.

الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب.

الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى.

صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت.

صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق.

مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك.

ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى.

مهدى الامم: هدايتگر همه امّتها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت.

جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمهها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها.

ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت.

دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند.

الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا.

محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان.

مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار.

معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان.

مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان.

منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان.

سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد.

ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده.

مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان.

ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران.

كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى.

تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن.

وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى.

رحمة اللّه الواسعة: رحمت بىپايان خدا، لطف و رحمت بىكرانه پروردگار رحمت گسترده حق.

حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى.

معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانشهاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى.

نظام الدين: نظام بخش دين.

يعسوب المتقين: پيشواى متقين.

معزّ الاولياء: عزت بخش ياران.

مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان.

وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران.

نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق.

الوتر الموتور: خونخواه شهيدان.

كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها.

المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان.

المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستىها.

المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز.

المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى.

المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن.

جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى.

السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق.

صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت.

مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى.

الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا.

المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان.

المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درماندهاى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.

 

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 

از آن زمان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سخن از جهانى شدن آيين توحيد، به دست حضرت مهدى(عليه السلام)، به ميان آورد و نويد غلبه اسلام بر تمامى اديان را به مسلمانان داد، و بهترين عبادت را انتظار فرج اسلام و مسلمين به حساب آورد، مسلمانان ديده انتظار به راه دولت كريمهاى دوختند كه در آن اسلام و اسلاميان عزّت مىيابند و كفر و نفاق به ذلّت و زبونى گرفتار مىآيند.

در دوران پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز، هر زمان كه فتنه خلفاى جور شدت مىگرفت، پيشوايان معصوم (عليهم السلام) مىكوشيدند با انگيزش انتظار، اميد را در دلهاى ستم ديدگان زنده نگه دارند وشور مقاومت و مبارزه را در وجودشان بر انگيزانند.

چنانكه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به اصحاب خويش مىفرمود:

«انتظروا الفرج، و لاتيأسوا من روح اللّه، فاِنَّ احب الاعمال الى اللّه عزّوجلّ انتظار الفرج (إلى أن قال:) الأخذ بأمرنا معنا غداً فى حظيرة القدس و المنتظر لأمرنا كالمتشحّط بدمه فى سبيل اللّه.»

«چشم انتظار فرج باشيد و از يارى و رحمت خدا نا اميد نشويد، به يقين، محبوبترين كارها در نزد خدا، انتظار فرج است (تا آنجا كه فرمود:) كسى كه به امر ولايت ما چنگ زند، فرداى قيامت در روضه رضوان با ما خواهد بود و كسى كه د رانتظار امر ما به سر ببرد، مانند كسى است كه در راه خدا به خون غلطيده باشد».

تأكيد بر امر انتظار فرج، از طرف پيشوايان دين تا آنجا بود كه بسيارى از اصحاب، شرايط موجود زمان خود را براى حصول فرج كافى دانسته، امام آن دوران را به عنوان صاحب الامر مىپنداشتند و در اين باره از او سئوال مىكردند. چنين توهمى در دهها روايت، از جمله روايت شعيب بن ابى حمزه در برابر امام صادق (عليه السلام) و ريّان بن الصلت، در برابر امام رضا(عليه السلام) مطرح گرديده كه مىپرسد:

أنت صاحب الأمر؟

و نيز در همان زمانها، كسانى از مواليان اهلبيت (عليهم السلام) بودند كه بر سنّت انتظار فرج آنچنان پافشارى مىكردند كه به ترك كسب و كارشان مىانجاميد. بطور نمونه مىتوان از شخصى به نام عبدالحميد واسطى نام برد كه خدمت امام محمد باقر (عليه السلام)مىرسد و مىگويد: «اصلحك اللّه، لقد تركنا اسواقنا انتظاراً لهذا الامر».

خدا امرت را اصلاح كند، ما به خاطر انتظار اين امر، كار و كسب خويش در بازارها را رها كردهايم.

امام صادق (عليه السلام) به عنوان تأييد و تصديق موضع منتظرانه او مىفرمايد:

«يا عبدالحميد! أترى من حبس نفسه على اللّه عزّوجلّ، لا يجعل اللّه له مخرجَاً؟ بلى، واللّه ليجعلنَّ له مخرجاً».

«اى عبدالحميد! آيا به نظر تو كسى كه خودش را وقف براى خداى عزّوجلّ نموده باشد خداوند برايش فرج و گشايشى حاصل نمىفرمايد؟ چرا، به خدا سوگند كه حتماً براى او گشايش و رهايى قرار مىدهد».

سنّت انتظار در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) به حق، جلوهاى ويژه دارد. منتظران حقيقى اين دوران، هيچ شبى را بدون حالت انتظار به صبح نرساندند، انتظار تا آنجا كه شمشير بر زير بستر خود مىنهادند تا اگر فردا روز ظهور باشد، بىدرنگ به يارى مولاىشان بشتابند

 


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 6:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یا ابا صالح ادرکنی

پنج راه براي توسل به امام زمان

 

>دعايي که خود آن حضرت تعليم فرمودند

>نماز امام زمان

>بعضي از ادعيه مجرب

>رفتن به مکانها و مقامات مربوط به آن حضرت و متوسل شدن

>عريضه نوشتن خدمت آن حضرت


 


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 6:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ايستادگى در سختيها و آزمايشها در زمان غیبت

به اين نكته مهم بايد توجه داشت كه در زمان غيبت و در آستانه ظهور امام قائم (عج ) مردم مسلمان در سخترين آزمايشاها قرار مى گيرند و زير و رو مى شوند، در چنين وضعى ، نگهدارى آتش در كف دست آسانتر است از حفظ ايمان . در اين مورد يكى از ياران امام باقر عليه السلام به نام جابر جعفى رحمة اللّه از امام باقر عليه السلام پرسيد: فرج شما چه وقت است ؟ امام باقر عليه السلام فرمود: (( هيهات ، هيهات لا تكون فرجنا حتى تغربلوا ثم تغربلوا ثم تغربلوا يقولها ثلايا حتى يذهب الكدر و يبقى الصفو؛)) ((هيهات هيهات ، فرج ما نرسد تا غربال شويد، باز هم غربال شويد و باز هم غربال شويد تا اين كه كدورتها برود و صافى صفا بماند.)) (1)

يعنى وقتى مسلمانان با هم با كمال صفا و اتحاد و صميميت زندگى كردند، به فرج امامشان خواهند رسيد. همين مطلب را امام صادق عليه السلام نيز به شكل ديگر فرمود، شخصى از آن حضرت پرسيد آن آزمايشها چيست ؟ امام صادق عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: (( و لنبلونكم بشى ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين ؛)) ((قطعا همه شما را با چيزى از ترس ، گرسنگى ، زيان مالى و جانى و كمبود ميوه ها آزمايش مى كنيم و بشارت ده استقامت كنندگان را.)) (2) سپس فرمود: ((ترس از زمامداران (فاسق )... است ، گرسنگى به خاطر گردانى است ، زيان مالى از كسادى تجارت و كم رونقى آن است ، و زيان جانى به مرگهاى سريع است ، و كمبود ميوه ها بر اثر نقص كشاورزى و كمبود بركت در ميوه ها است ، آنگاه فرمود: بشارت باد به استقامت كنندگان به نزديك شدن ظهور قائم (عج ).)) (3) البته بسيارى هم هستند كه طاقت اين آزمايش را نداشته و از اين غربال امتحان بيرون مى افتند چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: (( ستخرج من الغربال خلق كثير؛)) ((به زودى افراد بسيارى از غربال خارج شوند.)) (4) معرفت امام زمان (علیه السلام) و پيروى از آن حضرت بايد قبل از قيام مهدى (عج ) او را شناخت و از او پيروى كرد چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمودند: خوشا به سعادت آن فردى كه قائم (عج ) ما را قبل از قيامش شناخته و به او اقتداء كرده است ، دوست او را دوست داشته و از دشمن او بيزارى بجويد، و امامان قبل از او را نيز ولى و سرپرست خود را بشناسد، اين چنين افرادى دوستان من هستند و دوست و مهر مرا به خود جلب كرده اند و گراميترين امت من نزد من هستند.)) (5) چنانكه امام قائم (عج ) در فرازى از توقيع خود به شيخ مفيد كه قبلا ذكر شد مى فرمايد: ((ما حتما به اخبار شما آگاهى كامل داشته ، و هيچ مطلب كوچكى از اخبار شما از ما پنهان نيست ، و گرنه آنچنان در سختى قرار مى گرفتيد كه دشمنان شما، شما را تار و مار مى كردند.)) (6) بنابراين بايد ما همواره به ياد عصر(عج ) باشيم و به او اقتدا كنيم ، او نيز حتما به ياد ما هست ، و ما را يارى خواهد كرد. امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام فرمود: (( لا يكون العبد مؤ منا حتى يعرف اللّه و رسوله و الائمة كلهم و امام زمانه و يرد اليه و يسلم لهثم قال : كيف يعرف الآخر و هم يجهل الاول ؛)) ((مؤ من نيست مگر كسى كه خدا و پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم و همه امامان عليهم السلام و امام زمانش را بشناسد و به او مراجعه كرده و تسليم فرمان او باشد. سپس فرمود: چگونه ممكن است كسى امام آخر را بشناسد، ولى نسبت به امام اول (حضرت على ) جاهل باشد.)) (7) آرى امامان ، همه از يك نور و يك ريشه اند و همه معلمان قرآن و اسلامند و بايد به همه معتقد بود و شناخت و معرفت واقعى به همين است به اضافه تسليم بودن در برابر او امر آنها و عمل به فرموده هاى آنها و الگو قرار دادن روشن و منش آنان ! درست است كه پس از آنكه جهان پر از ظلم و جور شد امام قائم (عج ) ظهور مى كند، اما اين مربوط به مخالفان امام عليه السلام و گنهكاران دور از امام عليه السلام است . اما شيعيان و علاقمندان به امام عليه السلام هر قدر گنهكار باشند به همين اندازه ظهور امام عليه السلام به تاءخير مى افتد چنانكه در فرازى از توقيع امام زمان عليه السلام به شيخ مفيد رحمة اللّه آمده : ((اگر شيعيان ما كه خداوند توفيقشان دهد همگان در پيمانى كه با ما داشتند، متحد مى شدند، هرگز بركت ديدار ما از آنها تاءخير نمى افتاد، و هر چه زودتر سعادت ديدار ما را با معرفت كامل پيدا مى كردند، ولى آنچه باعث اين دورى و سلب اين توفيق ديدار شده خبرهائى است كه از اعمال ناپسند آنان به ما مى رسد.)) (8) مسأله رهبرى يكى از مسائل مهم در زمان غيبت ، مساءله رهبرى و توجه به تشكيل حكومتهاى صالح در كشورهاى اسلامى است رهبر صالح است كه مى تواند چرخهاى انقلاب را به حركت در آورد، و اسلام را به طور صحيح اجرا نمايد و در پرتو آن قوانين اسلام زنده شوند تا زمينه سازى سازنده اى براى تمام جهانى حضرت مهدى (عج ) به وجود آيد. در اين باره حضرت على عليه السلام فرمود: ((در حكم خدا و اسلام بر مسلمانان واجب و لازم است كه هيچ كارى انجام ندهند و قدمى پيش و پس نگذارند، قبل از آنكه امامى را برگزينند، امامى عفيف و خوب و پارسا كه احكام قضاوت و سنت پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم را خوب بشناسد، اموالشان را جمع كند و حج و نمازجمعه شان را بر پا دارد، و مالياتهاى اسلامى را بستاند.)) (9) از سوى ديگر امامان ما، ما را با تاءكيد از قبول رهبران ناشايست بر حذر داشته اند، امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند فرموده است : ((حتما آنان را كه امامان ستمگر انتخاب مى كنند كيفر مى كنم ، گر چه خود نيكوكار و پارسا باشند، ولى مردمى را كه امامت عادلان را برگزينند مى بخشم گر چه خود ستمگر باشند.)) (10) امام كاظم عليه السلام در گفتگوى خود با صفوان شتردار در پايان فرمود: (( فمن احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم فهو ان ورد النار؛)) ((كسى كه ماندن رهبران ناشايست را دوست بدارد جزء آنها است و كسى كه جزء آنها باشد، در ميان آتش دوزخ خواهد بود.)) (11) قرآن در سوره هود آيه 113 مى فرمايد: (( و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار و مالكم من دون اللّه من اءولياء ثم لا تنصرون ؛)) ((تكيه بر ستمگران نكنيد (و به آنها وابسته نشويد) كه موجب مى شود آتش ‍ شما را فرا گيرد و رد آن حال جز خدا هيچكس سرپرستى نخواهيد داشت و يارى نمى شويد.)) آرى ! وابستگى و تكيه بر ظالمان است كه همه چيز انسان را بر باد مى دهد، استقلال فرهنگى ، اقتصادى ، نظامى و سياسى را از انسان مى گيرد و انسان را برده مى سازد، چنانكه قرنها است مستضعفين در طول تاريخ به اين موضوع گرفتارند، بايد به فكر باشند و خود را از اين گرفتارى نجات بخشند. پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((وقتى كه روز قيامت مى شود، منادى ندا مى دهد كه كجا هستند ستمكاران ، و كجا هستند ياران ستمكاران و كسانى كه خود را شبيه آنها ساخته اند؟ حتى كسانى كه براى آنها قلمى تراشيده اند، و يا دواتى از آنها را ليقه كرده اند (يعنى پنبه ابريشمى يا پارچه به دوات آنها گذارده اند) همه آنها را در تابوتى از آهن قرار مى دهند، سپس در ميان جهنم پرتاب مى شوند.)) (12) سرنوشت غم انگيزه اندلس و امپراطورى عظيم اسلامى عثمانى كه در مدت كوتاهى از مسلمانان گرفته شد و قطعه قطعه گرديد و... همه و همه بر اثر اعانت به ظالمان و يا وابستگى به آنها بوده است . به هر حال منتظران و ياران مهدى (عج ) بايد در اين جهت حتما خود و جامعه خود را بسازند و استقلال همه جانبه بيابند، تا در وقت خروج آن حضرت آنها را در اختيار امام (عج ) بگذارند. امام صادق عليه السلام فرمود: ((ظالم و ياور ظالم و راضى به كار ظالم هر سه شركت در ظلم دارند.)) روزى آن حضرت به يكى از يارانش به نام ((عذافر)) فرمود: (13) ((به من خبر رسيده تو براى ابو ايوب و ربيع (دو نفر از ظالمان آن عصر) كار مى كنى ؟ آيا در اين فكر هستى كه روز قيامت به عنوان اعوان الظلمه (ياران ظالم ) مورد خطاب گردى ، در اين وقت حالت چگونه است ؟)) عذافر از گفتار امام عليه السلام به سختى نگران شد و از شدت ناراحتى مشت به خود كوبيد و در سكوت غمبارى فرو رفت وقتى امام عليه السلام اين حالت را از او ديد، به او فرمود: ((اى عذافر تو را از آن ترسانيدم كه خداوند مرا از آن ترسانيده است .)) فرزند عذافر مى گويد: پدرم از غصه و ناراحتى پس از چند روز از دنيا رفت . (14) آرى مسلمانان پاكدل از سخن امامشان اين چنين تحت تاءثير قرار مى گرفتند و از خوف خدا به لرزه در مى آمدند. ابويعفور گويد: در حضور امام صادق عليه السلام بودم ، در اين هنگام يكى از اصحاب وارد شد از آن حضرت پرسيد: گاهى فشار زندگى باعث مى شود كه دستگاه ظلم عباسى مرا به بنائى ساختمان يا پاك كردن نهر و يا اصلاح كلنگ و تيشه دعوت مى كند، من هم براى تاءمين رزق و روزى قبول مى كنم آيا جايز است ؟ امام عليه السلام فرمود: ((من دوست ندارم طنابى از آنها را گره بزنى يا سر مشكى از آنها را ببندى و در برابر، همه مدينه را به من بدهند. نه حتى خطى براى آنها با قلم بكشى ، بدانكه كمك كنندگان ظالمان در روز قيامت در ميان خيمه اى از آتش هستند، تا خداوند بين بندگان قضاوت نمايد.)) (15) پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: ((كسى كه تازيانه اى را در كنار حاكم ستمگر حمل كند (به عنوان فرمان بردار او) خداوند آن تازيانه را در روز قيامت به صورت مار و افعى از آتش ‍ در مى آورد كه طول آن هفتاد زرع است ، آنگاه خداوند آن مار را در آتش ‍ جهنم ، مسلط بر او مى كند تا او را عذاب دهد.)) (16) منتظران مهدى (عج ) بايد بدانند كه از هدفهاى اصلى امام قائم (عج ) ريشه كن كردن ظلم است بنابراين نه خود ظالم باشند و نه به هيچ عنوان كمك به ظلم كننده خواه آن ظالم در محدود خاص باشد و يا ظالمى به صورت ابر قدرت باشد. اين امور است كه زمينه هاى سازنده براى ظهور آن حضرت را پديد مى آورد و نبايد از آن غفلت نمود. پي نوشت : 1- اثباة الهداة ، جلد 7، صفحه 24. 2- سوره بقره ، ايه 155. 3- كشف الغمه ، ج 3، ص 359 اعلام الورى ، صفحه 427. 4- بحار الانوار، جلد 52، صفحه 348. 5- غيبت شيخ طوسى رحمة اللّه ، صفحه 275. 6- احتجاج طبرسى رحمة اللّه ، جلد 2، صفحه 323. 7- اصول كافى ، ج 1 (كتاب الحجة باب معرفة الامام و الرد اليه ، حديث 2) 8- احتجاج طبرسى ، ج 2، ص 325. 9- الحياة ، جلد 2 ك صفحه 395. 10- الحياة ، جلد 2، ص 396. 11- وسائل الشيعه ، جلد 2، صفحه 131. 12- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 131. 13- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 128. 14- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 128. 15- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 129. 16- وسائل الشيعه ، جلد 12، صفحه 130 در يان باره روايات ديگر كه جمعا 17 حديث مى شود نقل شده كه در وسائل الشيعه ، ج 12، از صفحه 127 تا 132 ذكر شده است . منبع:http://www.ghadeer.org


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 6:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اللهم عجل لولیک الفرج

جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد...

( شــــاعـــر ســیـدحــمیــدرضــابـرقـعی)

 

مهديا!

جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.

يارا!

دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.

اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.

مولا جان بيا! ...

 

قالامام صادق علیه السلام:

مَن ماتَ مِنکُم و هُوَ مُنتظِر لِهذا الاَمرِ کَمَن هُوَ مَعَ القائِمِ فی فُسطاطهِ.

 هر یک از شما که در حال انتظار این امر (فَرَج) از دنیا برود همانند کسی است که با قائم (عج) در چادر او باشد.

 


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 6:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چند نکته از هزاران راز صلوات

صلوات روح را جلا مى دهد.
صلوات عطرى است كه دهان انسان را خوشبو مى كند.
صلوات نورى در بهشت است .
صلوات نور پل صراط است .
صلوات شفيع انسان است .
صلوات ذكر الهى است .
صلوات موجب كمال نماز مى شود.
صلوات موجب كمال دعا و استجابت آن مى شود.
صلوات موجب تقرب انسان است .
صلوات رمز ديدن پيامبر در خواب است .
صلوات سپرى در مقابل آتش جهنم است .
صلوات انيس انسان در عالم برزخ و قيامت است .
صلوات جواز عبور انسان به بهشت است .
صلوات انسان را در سه عالم بيمه مى كند.
صلوات از جانب خداوند رحمت است و از سوى فرشتگان پاك كردن گناهان و از طرف مردم دعا است .
صلوات برترين عمل در روز قيامت است .
صلوات سنگين ترين چيزى است كه در قيامت بر ميزان عرضه مى شود.
صلوات محبوب ترين عمل است .
صلوات آتش جهنم را خاموش مى كند.
صلوات زينت نماز است .
صلوات گناهان را از بين مى برد.

صلوات بهترين داروى معنوى است .


نوشته شده توسط محسن در 88/08/17 ساعت 6:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


این متن را به مناسبت سالروز تولد شما نوشته ام(البته میگویند شما در یک روز دیگری دنیا آمده اید اما عیبی نداره خب شاید الان دوست دارید تولد بگیرید به کسی ربطی نداره) جناب آقای مهندس میرحسین موسوی. میتوانی نامه فرضش کنی که این روزها نامه پراکنی مد است شما هم هنرمند و مدشناس. لطفاً با حوصله و دقت بخوانیدش.

بعضی ها معتقدند که غیرت پیچ دارد و مهم آن است پیچ غیرت آدم دست کی باشد. 

مهندس جان! داستان استر و مردخایرا شنیده ای؟ اگر نشنیده ای حتماً از اینجا داستانش را بخوان تا در جریانات امر واقع شوی!

مقبره ای که منتسب به دو شخصیت فرضی به نام های استر و مردخای است

 (بقعه ای در همدان که میگویند محل دفن دو شخص به نام  های استر و مردخای است)

هر چند کسی چون تو که مدعی برحق بودن است و نزدیک به هشت سال نخست وزیر این مملکت بوده است(میدانم که نخست وزیر در زمان شما همه اختیارات اجرائی رئیس جمهور را داشت) باید این موارد را بداند. خب حالا که داستان استر و مردخای را خوانده اید و جریانش را میدانید؛ چارتا کلمه  حرف حساب هم از ما بشنوید:

حرف ما این است که یکبار هم بیائید و صاف وپوست کنده بگوئید این جماعت سبزی نشان دور و اطرافتان چه میخواهند؟ حرف حسابشان چیست؟ شاید خیلی ها امروز به این نتیجه رسیده باشند که از ایشان مسلمانی نخواهند؛ یعنی به دین و ایمانشان کار نداشسته باشند؛ اما آیا اینها و ایضاً خود شما، غیرت و حمیت ایرانی ندارند و ندارید؟ آنها خودشان  و تو خودت را ایرانی نمیدانند و نمیدانی؟

 (پوستر تبلیغاتی برای اغتشاش در روز قدس که خیال میکردند جمعیت میلیونی به دشمنی با فلسطین برمی خیزد اما بندگان خدا . . . ) 

 

آن نشان های فروهر که برخی از حامیانت به گردنش آویخته اند به چه معناست؟ آیا جز این است که خود را ایرانی میدانند؟( حالا یکی به من بگوید فروهر که مجموعه ای از علائم زرتشتی و مهر پرستی و  . . . است چه ارتباطی به ایران امروز ما دارد آخه؟)

 چرا هواداران شما که شکر خدا هر روز دارند آب میروند! از دادن شعار مرگ بر اسرائیل واهمه دارند؟ آیا کسی در میانشان هست که با اشغالگران آدمکش و خونخواران ددمنش سر سازش داشته باشد و یا خدای ناکرده با آنان رودربایستی کند؟

(جناب موسوی! لطفاً اجازه دهید دلمان برای این کودک و دل جزغاله شده پدر و مادرش کمی به رحم بیاید و گوشه چشمانمان تر شود. خیلی مرسی!!! )

 

(جالب است که در این عکس به جای آنکه آب مخزن ماشین آتش نشانی اثر خون ها را از میان ببرد اثر خودش از میان رفته و تبدیل به خون آبه شده است حالا هی بگوئید مردم غزه در محاصره هستند! آخر می شود کسی هم در محاصره باشد هم این همه خون داشته باشد؟)

 

 آقای موسوی. در میان متهمان دادگاههای اغتشاشات اخیر یک متهم یهودی بود. دوستی میگفت شاید بعضی ها از این بابت، خودشان را به صهیونیسم بین الملل بدهکار میدانند. البته این گمانه زنی ها در مورد نخست وزیر امام و مرید جناب منتظری!!! بعید است که قرین صحت باشد!

شما که اینقدر روح لطیف و شاعرانه ای دارید آیا نمیدانید که مردمان مهاجر ساکن در سرزمین های اشغالی(یعنی همان صهیونیست ها) عیدی دارند به نام پریم و در طی این عید،  هر ساله به مناسبت سالروز کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی، جشن و پایکوبی برگزار میکنند؟

(تصاویری از جشن پریم سالروز کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی به دست صهیونیست ها)

 

 آری اینها برای کشتار هفتاد و پنج هزار ایرانی در  پیش از اسلام شادی میکنند. یعنی برای کسانی که قاعدتاً اکثریت زرتشتی بوده اند نه مسلمان که آن زمان هنوز دوره بعثت پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) آغاز نشده بود و احمدی نژادی هم نبود که خواهان نابودی اسرائیل شود و هولوکاست را نفی کند به زعم بعضی ها آبرویمان را ببرد در دنیا(از کدام دنیا حرف میزدند من نمیدانم) و مشائی هم نبود که دوستی با مردم اسرائیل را خواهان باشد و بعضی ها را یاد دیدار با علما بیندازد!

 گیرم آنکه چشمهایت و چشمهایشان را بستی و بستند بر روی اشغال مملکت مسلمانان و کشتار کودکان و دزدی اموال خانه و اعضای بدن مشتی فلسطینی آواره که پناهی جز خدای متعال ندارد. اما به  من بگو چگونه میتوانی چشمانت را بر این ببندی که اینها هر ساله برای قتل عام هفتاد و پنج هزار ایرانی جشن برپا میکنند؟ و آنوقت امثال شما احمدی نژاد را به چار میخ میکشید که چرا یک سوال ساده در مورد وقایع هولوکاست کرده است و شما نیز با تایید ضمنی، این حرکت را  تکمیل میکنید. آیا فکر نمیکنید اگر مثل احمدی نژاد با صداقت و از دل مردم جرف میزدید در روز قدس نیاز نداشتید که از دست مردم فرار کنید؟(همچنین کروبی و خاتمی)

 

اینم اون شصت و سه درصد که دنبالش میگشتن!! می بینید سیل هواداران موسوی را در روز قدس؟ نه شوخی کردم. خب اینا که دارن علیه موسوی شعار میدن از مردم ایران نیستن که! اینا همه جیره خوار دولت کودتا هستن. فقط یکی به من بگه هواداران میلیونی!!! موسوی هنگام ثبت این عکس کجا بوده اند؟ راستی اگر مأمورین نیروی انتظامی و محافظان موسوی جان و آبرویشان را کف دست نمیگذاشتند و از او محافظت نمیکردند آق مهندس  الان کجاها بودن؟ حالا جالب است که اون چندتا سبزی که روز قدس اومده بودن تو خیابون داد میزدن: 

       کو   کو   کو      اون شصت و سه درصد که میگن   کو   کو   کو؟ 

 

 

نمیدانم شاید قصد دارند و دارید که ایران را دودستی تقدیم اسرائیل کنند وکنید.  خواهش میکنم قبل از اینکه قاطی کنید و احتمالاً به چیز چیز بیفتید؛ تا آخر نامه ام را بخوانید و بعدش هر چقدر دوست داشتید بد و بیراه نثارم کنید.  آیا میدانید که گروههای زیادی در اسرائیل به سبب وجود قبر موهوم اِستِر و مِردخای در همدان(که البته خود این نکته جای بحث و سوال فراوان دارد) خواهان حمله به ایران و تصرف خاک میهن عزیزمان هستند؟ امیدوارم ندانی که اگربدانی، مصداق بارز جمله معروف احمدی نژاد هستی:

دروغگو خائن است و خائن ترسوست

شما که برای دفاع از مظلومان فلسطین و از میهن عزیزمان ایران از صهیونیست ها و بنیاد سوروس ها و فلسفه یهودی نمیترسید؛ میترسید؟

و به یاد شعر شاعر شیرین سخن قرن هفتم ابن یمین می افتم که میگوید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

حالا من یه "چیز"ی بگم؟  . . . بگم؟ . . . نه جان خودم بگم . . .؟ قول میدی دوباره به "چیز چیز" نیفتی؟ باشه پس میگم. یادت باشه قول دادیا! زیرت قولت نزنیا! نشه مثل موضوع شورای نگهبان و انتخابات که اول قبولش کردی بعد قهر کردی و زدی زیر حرفت؟

آقای موسوی! تو شبی در یک مناظره تلویزیونی به جای آنکه قلابی بودن مدرک تحصیلی همسرت را قبول کنی تا به صداقتت ایمان بیاوریم؛ یک کارآکتر خنده دار از مرد باغیرت را برایمان بازی کردی اما به دلمان نچسبید که نچسبید. کارآکترش را خیلی غیرواقعی بازی کرده بودی.

 

به یقین میدانی که عکس زن آن مرد باغیرت را به در و دیوار شهر آویخته بودند تا شوهرش رأی بیاورد و چهره آن بانو را همه دیده بودند و همسر نجیب و وجیه و محجبه آن آقای باغیرت به هنگام پائین آمدن از پله ها، دستان نامحرم را میگرفت که تصویرش در اینجا موجود است و البته همان عکس سه در چهار ایشان هم کاملاً با حجاب بود مگر آنکه معتقد باشید که بانوان امروزی باید با روبنده در مجامع حاضر شوند(که البته به نظر من کمترین این انتخاب به عهده خودشان است که روبنده بزنند یا حداقل ها را رعایت نمایند). چرا آن مرد باغیرت،حالات مربوط به  آن کارآکتر باغیرتش را رو نکرده بود یا آنکه ما نبودیم و ندیده بودیم! و ایشان در گذشته ها هم غیرتی بوده اند و تو خیابان مردم را به جرم داشتن آستین کوتاه میگرفته اند. خلاصه اینکه من حس کردم میخواهی از احساسات مردان ایرانی سواستفاده کنی. امیدوارم احساسم غلط زیادی کرده باشد!!!

راستی جناب موسوی! آیا ناموس مردم ما ناموس نبود که هر شب و روز برای تبلیغات شما و نامزد همفکرتان در خیابان ها میچرخیدند تا رای جمع کنند؟ چرا آن موقع غیرتی نشدی؟

اصلاً بهتر است از این حرف های حاشیه ای و بیخودی بگذریم مهندس جون! ای داماد لرستان. ای که هیچ کس یقه ات را نمیچسبد اگر بگوئی در انتخابات تقلب شده و اگر هیچ مدرکی هم نداشته باشی باز کسی به تو نمیگوید بالای چشمت ابرو. ای که خلق الله را به آشوب دعوت میکنی و هم بسیجی را به کشتن میدهی هم بچه قرتی ها را (مثل من) بگو تا بدانم؛ حال و احوال خودت چطور است؟ تولدت مبارک باشد. انشاالله صد و بیست سال زنده باشی. و چه خوشبختم من که یک روز پیش از تولد شما به دنیا آمده ام. البته چند دهه بعد!!! راستش دوست نداشتم همان روزی دنیا بیایم که تو دنیا آمده ای آخر خوبیت ندارد مردم چه میگویند؟ باور کن من تا حالا یک بار هم پایم به کلانتری باز نشده است!!!  جواب در و همسایه را چه بدهم؟ وای خدا به دور .. . . . بگذریم. یادت باشد که بالاخره یک روزی باید به ما بگوئی پیچ غیرتت دست کیست!!!

زیاده عرضی نیست.


نوشته شده توسط محسن در 88/08/12 ساعت 7:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


امروز سه شنبه است خوشبحال اونایی که میرن جمکران

 


نوشته شده توسط محسن در 88/08/12 ساعت 7:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم

اماکن تاریخی

- گنبد سبز
- قبر طهماسب صفوی
- مقبره بابر
- بقعه هارونى ( مقبره هارون الرشید)
- گنبد الله وردى خان
- آرامگاه نادرشاه افشار
- مقبره امیر شاه ملک"(مسجد شاه)


  • خلاصه‌ای از تاریخچه مشهد

در خصوص وجه تسمیه‌ی مشهد،دلایل این نامگذاری و چگونگی پیدایش آن همان گونه که می‌دانید باید گفت که در فاصله میان نوغان و سناباد، باغى از آن حمیدبن قحطبه بوده؛ وی  فرزند یکى از سرداران سپاه ابومسلم بود که حکومت توس را در دست گرفت و در این بوستان سکنى گزید.
اما  درخصوص پیشینه بناى کاخ یاد شده، نیز دیدگاه‌هاى گوناگونى وجود دارد؛ برخى آن را به اسکندر، گاه به سلاطین حمیر و گاه به دوران ساسانیان نسبت می‌دهند. حتى برخى بر این باورند که این بنا، به فرمان مامون و پس از دفن پدرش هارون در باغ حمید و به منظور پاسداشت یاد و نام وى ساخته شده است.

به هر رو،این باغ به لحاظ  موقعیت مکانى همچنین دربرداشتن امکانات آسایشى در آن دوره، کانون همه تحولات سیاسى توس بوده است. امام رضا علیه السلام نیز در سفر خود از مدینه و پیش از رسیدن به مرو و گرفتن حکم ولایتعهدى، در آن اقامت کرده‌اند.

باغ حمید‌بن‌قحطبه به روایت شیخ صدوق

 شیخ صدوق در کتاب (عیون اخبار الرضا علیه السلام) از ورود حضرت به باغ حمید‌بن‌قحطبه گزارش مى دهد که:
وقتى امام رضا (ع) نزد قبر هارون رفت، با دست خود خطى بر یک طرف قبر کشید و فرمود: این جا تربت من است و من در همین جا دفن خواهم شد و خداوند بزودى این مکان را محل آمد و شد شیعیان و دوستان من قرار خواهد داد. به خدا سوگند! اگر شیعه اى مرا زیارت کند و بر من درود فرستد، شفاعت ما اهل بیت و غفران خداوند بر او واجب مى شود. پس نماز گزارد و دعا کرد و سپس سر بر سحده اى طولانى نهاد... و  حدود دو سال پس از آن تاریخ، پیکر مطهر امام، پس از شهادت به دست مامون عباسی در همان باغ به خاک سپرده شد.

اصطخری و ابن حوقل نیز در نوشته‌هایشان چنین می‌نویسند؛

نخستین کسی که نام مشهد را در کتاب خود آورده،جغرافی‌دان و شهرپژوه سده‌ی چهارم، یعنی «اصطخری» است که در کتاب «المسالک و الممالک» خود، به‌صراحت از حرم امام با عنوان «مشهد» نام برده و اشاره کرده است که مشهد «علی بن موسی الرضا» رضوان الله علیهما.. آن جا است؛ یعنی در چهارفرسنگی توس.

پس از او، ابن حوقل در کتاب «صوره‌الارض»، چنین می‌نویسد:

 مقبره‌ی علی بن موسی الرضا(ع) در خارج شهر نوغان، در دهکده‌ای به نام سناباد، در مشهدی نیکو بنیاد شده است.

و اندک‌اندک نام «سناباد» در پرتو نام «مشهد» فراموش می‌شود ...
اینک سخن در این است که چرا این خطه را «مشهد» نام داده‌اند و این اسم پرآوازه که از دوازده قرن پیش بدین سو، شهرتی روزافزون یافته؛ به حدی که اینک حتی بدون هیچ افزوده‌ای بر شهری که گرد مزار و بارگاه امام رضا علیه‌السلام واقع شده، اطلاق می‌شود؛ به چه معنی است؟ همان گونه که بیشتر نویسندگان و پژوهندگان تاریخ مشهد، به‌ویژه مشهدپژوهان معاصر، گفته‌اند چون پیکر مطهر امام رضا علیه السلام در این شهر مدفون است؛ بنابراین، این‌جا «محل شهادت امام رضا» و «مشهد» است و با همین اشاره‌ی کوتاه از کنار آن گذشته‌اند؛ چنانچه بدون پیش‌داوری به متون بالا بنگریم، خواهیم دید که در هیچ کدام از نوشته‌های نویسندگان، نشانه‌ای مبنی بر این که مشهد به عنوان محل شهادت به کار رفته باشد، به چشم نمی‌خورد.

نگاهی به کاربرد واژه مشهد در زبان عربی
مشهد از ریشه‌ی «شهــد یشهد» است. وقتی گفته می‌شود شهِد فلان علی کذا یعنی فلانی در باره‌ی آن چیز گواهی داد و زمانی که گفته می‌شود: شهد فلان هذا الامر یعنی فلان کس ناظر این کار بود. در آیات قرآن نیز همین معنی آمده است: مَا شَهِدنا مَهلکَ اهلِه ؛ یعنی قتل خانواده‌ی او را ندیدیم. در این میان، هر گاه این ناظر بودن به امری زمانی تعلق گیرد، معادل فارسی آن درک کردن و وارد شدن است، یعنی وقتی گفته می‌شود: شهـِد یومَ الجمعة، به این معنی است که روز جمعه را درک کرده است، اما اگر گفته شود شهد صلاة الجمعة یعنی در نماز جمعه حاضر شده است. حال به کلمه‌ی مشهد می‌رسیم که بدون هیچ تردیدی، اسم مکان از همین خانواده است، یعنی جایی برای شهادت. همه‌ی سخن‌هایی که تا این‌جا گفتیم و شواهدی که ذکر کردیم، برای این است که بگوییم؛ گرچه مشهد به هیچ معنایی جز «محل شهادت» نیست، اما این شهادت تنها و تنها به معنای کشته شدن در راه خدا نیست و می‌تواند برابرنهاده‌ای همچون «محل حضور»، «محل شهود» و «محل گواهی» هم داشته باشد؛ و کاربرد آن در میان عرب‌زبان‌ها هم همین است.

درنگی در معنای مشهد در لغت نامه دهخدا

علامه‌ی دهخدا نیز در لغت‌نامه، علاوه بر مشهد امام رضا علیه‌السلام و مشهد امام حسین علیه‌السلام، 15 منطقه‌ی دیگر را در نقاط مختلف سرزمین ایران برمی‌شمرد. بنابراین، واژه‌ی مشهد به صورت عموم برای اطلاق بر مزار و مقبره و بارگاه یا جایی که به نحوی مربوط و متعلق به بزرگان باشد، به کار می‌‌رود.
 
و حرف آخر اینکه
مسجد، مشهد، زاویه و روضه را به یک معنا دانسته‌اند که در گذر روزگاران و با اختلاف سبک‌های معماری، گونه‌های مختلفی پیدا کرده است؛ گو این که همه‌ی این‌ها به معنای جایی مقدس است که برای عبادت و برکت جستن بدان روی می‌آورند. با این تفاسیر می‌توان نتیجه‌گرفت که برابرنهاده‌ی مشهد، به‌ویژه آن گاه که به نام فردی افزوده می‌شود؛ کلمات «محضر»، «آستان» و «بارگاه» است و مشهد امام رضا یا مشهد مقدس یا مشهد رضوی، یا نفس کلمه‌ی مشهد که اینک به‌تنهایی بر شهر مشهد دلالت دارد، به معنی آستان مقدس امام رضا است و جایی که امام در آن‌جا حاضر است که ما در پیشگاه او و در برابر دیدگان بیدار او ایستاده‌ایم و برای وارد شدن به آستانش اجازه می‌طلبیم:
 اشهد انک تشهد مقامی‌و ترد سلامی‌... و این است معنی مشهد، نامی‌زنده و پویا، نمادی از زیستن و شهود و حضور...

شهر مشهد در یک نگاه
موقعیت جغرافیایی
شهر مشهد، مرکز استان خراسان رضوی با  ۲۰0 کیلومتر مربع مساحت، در شمال شرق ایران و در طول جغرافیایی ۵۹ درجه و ۱۵ دقیقه تا ۶۰ درجه و ۳۶ دقیقه و عرض جغرافیایی ۳۵ درجه و ۴۳ دقیقه تا ۳۷ درجه و ۸ دقیقه و در حوضه آبریز کشف رود، بین رشته کوه‌های بینالود و هزار مسجد واقع است. ارتفاع شهر از سطح دریا ۹۸00 متر و فاصله آن از تهران ۹45 کیلومتر است.

ویژگی‌های جمعیتی
همچنین مشهد، در سده اخیر از رشد جمعیت بالایی برخوردار بوده ‌است ؛به ژونه ای که در نخستین سرشماری رسمی‌ایران که در سال ۱۳۳۵ انجام گرفت؛ این شهر با ۲۴۱٬۹۸۹ نفر جمعیت پس از شهرهای تهران، تبریز و اصفهان، چهارمین شهر پرجمعیت ایران بود، در سرشماری بعدی و در سال ۱۳۴۵، این شهر پس از تهران و اصفهان، جایگاه سوم را در بین شهرهای ایران داشت. در سرشماری سال ۱۳۵۵، مشهد، پس از تهران، دومین شهر پرجمعیت ایران بود و تا آخرین سرشماری در سال ۱۳۸۵، همین جایگاه را داشته‌است.
براساس سرشماری عمومی‌نفوس و مسکن سال ۱۳۸۵ خورشیدی، جمعیت شهر مشهد در این سال، بالغ بر ۲٬۴۱۰٬۸۰۰ نفر بوده‌است.

جاذبه‌های گردشگری
پیشینهٔ بیشتر آثار تاریخی در این شهر به پس از قرن ۸ هجری می‌رسد که از آن‌جمله می‌توان به مسجد گوهر شاد،میل اخنگان،مسجد ملاحیدر،مسجد هفتاد و دو تن،گنبد خشتی و مصلای طرق اشاره کرد.
 از شهر تاریخی توس نیز بناهایی مانند «گنبد هارونیه» برجای مانده‌است. «بازه هور» نیز از قدیمی‌ترین بناهای موجود در محدوده شهر است که زمان ساخته‌شدنش را قرن سوم میلادی تخمین می‌زنند. آرامگاه افرادی چون نادرشاه و فردوسی و نیز مدارسی چون عباسقلی خان از دیگر آثار تاریخی موجود در این شهر است.
ییلاقات اطراف مشهد، به خصوص شاندیز و طرقبه، زشک، نغدر، جاغرق، کوهسنگی،پارک جنگلی وکیل آباد و بوستان ملت و آبشار اخملد نیز از جمله مکان‌های تفریحی مورد توجه گردشگران هستند.

وضعیت اقتصادی
مشهد به جهت دامپروری و صنعت از اهمیت زیادی برخوردار است. در زمینه کشاورزی، دشت مشهد دارای اراضی مزروعی گسترده است و زراعت اصلی آنها گندم، جو، چغندر قند، پنبه، علوفه و... است و باغات میوه نیز از وسعت قابل ملاحظه‏ای برخوردار است. محصولات عمده مشهد سیب، گلابی، هلو، گوجه فرنگی، گیلاس، آلبالو و... است. مراتع مشهد نیز اکثرا ییلاقی است و مستعد داشتن گونه‏های علوفه‏ای، دارویی و صنعتی می‏باشد. مساحت مراتع مشهد، حدود 1866000 هکتار است که مراتع مصنوعی به مساحت 2000 هکتار و مساحت جنگلها حدود 22500 هکتار است که 15000 هکتار آن شامل جنگلهای پسته و 7500 هکتار شامل جنگلهای ارس است. درختان موجود در جنگلها، زبان گنجشک، اقاقیا، افرا، بید، کاج، سرو خمره‏ای و سرو نقره‏ای‏ است. مشهد از نظر پرورش دام و طیور نیز از اهمیت برخوردار است.

 صنایع موجود در مشهد
صنایع غذایی، نساجی، شیمیایی، کانی غیرفلزی، صنایع قطعه سازی وفولاد کشاورزی از عمده‌ترین صنایع مشهد محسوب می‌شوند همچنین مشهد دومین قطب تولید خودرو در ایران است.

وضعیت صنعتی
مشهد به دلیل وجود منابع معدنی مختلف و تمرکز مراکز تولیدی و صنایع خوراکی، نساجی، برق، الکترونیک، شیمیایی، دارویی، سلولزی و صنایع دیگر فلزی و غیر فلزی، بویژه صنایع دستی دارای اهمیت است و صنایع دستی مهم آن از جمله فرش بافی (قالیچه و گلیم)، نمدمالی، پوستین دوزی، سنگ تراشی، قلمزنی روی سنگ، سفالگری، سبد و حصیربافی، فرآورده‏های چوبی، فلزی و نقاشی روی چرم، مورد توجه زایران و مسافران است. در شهر مشهد به عنوان صنعتی‏ترین قسمت استان خراسان؛ بیشترین فعالیتهای اقتصادی در بخش کشاورزی، صنایع غذایی، صنایع ساختمانی، نساجی و پوشاک انجام می‌شود. صنایع غذایی فعالیت اساسی را در بخش صنعت مشهد تشکیل می‏دهند و مشهد در صنعت قند کشور، مقام برجسته‏ای دارد و یکی از صادرات عمده مشهد به خارج از منطقه است.

همچنین در این بخش، در بیش از پانصد واحد تولیدی و کارخانه، انواع رشته‏های صنایع غذایی شامل قند، شیر پاستوریزه و مواد لبنی، آرد، کمپوت، نوشابه‏های غیر الکلی، آبمیوه و دیگر مواد غذایی فعال است. در بخش صنایع نساجی، ریسندگی، پشم بافی، نخ تابی، بافندگی و نساجی تریکو تولیدات مختلف و متنوعی به بازار فروش عرضه می‏شود و در بخش صنایع فلزی تولیدات مختلف اعم از در و پنجره‏، کابل، سیمهای برق، الکتروموتور و تراش فلزات انجام می‏شود و مهمترین تولیدات در بخش صنایع کانی غیر فلزی، آجرماشینی، آجرفشاری، پانل و فرآورده های عایق سنگی می‌باشد. در بخش صنایع دستی نیز تولیدات مختلف در رشته‏های دستباف، فیروزه، سنگ و محصولات تولیدی کارگاههای پوستین دوزی، قلمکاری، قلاب‌دوزی و قالی‏بافی برای فروش به بازارهای مشهد عرضه می‏شود.
در زمینه موقعیت صنعتی نیز شهر مشهد از گذشته به عنوان یک شهر زیارتی و سیاحتی مطرح بوده و در حال حاضر علاوه بر اهمیت زیارتی و سیاحتی از جهت فرهنگی، علمی‌و سیاسی و اقتصادی اهمیت یافته است، به طوری که به دلایل مختلف، از جمله حضور بیش از 12 میلیون مسافر و زایر در هر سال و قرارداشتن در مسیر بزرگراه آسیایی، از امکانات اقتصادی و تجاری ویژه‏ای برخوردار شده است، چنان که هم اکنون مرکز اداری یکی از مهمترین گمرگات ایران در مشهد قرار دارد. زایران و مسافران عامل اصلی رونق و اهمیت بازرگانی در مشهد بوده‏اند و عامل دیگر قرار داشتن مشهد در مسیر بزرگراه آسیایی است که بازارهای متعدد در این شهر ایجاد شده است.
تعداد زیادی کارگاههای خاص تولیدات کالاهای مورد نیاز زایران در مشهد وجود دارد که سوغاتیهای مشهد از جمله: زعفران، زیره، خشکبار، نبات، مهر و تسبیح و دیگر محصولات را بسته‏بندی نموده، در معرض فروش قرار می‏دهند از مراکز بزرگ تجاری این شهر می‌توان به زیست‌خاور، الماس شرق، پروما، تابان، کیان و بازار رضا اشاره کرد.

علاوه بر اهمیت صنایع در مشهد، صنعت جهانگردی نیز در این شهر از اعتبار و اهمیتی ویژه برخوردار است و به دلیل وجود جایگاه زیارتی و امکانات سیاحتی و گردشگری، مشهد به عنوان یکی از مهمترین قطبهای گردشگری در جهان اسلام و ایران اسلامی‌مطرح است، به طوری که سالانه بین 12 تا 14 میلیون زایر و مسافر در ایام مختلف سال بویژه نوروز و تابستان و ایام مذهبی و اعیاد به مشهد سفر می‏کنند تا ضمن برخورداری از فیوضات معنوی سفر و زیارت بارگاه ثامن الحجج(ع) از جاذبه‏های توریستی این شهر نیز دیدن کنند.

وضعیت فرهنگی
شهر مشهد به میمنت وجود مرقد مبارک ثامن الحجج (ع) از گذشته‏های دور از قطبهای مهم مذهبی و علمی‌محسوب می‏شود؛ به گونه‏ای که در حال حاضر، مشهد به دلیل وجود امکانات مختلف فرهنگی از قبیل حوزه‏های علمیه، مراکز دانشگاهی، پژوهشی و تحقیقاتی متعدد و مراکز مختلف تحصیلات پیش‏دانشگاهی، انجمنهای مذهبی، علمی، ادبی، هنری، جلسات سخنرانی و وجود نشریات و روزنامه های مختلف، یکی از مراکز مهم فعالیتهای فرهنگی کشور به شمار می‏آید.

از دیگر امکانات فرهنگی در شهر مشهد، مجموعه های ورزشی و موزه‏ها می‌باشد که شامل 11 موزه آستان قدس رضوی، موزه نادری، موزه فردوسی و موزه تاریخ طبیعی خراسان و همچنین مراکز پژوهشی، و کتابخانه‏ها ست.
از جمله مهم ترین نشریات مشهد نیز می‌توان از روزنامه خراسان و روزنامه قدس که در سطح کشوری منتشر می‌شوند همچنین هفته‌نامه «شهرآرا» که مخصوص شهر مشهد است یاد کرد.

مشاهیر

و از جمله مشاهیر برخاسته از این خطه نیز می‌توان از:
رهبر فقید انقلاب حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای،ملک الشعراء بهار،مهدی اخوان ثالث، عماد خراسانی، محمدرضا شجریان، شیخ محمود حلبی، حسین ملک، سید محمد حسین حسینی طهرانی،آیت‌الله سید علی سیستانی،آیت‌الله سید حسن طباطبایی قمی‌، آیت‌الله میلانی، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله علی فلسفی،آیت‌الله حسین وحید خراسانی، آیت‌الله مروارید، آیت‌الله حسین نخودکی و آیت‌الله مومن  نام برد.


دانشگاه‌ها
از جمله مراکز آموزش عالی این شهر می‌توان به دانشگاه فردوسی مشهد،دانشگاه علوم پزشکی مشهد،دانشگاه خیام مشهد،دانشگاه خاوران،دانشگاه آزاد اسلامی‌مشهد،دانشگاه آزاد اسلامی‌مشهد - دانشکده فنی سما،دانشگاه پیام‌نور مشهد،موسسه آموزش عالی سجاد مشهد،موسسه آموزش عالی بهار،موسسه آموزش عالی توس مشهد،دانشکده فنی شهید منتظری،دانشگاه امام رضا،مدرسه علمیه آیت‌الله‌العظمی‌خویی اشاره کرد.

محله های قدیمی ‌شهر مشهد
هسته اولیه شهر مشهد به تدریج از به هم پیوستن سه کانون یعنی شهرک نوقان، قریه سناباد و مجموعه حرم مطهر حضرت رضا(ع) به وجود آمده است . حرم مطهر در میانه دو کانون دیگر با فاصله تقریبی 5/1 کیلومتر قرار داشته‌است، شهرک نوقان نیز در ابتدای شکل گیری هسته اولیه شهر نسبت به دو کانون دیگر از اعتبار بیشتری برخوردار بوده و در شمال حرم مطهر قرارداشته است.
 کانونهای عمده سکونتی دو قریه سناباد و شهرک نوقان بودند که در مراحل اولیه شکل گیری شهر به تدریج مسیر این کانونهای جمعیتی تا حرم مطهر به شکل طولی به کاربری مسکونی تبدیل شده‌است، به ویژه مسیر سناباد به حرم که علاوه بر راه زیارتی کانال آبیاری اراضی پیرامون نیز محسوب می‌شد. همزمان با رشد تدریجی شهر مسیر کاروانی منتهی به حرم به ویژه مسیر دروازه قوچان در شمال غربی و پایین خیابان در شرق نیز اشغال شد و در نتیجه پتانسیل کانونهای نوقان و سناباد در مقایسه با هسته زیارتی کاهش و رشد فیزیکی شهر تحت تاثیر کانون مذهبی آن قرارگرفت.
 
خیابان بالاخیابان (حرم تا دروازه قوچان) و پایین خیابان (حرم تا پنجراه ته خیابان) تعریض گردیدند و به تدریج محلات شهر در پیرامون کانونهای اولیه (نوقان و سناباد)،دروازه های شهر و مسیرهای ارتباطی شکل گرفت البته علاوه بر عوامل مذکور مسایل قومی‌، زبانی، منشاء سکونت اولیه و مذهب در شکل دهی محلات شهر نقش عمده ای را ایفا کردند.

تعداد محلات مشهد در آینه تاریخ

گرچه برخی اختلافات بین مفسران بر سر تعداد محلات مشهد وجود دارد اما «فریزر» تاجر انگلیسی در سال 1821میلادی تعداد محلات شهر مشهد را 32 و «صنیع الدوله» در مطلع الشمس به سال 1302 تعداد محلات بزرگ را 9 و کوچک  را10 مورد ذکر می‌کنند .«زین العابدین ابن محمدولی میرزا» نیز  که در زمان ناصر الدین شاه قاجار و حکمرانی رکن الدوله به مشهد آمده و سکنه مشهد رضوی را سرشماری کرده از 6 محله به اسم سراب،سرشور،عیدگاه،پایین خیابان،نوقان،بالاخیابان نام برده است.


اما امروز خیابان علیا(بالا خیابان )، خیابان سفلی (پایین خیابان )، سراب، چهارباغ، عیدگاه و نوقان را به عنوان محلات بزرگ و پاچنار، ارگ، سرسوق، سرحوضان، جدیدها، سرویها، تپ‌المحله،غیرشمارها(سیاهان)،کشمیریها،چاه‌نو را محلات کوچک می‌شمارند.

شهر های خواهر خوانده مشهد

همچنین سانتیاگو دکومیوستلا در اسپانیا و کوالالامپور در مالزی و لاهور پاکستان به عنوان شهرهای خواهرخوانده مشهد شناخته شده اند.

 

زیارتگاهها

گنبد و بارگاه حضرت رضاعلیه‏السلام
درباره سابقه تاریخی حرم مطهر، مورخان و نویسندگان اقوال بسیار نقل کرده‏اند، برخی از تاریخ‏نویسان بر این عقیده‏اند که بقعه مبارکه حضرت رضاعلیه‏السلام پس از وقایع و حوادث مهم خراسان که در طول قرنها به وجود آمد، در معرض تحولاتی قرار گرفت و به واسطه تاخت و تاز اقوام مختلف و لشکرکشی‏ها به سرزمین خراسان همچون تهاجم‏ سبکتکین و غزهای ترکمان و مغولها بارها به‏کلی ویران و سپس بازسازی شده است.  
نویسندگان دیگر بر این نظرند که خرابیهای وارده از تهاجم‏ها به گونه‏ای نبوده است که بنای بقعه را به‏کلی ویران کند، بلکه برخی حملات، خرابیهایی در قسمت فوقانی ایجاد کرده‏اند و به قسمت تحتانی دیوارها آسیبی نرسیده است،البته پایه‏های بقعه همان بنای اولیه است که ابتدا شالوده اصلی آن را با گل چینه ساخته‏اند و به دفعات قسمتهایی از دیوارهای آن مرمت‏شده و تزیین یافته است.
بنابراین، سوابق و ادله قاطع و قراین موجود در بنا نشان می‏دهد که حرم و بقعه مبارکه از قدیم‏ترین بناهای مشهدالرضا است البته گنبد مطهر در طول زمان بر اثر حوادث طبیعی و تهاجم وحشیانه ویرانیهای مکرر را از سر گذرانده است.

 

مقبره شیخ بهایى

مقبره عالم بزرگ شیعى عصر صفوى،« بهاء الدین محمد عامِلى» معروف به «شیخ بهایى»، رواقى مستقل را در مجموعه حرم حضرت رضا علیه السلام تشکیل داده است.
«شیخ بهایى» در سال 953 هجرى در بعلبک لبنان ولادت یافته و در سن هفت سالگى به همراه پدر خویش به ایران هجرت کرده است. او عمده عمر خود را در زمان سلطنت شاه عباس اول صفوى ( 996 ـ 1035 ق ) در ایران، خصوصا شهر اصفهان، سپرى کرده است. از آنجا که وى زمانى در مشهد به تدریس اشتغال داشته پس از مرگ،جسدش را به مشهد منتقل و در جوار مدرس پیشینش مدفون کرده‌اند. مقبره وى در گوشه جنوب غربى صحن نو ( آزادى ) و شرق حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام واقع است. بناى فعلى مقبره در سالهاى 4 ـ 1323 خورشیدى احداث شده و شرح حال نسبتا مفصل شیخ بر روى سنگ قبر نفیس و دیوارهاى مقبره تحریر و حک شده است. ابعاد مقبره 10 در 30/10 متر و دیوارهاى آن آیینه کارى است.


خواجه ربیع
ربیع ابن خثَیم، مشهور به خواجه ربیع، از طایفه بنی اسد و ساکن کوفه، از زمره زهاد هشتگانه صدر اسلام و تابعین ( کسانى که صحابه پیامبر را درک کرده اند ) همچنین از یاران و سرداران حضرت على علیه السلام بوده است. وى ضمن ارادت به حضرت على علیه السلام ظاهرا از خویشان معاویه بن ابوسفیان هم بوده است، بنابراین در سالهاى پایانى خلافت حضرت على علیه السلام و بروز اختلاف میان ایشان و معاویه، به قصد انزوا و دورى از نزاع طرفین، عراق را به قصد ایران و خراسان ترک کرده است. او در سالهاى پایانى عمر ساکن شهر نوغان ( مرکز ولایت توس در آن زمان ) شده، و بالاخره در سال 63 قمرى یا به روایتى ضعیف در سال 61 درگذشته و در یک فرسنگى شمال نوغان - که اینک مزار اوست - مدفون شده است. با توجه به زمان درگذشت خواجه، وى از زمره قدیمی‌ترین رجال مدفون در پیرامون شهر کنونى مشهد است. مدفن او طى چهارده قرن گذشته همواره محلى شناخته شده و زیارتگاه عموم مسلمانان، اعم از شیعه و سنى بوده است. مشهور است که حضرت رضا علیه السلام هنگام سفر به خراسان در سالهاى 200 تا 203 قمرى قبر خواجه را زیارت کرده است. در سال 915 قمرى هم که «شیبک خانِ ازبک» ( سنى مذهب ) پس از برانداختن تیموریان و تصرف هرات عازم مشهد شد؛ مزار خواجه را که « بر یک فرسخى مشهد مقدس » قرار داشت زیارت کرد. اساس بناى فعلى مقبره خواجه ربیع همان است که در سالهاى 1026 تا 1031 قمرى به امر شاه عباس و با سرپرستى یکى از سادات رضوى مشهد به نام « میرزا الغ » احداث شده است. دو کتیبه زیبا با تاریخ‌هاى 1026 و 1031 قمرى در داخل گنبد و ساقه خارجى آن به خط علیرضا عباسى سالهاى احداث و تزیین بنا را می‌نمایاند. مقبره خواجه ربیع بناى با شکوه و زیبایى واقع در باغى وسیع و مصفا بر کناره راست کشف رود در حاشیه شمالى شهر مشهد است. مقبره داراى گنبدى به ارتفاع 18 متر با ساقه اى بلند بر روى بنایى چهار ایوانى است که در بیرون هشت ضلعى می‌نماید. گنبد بنا پوشیده از کاشیهاى زیباى فیروزه اى است ودرون آن نیز مزین به نقاشی‌هاى طلایى رنگ و اخرایى چشم نواز است. مقبره خواجه که به « خواجه ربیع » شهرت دارد در انتهاى خیابانى به همین نام واقع و پس از حرم حضرت رضا علیه السلام از زمره پر زایر ترین زیارتگاهاى شهر مشهد است. روستایى که باغ آرامگاه خواجه در آن واقع شده « حسین آباد خواجه ربیع » نام دارد و از جمله موقوفات مزار خواجه می‌باشد. اداره باغ و مزار خواجه ربیع در قرن اخیر بر عهده آستان قدس رضوى است، در حالى که پیش از آن متولى خاص داشته است. در وقف نامه قابل تاملى که از مدرسه «پریزاد» مشهد با تاریخ 823 قمرى باقى است، بانى آن مدرسه ( پریزاد خانم ) از اعقاب خواجه ربیع معرفى شده است. همچنین باغ خواجه ربیع یکى از قبرستانهاى مهم شهر مشهد است به گونه ای که جد قاجارها ( فتحعلى خان ) نیز که در سال 1139 قمرى توسط «نادرقلى افشار» در همان باغ کشته شده؛ در زیر گنبد مقبره خواجه مدفون است، بدین سبب در دوره قاجاریه توجه ویژه اى به این مزار می‌شده است.


مقبره شیخ طبرسى و غسلگاه و قتلگاه مشهد
«ابوعلى فضل بن حسن طبرسی»  ملقب به «امین الاسلام» و مشهور به «شیخ طَبرسى» از علماى بزرگ شیعه و مفسر قرآن در سده هاى پنجم و ششم قمرى است. وى در سال 470 هجرى قمرى در شهر طَبرس ( بین کاشان و اصفهان ) یا تفرش زاده شده در حالی که عمده عمرش را در مشهد گذرانده است. «شیخ طبرسى» صاحب چند تفسیر بر قرآن کریم است که از آن میان تفسیر «مجمع البیان» وى شهرت بیشترى دارد. شیخ در سال 523 قمرى از مشهد به سبزوار رفته و در سال 548 که معاصر فتنه قوم ترکمانِ غز در خراسان بوده در گذشته است، یا به دست آن قوم مهاجم کشته شده است، بدین سبب در بعضى منابع از وى با عنوان شهید هم یاد شده است. گویا جسد شیخ را در همان زمانِ درگذشت به مشهد منتقل کرده و در یکى از گورستانهاى محترم مجاور حرم حضرت رضا، مشهور به « قتلگاه » و « مغتسل الرضا » یا « غسلگاه » دفن کرده اند. این محل در قرون بعدتر تنها به قتلگاه شهرت یافته و پس از احداث فلکه پیرامون حرم ( 1308 ـ 1312 ش ) و خیابان طبرسى، قبرستان مزبور تسطیح شده و بعدا در بخشى از آن صحنى به نام رضوان احداث شده که در مشهد به باغ رضوان شهرت یافته است. نوشته اند که زمین غسلگاه مشهد را حضرت رضا علیه السلام از محل اجرت کتابت قرآن کریم خریده و وقف بر قبور مومنین و مومنات کرده است. ظاهرا همین گورستان پس از قتل عام مردم مشهد توسط لشکریان عبد المومن خان ازبک در سال 997 قمرى و دفن اجساد ایشان در محل غسلگاه، به قتلگاه شهرت یافته است. با توجه به وجود مدفن شیخ در قبرستان قتلگاه، پس از احداث خیابان شمالى حرم ( در زمان رضا شاه پهلوى ) خیابان مزبور به نام « طبرسى » نامگذارى شده که یکى از خیابانهاى مهم و مرکز شهر مشهد است. گرچه باغ رضوان ضمن توسعه حریم حرم در سال 1370 تخریب شده؛ اما گور شیخ با تزریق بتون بر اطراف آن جا به جا و بناى جدیدى براى آن ساخته شده است. اینک مقبره شیخ طبرسى در فضاى شمالى حرم واقع در ابتداى خیابان طبرسى بر جا و محترم است.

قبر پیر پالاندوز
مقبره یکى از عرفاى شیعه مذهبِ « ذهبیه » به نام شیخ «محمد المقتدى کارندهى» ( منسوب به قریه کارده مشهد ) مشهور به «پیر پالاندوز»، از زمره قدیمی‌ترین زیارتگاههاى عرفانى این شهر است. این بنا در حاشیه کوچه شور در اوایل پایین خیابان قرار داشته و پس از انقلاب اسلامى به مناسبت توسعه حریم حرم تخریب و مجددا بازسازى شده است. بناى اولیه در زمان سلطنت پدر شاه عباس ( سلطان محمد خدابنده ) به سال 985 قمرى ساخته شده است.وی ششمین قطب سلسله ذهبیه پس از سید عبدالله برزش آبادى بوده است که به اعتقاد مردم مشهد، از طریق پالان دوزى یا پاره دوزى امرار معاش می‌کرده و داراى کراماتى بوده است.

قبر سبز
مقبره یکى از اعقاب امام سجاد علیه السلام به نام «سید فخرالدین»، مشهور به قبر سبز، واقع در شمال حرم حضرت رضا علیه السلام از زمره قدیمی‌ترین مقابر ساداتِ شهر مشهد است. این مقبره اصلا در قبرستان قدیمى غسلگاه پیشین و قتلگاه بعدى قرار داشته و پس از تسطیح قبرستان قتلگاه و تبدیل بخشى از آن به « باغ رضوان » در ضلع شمالى این باغ واقع شده است. ضمن توسعه حریم حرم حضرت رضا در سالهاى پس از انقلاب اسلامى که باغ رضوان تخریب شده، مقبره سید فخرالدین باقى مانده و بناى جدیدى بر روى آن احداث گردیده که اکنون در حاشیه بازارچه «حاج آقاجان» قرار دارد و زیارتگاه عموم زایرانى است که در آن حدود سکنى یا رفت و آمد دارند. این مقبره سنگ قبر سبزرنگ اصیلى ( به ابعاد تقریبى 3 متر طول، 70 سانتیمتر عرض و 40 سانتیمتر ارتفاع ) دارد که زمان درگذشت و نام و نسب وى تا حضرت سجاد علیه السلام بر روى آن حک شده است. بنابر متن سنگ قبر، نسب وى با هجده واسطه به امام زین العابدین علیه السلام می‌رسد و در سال 671 قمرى درگذشته است. مقبره «سید فخرالدین» در زمان افشاریه به « مزار میر » هم شهرت داشته و محلى شناخته شده و محترم براى اهالى مشهد بوده است. بدین سبب علیشاه افشار ( برادر زاده و جانشین نادرشاه ) در زمان سلطنت کوتاه مدت خود ( 1160 ـ 1162 ق ) در جوار آن براى خویش مقبره اى معتبر ساخته و املاک مهمى را وقف بر نگهدارى بناى قبر خود کرده است.

گنبد خشتی
این بنا مقبره اى است متعلق به یکى از نقَباى سادات موسوى شهر مشهد و از اعقاب امام موسى بن جعفر علیه السلام به نام « امیر سلطان غیاث الدین محمد بن امیر طاهر موسوى » که در فاصله تقریبا پانصد مترى شمال حرم حضرت رضا علیه السلام واقع است و از زیارتگاههاى مهم این شهر به شمار می‌رود. این بنا که ظاهرا در آغاز داراى گنبدى خشت پوش بوده، به « گنبد خشتى » شهرت یافته است. گنبد خشتى در کوچه اى با همین نام در ابتداى خیابان طبرسى واقع است . از آنجا که نام اجداد غیاث الدین محمد در منابع تاریخى معتبر نیز ذکر شده، در صحّت نسبِ وى تردید نیست. نیاکان او از قرن ششم تا نهم قمرى اداره کننده اصلى حرم حضرت رضا علیه السلام بوده و در آبادانى آن کوشیده اند. اخلاف خاندان ایشان نیز تا زمان صفویه ( قرون دهم و یازدهم قمرى ) از زمره نقباى سادات و بزرگان شهر مشهد بوده اند. مقبره مشهور به گنبد خشتى احتمالا همزمان با درگذشت سلطان محمد احداث شده و متعلق به دوره تیمورى است. بنا شامل یک سرداب، چهار طاقه‌یى، چهار ایوانه بر روى سرداب و یک گنبد ساقه دار بر فراز آن است که ارتفاع گنبد از کف زمین تا نوک آن 9/14 متر می‌باشد. کل بنا از آجر و گچ ساخته شده و گنبد آن دو پوششه است. داخل بنا مزین به مقَرنسهاى گچى بسیار زیباست. گرداگرد زیر گنبد و اطراف چهار ایوان هم مرین به آیاتى از سوره هاىملک  و واقعه به خط زیباى محقق و ثلث است. در دوره قاجار به سبب دودگرفتگى داخل بنا آن را به نوعى دیگر تزیین کرده اند، اما در سال 1380 تزیینات مزبور بازپیرایى شد و نقوش و کتیبه هاى اصلى آن تثبیت و احیا شد.

اماکن تاریخی

گنبد سبز

گنبد سبز که نامش را از رنگِ گنبد خود گرفته، بنایى متعلق به دوره صفوى و مقبره یکى دیگر از عرفاى شیعه مذهب در شهر مشهد است. این بنا در حال حاضر در قلب شهر و مجاور ارگ سابق در خیابان آخوند خراسانى ( خاکى پیشین ) قرار دارد.در خصوص معماری آن نیز باید گفت که این بنا داراى گنبدى فیروزه اى رنگِ متمایل به سبز، چهار ایوان و هشت ضلع می‌باشد و در سالهاى اخیر مرمت شده است. در زیر گنبد بنا کتیبه اى به خط ثلث وجود دارد که در پایان آن تاریخ 1058 قمرى نوشته شده است.
بنابراین «گنبد سبز» در زمان شاه عباس دوم صفوى ( 1052 ـ 1077 ق ) ساخته و یا تکمیل و تزیین شده است. این بنا احتمالا در سال 1036 ساخته و در سالهاى 1055 تا 1058 تکمیل و تزیین شده است. در زمان قاجاریه بعضى از مردم مشهد اعتقاد داشته اند که فرد مدفون در «گنبد سبز»، « شیخ مومن » نام داشته و در سال 904 فوت کرده است.
گرچه در قرن حاضر بعضى وى را «محمد على موذن» از شیوخ ذهبیه دانسته اند،  اما فرد مدفون در«گنبد سبز» را عموما به نام « شیخ محمد مومن عارف استرآبادى » می‌شناسند. این مقبره مورد توجه و زیارت مردم محلى مشهد، خصوصا پیروان تصوف و عرفان است.


قبر طهماسب صفوی
یکى از صفه هاى حرم حضرت رضا علیه السلام که در قسمت پشت سر حضرت ( در شمال بقعه مطهر ) قرار دارد، مشهور به « صفه شاه طهماسب » است و محل قبر آن شاه تلقى می‌‌شود. شاه «طهماسب» صفوى فرزند شاه «اسماعیل» و دومین سلطان این دودمان پس از 54 سال سلطنت، در ماه صفر سال 984 در قزوین در گذشت. جسد وى ابتدا به سبب نزاع جانشینانش در باغچه حرم دفن شد. کمى بعد آن را به «امامزاده حسین» قزوین منتقل کردند. یک سال بعد حاکم جدید مشهد مامور انتقال تابوت شاه به مشهد شد. جسد در سال 985 در یکى از رواقهاى حرم دفن شد، تا این که در سال 997 مشهد به تصرف ازبکان در آمد. ایشان همان سال درصدد برآمدند تا به قصد اهانت به شاهان صفوى اجساد کسانى از ایشان را که در مشهد و حرم رضوى مدفون بودند به بخارا ببرند. استخوانهایى منسوب به شاه طهماسب و فرزند و جانشین وى ( شاه اسماعیل دوم ) از گورهایشان در آورده و به بخارا منتقل شد. ازبکها که تا اواخر سال 1006 قمرى خراسان و مشهد را در تصرف داشتند، در سال 1005 شنیدند که جسد منسوب به شاه طهماسب به وى تعلق نداشته و مقبره او در جاى دیگرى از حرم بوده است. در نتیجه «عبدالمومن خان» یکى از معتمدان خویش را مامور نبش قبر جدید شاه طهماسب و انتقال استخوانهاى وى به بخارا کرد. آن مامور که « دوستم بهادر » نام داشت استخوانهایى را از حرم در آورد و عازم بخارا شد؛ اما در میانه راه یکى از ارادتمندان دولت صفوى وى را تطمیع و تشویق به بردن استخوانها به اصفهان کرد. او نیز پذیرفت و با رسیدن جسد به اصفهان، عامه اهالى و امراى قزلباش با احترام به تشییع جنازه منسوب به شاه طهماسب پرداختند و آن را در «امامزاده على» دفن کردند. به رغم آنچه گذشت، پس از آن که ازبکها توسط شاه عباس از خراسان بیرون رانده شدند، گروهى مدعى شدند که آن جسد دوم هم به شاه طهماسب تعلق نداشته و مدفن او جاى اَمن دیگرى در حرم رضوى است که همچنان مصون باقى مانده است. قبورى که توسط ازبکها به عنوان مقبره شاه طهماسب حفر شده بود در صفه پایین پاى حضرت رضا علیه السلام قرار داشت اما اکنون صفه بالاسر حضرت، محل قبر شاه طهماسب شناخته می‌شود.
مقبره بابر
«ابوالقاسم بابر» فرزند «بایسنغر بن شاهرخ» که در سالهاى 852 تا 861 قمرى در مشهد و هرات سلطنت کرده و در سال 861 در مشهد درگذشته؛ اولین کسى است که مشهد را مرکز سلطنت خویش قرار داده است. مقبره وى که در مدرسه بالاسر قرار داشته به سبب تخریب مدرسه و تبدیل آن به رواق «دارالولایه» از حرم مطهر ( در آستانه انقلاب اسلامى ) محو و ناپیدا شده است. مورخان عهد تیمورى زمان وفات وى را روز 25 ربیع الثانى سال 861 پس از عشرت و کامرانى در « چهارباغ مشهد » و محل دفنش را زیر « گنبد مدرسه اى که ( شاهرخ ) در جوار مزار فایض الانوار «حضرت امام رضا» علیه السلام ساخته، یا مدرسه « شاهرخى » نوشته اند.

بقعه هارونى ( مقبره هارون الرشید)
  بقعه هارونى، یعنى بناى قبر هارون الرشید، اصلا بقعه مطهرى است که اکنون ضریح حضرت رضا علیه السلام در میان آن قرار دارد. این بقعه که بنایى تقریبا ده متر در ده متر است پس از مرگ هارون الرشید در سال 193 قمرى (808 م) احداث شده که به « بقعه هارونى » شهرت یافته است. ده سال پس از مرگ خلیفه که حضرت رضا علیه السلام شهید و در کنار هارون در داخل بقعه هارونى به خاک سپرده شدند، بقعه مزبور به مرور به « مشهد الرضا » و « مشهد »، و سپس به « حرم حضرت رضا » یا « آستان قدس رضوى » تغییر نام داد. جسد هارون دقیقا در وسط بقعه قرار دارد و جسد حضرت رضا علیه السلام در بالا سر هارون، واقع در حاشیه غربى آن دفن شده است. بدین سبب پس از آن که بر روى قبر حضرت ضریحى بزرگ نصب شد، فاصله قسمت بالاسر ضریح تا دیوار غربى بقعه بسیار تنگ گردید و زایران هنگام عبور از آن قسمت باریک عموما دچار زحمت می‌شدند و بر هارون الرشید لعنت می‌فرستادند، تا این که در سده حاضر دیوار بقعه را از قسمت بالاسر توسعه دادند و این معضل تا حدودى مرتفع شد .قبر هارون الرشید دست کم تا اوایل سده هفتم قمرى داراى ضریحى مشخص در وسط بقعه مطهر بوده است. اما از آن پس ظاهرا به امر سربداران شیعه مذهب ضریح بر داشته شده است. در قرون بعد نام بقعه هارون به فراموشى سپرده شده تا این که در اوایل سده حاضر گروهى که در جستجوى مقبره هارون در ولایت توس بوده اند؛ بناى ناشناخته اى در شهر تابران توس ( واقع در 4 فرسنگى مشهد ) را همان مقبره هارون و حتى کاخ و زندان وى پنداشته و نام « هارونیه » یا « بقعه هارونى » را بر آن نهاده اند. این که قبر هارون الرشید همچنان در وسط بقعه مطهر حضرت رضا علیه السلام قرار دارد، دلالت بر این میکند که اساس این بقعه تغییرى نیافته و همان بقعه هارونى است.

گنبد الله وردى خان
بناى مشهور به گنبد «الله وردى خان» را سردار مشهور شاه عباس صفوى به عنوان مقبره خویش در شمال شرق گنبد حاتم خانى و شرق توحید خانه احداث کرده و از رواقهاى بسیار هنرى و ارزشمند حرم حضرت رضا علیه السلام است. ساختمان بنا در سال درگذشت «الله وردى خان» (1022 ق ) به پایان رسیده و خان در آن مدفون شده است. این رواق بنایى هشت گوشه با هشت صفه است که کمترین فاصله اضلاع رو به رو 57/8 و بیشترین آنها 30/12 است. ارتفاع گنبد از کف 9/16 متر می‌باشد. دیوارهاى گنبد الله وردى خان با کاشیهاى نفیس رنگارنگى پوشیده شده است. این رواق در سالهاى 1340 تا 1347 خورشیدى مرمت و رویه بیرونى آن با مس پوشانده شده است؛ به همین سبب ظاهرا کبوتران حرم از نشستن بر روى این گنبد پرهیز می‌کنند؛ در حالى که بر روى گنبد طلا می‌نشینند. از گنبد الله وردى خان در دوره صفوى و نادرى عموما به عنوان ضیافت خانه و محل صرف شربت ( به جاى دارالضیافه) استفاده می‌شده است .


آرامگاه نادرشاه افشار
نادرشاه افشار که براى اولین بار شهر مشهد را مرکز حکومت ایران قرار داد، اولین مقبره خویش را در این شهر میان سالهاى 1145 ـ 1143 قمرى احداث و رقباتى را وقف آن نمود. ضریح نفیس و گرانقدر یکى از مقابر او در شهر مشهد نیز در آغاز سلطنت چهل روزه «سید محمد متولى»، به عنوان جانشین شاهرخ ( نوه نادر ) در سال 1163 قمرى به حرم حضرت رضا علیه السلام منتقل شد. بدین سان نادرشاه تا مدتها در شهر مشهد داراى مقبره اى نبود تا این که«قوام السلطنه» در اواخر عهد قاجار ( 1296 خورشیدى ) در محل یکى از مقابر ویران شده نادرى، آرامگاه جدیدى براى وى ساخت و استخوانهاى او را از تهران به مقبره مزبور منتقل کردند. این بناى جدید که در محل فعلى آرامگاه وى قرار داشت مدتى بر پا بود تا این که انجمن آثار ملى ایران در سال 1335 خورشیدى درصدد بر آمد آرامگاهى براى وى در همان محل مقبره ساخته «قوام السلطنه» احداث نماید. این کار از سال 1336 شروع شد و در سال 1342 به پایان رسید. مقبره کنونى نادرشاه واقع در ضلع شمال غربى چهارراه شهدا ( نادرى سابق ) است که پس از حرم حضرت رضا علیه السلام مهمترین موضع توریستى ـ تاریخى شهر مشهد تلقى می‌شود.این بنا در باغى به مساحت 14400 متر مربع ساخته شده است. مقبره شامل سکویى دوازده پله اى، محل گور، پوششى خیمه مانند بر روى قبر، سکویى مرتفع در مجاور قبر با مجسمه نادرشاه سوار بر اسب و سه تن دیگر در پى او، یک غرفه فروش کتاب و دو تالار براى موزه است. مصالح مقبره عمدتا از سنگهاى خشن و سخت گرانیت کوهسنگى مشهد است. پوشش مقبره کاملا به مانند چادر عشایرى است، که نادر در آن زاده و هم کشته شده است. پوشش دیوارهاى داخلى مقبره نیز از سنگهاى مرمر اخرایى رنگ مراغه انتخاب شده تا قتل نادرشاه در داخل چادر را تداعى کند.

 


مقبره امیر شاه ملک (مسجد شاه)
این مقبره بنایى تاریخى از دوره تیمورى است که تا پیش از انقلاب اسلامى به مسجد شاه شهرت داشت و بعد به نام مسجد «هفتاد و دو تن» خوانده شد.این بنا مقبره یکى از امراى شاهرخ تیمورى به نام امیر شاه ملک ( یا ملک شاه ) است. این مقبره در محل چهار سوق و تلاقى دو بازار بزرگ و فرش فروشها در کنار میدانى قدیمى به نام « سرِ سنگ » احداث شده و پس از توسعه حریم حرم در مجاورت ضلع جنوب غربى حرم قرار گرفته است. بنا شامل یک سرداب براى دفن جسد، قبه اى 5 در 5 مترى، گنبدى دو پوششه به ارتفاع 4/17 متر، ایوانى در جانب شمال به ارتفاع 4/9 متر، فضاهایى جانبى و دو گلدسته در طرفین ایوان می‌باشد. گرداگرد ایوان کتیبه اى داشته که تنها قسمت پایانى آن بر روى پایه سمت چپ باقى مانده و این جملات به وضوح در آن قابل خواندن است: « الامیر ملکشاه اعرج الله معارج دولته فى رجب سنة خمس و خمسین و ثمانمایة للهجرة » در سال 809 قمرى که «شاهرخ» ولایت خراسان را با مرکزیت توس و مشهد به فرزند جوان خویش «الغ بیک» بخشید؛ شاه ملک را هم به امیر الامرایى وى منصوب کرد. وى تا سال 811 که مامور فتح و تصرف ماوراء النهر شد، در خراسان مستقر بود. در سال 812 که حکومت ماوراء النهر به «الغ بیک» داده شد، امیرشاه ملک هم همراه او گردید. این دو ظاهرا تا سال 817 حکومت خراسان را داشتند، اما از آن زمان به بعد فرزند دیگر شاهرخ یعنى «بایسنغر میرزا» والى خراسان ( با مرکزیت توس ) شد. بنابراین امیرشاه ملک در سالهاى 809 تا 817 قمرى حاکم اصلى خراسان، یا دست کم بزرگترین امیر این خطه بوده است تا این که در سال مزبور در خوارزم درگذشت و جسدش به مشهد حمل و در بنایى که خود وى براى این منظور ساخته بود، مدفون شد. اصل مقبره امیرشاه ملک بین سالهاى 809 تا 829 قمرى احداث شده اما تکمیل و تزیین آن تا سال 855 طول کشیده است. این بنا که در زمان شاه سلطان حسین صفوى ( 1119 ق ) و هم نادرشاه افشار ( 1155 ق ) مرمت گردیده، داراى گنبد فیروزه اى رنگ و دو گلدسته زیباست. این بنا هر چند به عنوان زیارتگاه شناخته نمی‌شود، اما کاربرد فرهنگى ـ توریستى دارد. این بنا که عنوان « مسجد شاه » را از نام « شاه ملک » یا بناى مجاور خود به نام « حمام شاه » گرفته باشد، نمی‌توانسته مسجد باشد؛زیرا قبله آن با قبله مشهد انطباق ندارد و در سرداب آن هم چند جسد دفن شده است.


تفرجگاه‌ها

تفرجگاه های فرح بخشی در اطراف مشهد وجود دارد. آبشار زیبای «اخلمد» از مناطق کهن و ییلاقی اطراف مشهد بسیار دیدنی است. فهرست تفرجگاه های مشهد را به همراه توصیف هر یک در زیر می بینید:
• روستای اخلمد
• بخش طرقبه
• شاندیز
• زشک
• جاغرق
• کنگ
• بند گلستان
• نغندر
• چشمه گیلاس
• روستا های حصار و گلستان
• چشمه آب گرم گرماب
• چشمه سبز سوزسو
• سد طرق
• سد کارده
• دره  کارده
• غار مغان
• غار زری
• غار کارده
• دریاچه بزنگان

جاذبه‌های طبیعی
 چشمه گراب
به فاصله یک کیلومتری جنوب جاده مشهد به نیشابور در 49 کیلومتری مشهد واقع شده است. آب این چشمه از دسته آبهای کلروره سدیک آهن دار و هیپوترمال با باقی مانده خشک زیاد و اسیدیته زیاد می باشد .ازدیاد ترشحات بزاق , معده , صفرا و لوزالمعده از خواص درمانی این آب است . همچنین این آب در درمان بیماریهای مفصلی سودمند است .
 
تفرجگاه اخلمد
این تفرجگاه در 84 کیلومتری جنوب غربی شهرمشهد قرار گرفته است .در فاصله 3 کیلومتری جنوب روستای اخلومه آبشاری به ارتفاع 23 متر جریان دارد که از مناظر بسیار دیدنی این تفرجگاه محسوب می شود . تفرجگاه اخلومه مجموعه ای زیبا و دلفریب برای دوستداران طبیعت است که می خواهند به دور از هیاهوی شهر , تن به آرامش و زیبایی های طبیعی بسپارند .
 
تـفرجگاه طرقبه
تفرجگاه طرقبه از غرب به کوه های بینالود , و از شمال به کوه تخت رستم محدود می شود و دردامنه کوه های بینالود واقع شده است .  این منطقه به علت وجود چشمه سارها و درختان فراوان از مناطق خوش آب و هوای مشهد محسوب می شود.
 

منابع
www.satsat3.com
www.anobanini.ir
www.mums.ac.ir

www.farhangsara.com
www.imamreza.net
www.sazemanefarhangi.com
www.tooscom.com

www.gardeshgar.com
www.shereno.com
www.hamshahrionline.ir
www.aqrazavi.org
www, yagharib.ir
www.shiasearch.com


نوشته شده توسط محسن در 88/08/09 ساعت 7:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کرامات امام رضا(ع)

اداى قرض

       خانمى علویه (سیده ) که از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت به اوقات نمازهاى خود و سایر عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پریشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون امکان اداى قرض خود را نداشت در شب جمعه پنجم ربیع الثانى 1331 توسل به امام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسیار کرده که مرا از قرض آسوده فرمائید. پس خوابش برد و در خواب به او گفته شد که شب جمعه دیگر بیا تا قرضت را ادا کنیم . لذا در این شب جمعه بحرم مطهر تشرف پیدا کرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت .
       تا قریب به ساعت هشت از شب، بعد از خواندن دعاى شریف کمیل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پیش روى مبارک حضرت نشست در انتظار که آیا امام(ع) چگونه قرض او را مى دهند.
       چون خبرى نشد عرض کرد مگر شما نفرمودید شب جمعه دیگر قرض تو را مى دهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد. ناگهان از بالاى سر او قندیلهاى طلا که بهم اتصال داشت بهم خورده و یکى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمین رسید و عجب این است که چون گوى بلند شده و در دامن علویه قرار گرفت .
       حاضرین از این امر تعجب نموده و بر سر آن علویه هجوم آوردند به نحوى که نزدیک بود صدمه اى به او برسد، پس خبر به تولیت وقت که مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علویه را طلبید و وجهى بوى داد و قندیل را گرفت لکن آن علویه محترمه با ورع بیشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من این مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بیش از این احتیاج ندارم.


شفاى پا

       کربلائى رضا پسر حاج ملک تبریزى الاصل و کربلائى المسکن فرمود: من از کربلا به عزم زیارت حضرت على ابن موسى الرضا (ع ) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسیدم به ایوان کیف و آن اسم منزل اول بود. از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گردیدم و چون خوابیدم و بیدار شدم پاى چپ خود را خشک یافتم از این جهت در همان ایوان کیف دو ماه توقف نمودم که شاید بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غیره داشتم تمام شد و از علاج نیز مایوس شدم .
       پس با همان حالتى که داشتم برخاستم و دو عدد چوبى را که براى زیر بغلهاى خود فراهم کرده بودم و بدان وسیله حرکت مى کردم زیر بغلهاى خود گرفته و براه افتادم .
       گاهى بعضى از مسافرین که مى دیدند من با آن حال به زیارت امام هشتم(ع) مى روم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مى کردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قریب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخیابان بسر بردم. روزش با همان چوبهاى زیر بغل رو به آستان مقدس امام رضا(ع) نهادم و نزدیک بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى کرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بیرون آمده روانه شدم تا بصحن عتیق رسیدم و در کفشدارى چوب زیر بغلم لرزید و بزمین افتادم. پس با دل سوزان و چشم گریان نالیدم و عرض کردم اى امام رضا مرادم را بدهید آنگاه بزحمت برخاسته چوبها را در کفشدارى گذاردم و خود را بر زمین کشیدم تا بحرم مطهر مشرف گردیدم و طرف بالاسر شریف ، گردن خود را با شال خود بضریح مقدس بسته و نالیدم که اى امام رضا مرادم را بدهید.
       پس بقدرى ناله کردم که بى حال شدم و خوابم برد در خواب فهمیدم کسى سه مرتبه دست به پاى خشکیده من کشیدند نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم که نزد سر من ایستاده اند و مى فرمایند برخیز کربلائى رضا پایت را شفا دادیم . مثل اینکه من سخن ایشانرا نشنیدم . دیدم آن شخص رفتند و برگشتند و باز فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، عرض ‍ کردم چرا مرا اذیت مى کنید. پس تشریف بردند بار سوم آمدند و فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، در این مرتبه عرض کردم شمارا بحق خدا و بحق پیغمبر(ص) و بحق موسى بن جعفر(ع) کیستید .
       فرمودند: امام شما، رضا. تا این سخن را فرمودند، من دست را دراز کردم تا دامن آن حضرت را بگیرم بیدار شدم در حالتى که قدرت بر تکلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع کردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم که پاى خشکیده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقریبا نیم ساعت بیش نگذشته بود.


شفاى دردها

        مشهدى رستم پسر على اکبر سیستانى فرمود: من دوازده سال قبل از این تاریخ (سیزدهم ماه ربیع الثانى سنه 1335) از سیستان به مشهد مقدس مشرف و مقیم شدم پس از دو سال زوجه ام از دنیا رفت و بعد از آن درد شدیدى به پاى راست و کمرم عارض شد. به نحوى که از درد بى تاب شده و قوه برخاستن نداشتم و به جهت نادارى و پریشانى نتوانستم به طبیبهاى ایرانى رجوع کنم. لذا به حمالى گفتم تا مرا بر پشت نموده و به بیمارستان انگلیسى برد و دکتر انگلیسى در آنجا چهل روز باقسام مختلفه و دواهاى بسیار در مقام علاج برآمد. هیچ اثر بهبودى ظاهر نشد. بلکه پاى راستم که درد مى کرد روح از آن رفت و خشک شد به نحوى که ابدا احساس حرارت و برودت نمى کردم . لذا از درد پا راحت شده لکن کمرم مختصرى درد مى کرد و به جهت بى حس ‍ شدن پا نمى توانستم حتى با عصا بایستم . دکتر هم چون از علاج من ناامید شد به حمّالى گفت تا مرا از مریضخانه بیرون آورده پهلوى کوچه اى که نزدیک ارک دولتى بود گذاشت و من قریب ده سال در آن کوچه و نزدیکى آن تکدّى مى کردم و بذلت تمام روزگار را مى گذراندم تا در این اواخر بدرد بواسیر مبتلا شدم .
       چون درد شدّت گرفت بسیار متاذى شدم و خود را به طبیب رساندم و او جاى بواسیر مرا قطع کرد و بیرون آمدم از اثر قطع بواسیر بیضتینم ورم کرد و مانند کوزه بزرگى شد و با این حال درد کمرم نیز شدت کرد. و در عذاب بودم .
       روزى یک نفر ارمنى از آن کوچه مى گذشت و شنید که من از درد ناله مى کنم از راه شماتت گفت شما مسلمانها مى گوئید هرکس به کنیسه ما پناه برد دردش بدرمان مى رسد پس تو چرا پناه نمى برى که شفا بیابى (مقصود او از کنیسه حرم مطهر حضرت ثامن الائمه علیه السلام بود.)
       شماتت آن ارمنى خیلى بر من اثر کرد بطوریکه درد خود فراموش کردم گویا بى اختیار شدم و به او گفتم تو را با کنیسه ما چکار است . ارمنى نیز متغیّر شده به من بد گفت و چوبى هم بر سر من زد و رفت .
       من با نهایت خلق تنگى و پریشانى قصد پابوسی آستان مقدس امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) نمودم و چون قدرت راه رفتن نداشتم با سر زانوى چپ ، خود را کم کم کشانیدم تا به حرم مطهر رسیدم و بالاى سر خود را با ریسمانى بضریح بستم و عرض کردم آقاجان من از در خانه اتان بجائى نمى روم تا مرا مرگ یا شفا دهید و مرگ براى من بهتر است زیرا که طاقت شماتت ندارم .
       پس دو روز در آستان آن حضرت بودم. روز سوم درد کمر و بواسیر شدت گرفت و یکى از خدام در حرم مرا اذیّت مى کرد که برخیز و از حرم بیرون شو. مى گفتم آخر من شلم و دردمندم و به کسى کارى ندارم و از مولاى خود شفا یا مرگ مى خواهم پس با دل شکسته بقدرى عرض کردم یا مرگ یا شفا و مرگ براى من بهتر است تا خوابم برد.
       در عالم خواب دیدم دو انگشت از ضریح مطهر بیرون آمد و بر سینه ام خورد و صدائى شنیدم که فرمودند: برخیز!! من خیال کردم همان خادم است که مرا اذیت مى کرد. گفتم اذیت مکن بار دیگر دو انگشت از ضریح بیرون آمد و بر سینه ام رسید و فرمودند برخیز. گفتم نه پا دارم و نه کمر: فرمودند کمرت راست شد! در این حال چشمم را باز کردم ، میان ضریح مطهر آقائى دیدم که قباى سبز در بر و فقط عرق چینى بر سر داشتند و از روى مبارکشان ضریح پر از نور شده بود. فرمودند: برخیز که هیچ دردى ندارى .
       تا این سخن را فرمودند فوراً برخاستم و به سرعت دست دراز کردم که دامن آن بزرگوار را بگیرم و حاجت دیگر بخواهم از نظرم غائب شدند. ملتفت خودم شدم که خواب هستم یا بیدار و دیدم صحیح و سالم ایستاده ام و از درد کمر و از مرض بواسیر و ورم بیضتین اثرى نیست.


شفاى لال

       شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد بنام شکرالله فرمود: چون فهمیدم جماعتى از اهل سلطان آباد (که این زمان آنجا را اراک مى گویند) قصد زیارت امام هشتم على ابن موسى الرضا(ع) را دارند من نیز اراده تشرف بدربار آن بزرگوار نموده و عازم شدم و با ایشان پیاده روبراه نهادم و چون لال بودم باشاره بین راه مقاصد خود را بهمراهان مى فهمانیدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر مشرف گردیدم.
       چون شب جمعه رسید من بى خبر از همراهان بقصد بیتوته در حرم شریف ماندم و پیش روى مبارک امام(ع) گردن خود را بآنچه بکمرم بسته بودم بضریح بستم و با اشاره عرض کردم اى امام غریب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گریه زیادى کردم و سرم را بضریح مقدس گذاشته خوابم ربود.
       خیلى نگذشت کسى انگشت سبابه به پیشانى من گذاردند و سرم را از ضریح بلند نمودند. نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و سر مبارکشان را عمامه سبزى بود و تحت الحنک انداخته و بر کمر شال سبزى داشتند پس با تمام انگشتان خود بر پهلوى من زدند و فرمودند شکرالله برخیز. خواستم برخیزم با خود گفتم اول باید گره هاى شال گردنم را باز کنم آنگاه برخیزم چون نگاه کردم دیدم تمام گره ها باز شده است.
      چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم دیگر آن بزرگوار را ندیدم لکن صداى سینه زدن و نوحه زائرین را در حرم مطهر مى شنیدم . آنوقت دانستم که امام رضا(ع) به من شفا مرحمت فرموده است .


شفاى درد

       شب جمعه چهاردهم ماه شوال سنه 1343 هجرى قمرى خانمى بنام فاطمه دختر فرج الله خان زوجه حاج غلامعلى جوینى ساکن سبزوار شفاء یافت چنانچه شوهرش نقل کرده :
       زوجه ام بعد از وضع حمل بیمار شد تا گرفتار تب دائم گردید و تب او به 37 الى چهل درجه مى رسد و هرچه دکتران سبزوار در معالجه او سعى کردند فائده نبخشید بلکه بمرضهاى دیگر دچار گردید. یکى از اطباء گفت خوب است او را به جهت تغییر آب و هوا بخارج شهر ببرى. مریضه چون این سخن را شنید به من گفت حال که دکتر چنین گفته است بیا و منّتى بر من گذار باینکه مرا بزیارت حضرت رضا(ع) ببر تا شفاى خود را از آنحضرت درخواست کنم یا در آنجا بمیرم.
       من راى او را پسندیدم و حرکت نموده تا به مشهد مشرف شدیم و چهار روز نزد طبیبى که او را مؤیدالاطباء مى گفتند براى معالجه رجوع کردیم لکن اثر بهبودى ظاهر نشد. آنگاه به دکتر آلمانى رجوع نمودیم و او پس از معاینه گفت بایستى یکسال لااقل معالجه شود. پس بیست روز مشغول معالجه گردید. لکن عوض بهبودى مرض شدت کرد بنحویکه زمین گیر شد و نتوانست حرکت کند. لذا من خودم نزد دکتر مى رفتم و دستور مى گرفتم تا روز سه شنبه یازدهم شوال وقتى که رفتم دیدم حاج غلامحسین جابوزى با جماعتى نزد دکتر آمدند و حاجى مذکور به دکتر گفت دیروز حضرت رضا(ع) دختر مرا شفاء مرحمت فرموده و اینک او را آورده ام تا معاینه کنى همان قسمى که دیروز معاینه نمودى پس دکتر دست دختر را سوزن زد و فریاد او از سوزش بلند شد.
       دکتر دانست که دستش صحت یافته خوش وقت شد و گفت : من تو را باین کار دلالت کردم. آنگاه بدیلماج خود گفت بنویس که من دیروز کوکب مشلوله را معاینه کردم و علاجى براى او نیافتم مگر به نظر پیغمبر یا وصى او و امروز او را سلامت دیدم و شکى در شفاى او ندارم.
       حاج غلامحسین مى گوید: بدیلماج گفتم به دکتر بگو چرا مرا به توسل بامام راهنمائى نکردى؟ جواب داد که او مردى بود بیابانى و محتاج بدلالت بود لکن تو مردى باشى تاجر و با معرفت احتیاج بدلالت نداشتى.
       پس من اجازه حمام براى او خواستم اذن نداد. گفتم براى بودن بحرم و توسل بامام چاره اى نیست از اینکه حمام رود و پاکیزه شود گفت پس بحمام معتدل الحراره رود. بالجمله نزد مریضه خود آمدم و حکایت شفاى کوکب را بوى گفتم و او بگریه درآمد من باو گفتم تو نیز شب جمعه شفاى خود را از امام هشتم(ع) بگیر پس روز پنجشنبه بهمراهى زنى بحمام رفته و عصرى بحرم مطهر تشرف حاصل کرده و شفاى خودش را از حضرت گرفت.
       اما خود آن زن گفته است چون خبر شفا یافتن کوکب را شنیدم دلم شکست با خود گفتم من بامید شفا به مشهد آمده ام لکن چه کنم که بمقصود نرسیدم تا اینکه پیش از ظهر روز چهارشنبه خوابیده بودم. در عالم رؤ یا سید بزرگوارى را دیدم که عمامه سیاه بر سر و قرص نانى بزیر بغل داشتند آن نان را بیک طرفى گذاردند و بآن علویه که پرستار من بود فرمودند این نان را بردار این سخن را فرمودند از نظر غائب شدند چون بیدار شدم قدرت برخاستن و نشستن در خود یافتم و حال آنکه پیش از خواب حالت حرکت در من نبود. پس فهمیدم که تب قطع شده و ساعت بساعت حالم بهتر مى شد تا شب جمعه که بحرم مطهر رفته توسل جستم و بامام اظهار درد دل مى نمودم که از سبزوار بامیدى به دربار شما آمده ام نه بامید طبیب، حال یا مرگ یا شفاء مى خواهم. اتفاقاً در حرم پهلوى زوجه حاج احمد بودم که شفاء یافت. من همین قدر دیدم نورى ظاهر شد که دلم روشن گردید. مانند شخص کورى که یکمرتبه چشمانش بینا گردد و در آنحال هیچ دردى و کسالتى در خود نیافتم به نظر مرحمت امام هشتم (ع).
شوهرش حاج غلامحسین گفت: بعد از سه روز او را نزد دکترش بردم، دکتر پرسید: در این چند روز گذشته کجا بودى؟ گفتم به جهت اینکه امام ما، مریضه مرا شفا داده و او را آورده ام که مشاهده نمایى. سپس دکتر آلمانى او را معاینه کرد و گفت او را هیچ مرضى نیست. آنگاه گفتم خواهش دارم که در این خصوص چیزى بنویسى که براى ما حجتى باشد.
       دکتر مضایقه نکرد و بدیلماج گفت بنویس فاطمه زوجه حاج غلامعلى سبزوارى مدت یکماه در تحت معالجه من بود و علاج نشد و امروز او را معاینه کردم و سلامت دیدم.


شفاى چشم

       مرحوم شیخ عبدالخالق بخارائى پیشنماز نقل فرمود که پسرى نابینا از اهل بخارا در اول شب 29 رجب سنه 1358 شفا یافت که از حالات او مطلع بود فرمود:
       پدر این پسر در بخارا وفات نمود مادرش او را برداشت از بخارا به مشهد آورد و بحضرت على بن موسى الرضا(ع) پناهنده گردید. چند وقتى نگذشت که مادرش هم از دنیا رفت و آن پسر بیکس و تنها ماند و در حجره اى از سراى بخارائیها بتنهائى بسر مى برد. شبى در حجره تنها بود ترسى به او روى داد و در اثر آن ترس چشمهایش ‍ آب آورد و نابینا شد.
      چون کسى را نداشت من ترحماً او را بردم نزد دکتر فاصل که در مشهد مقدس معروف بود به تخصص در معالجه چشم. چون دکتر چشم او را دید به بهانه اى گفت دو روز دیگر او را بیاورید. پس از دو روز دیگر خود پسر رفته بود. دکتر بهانه دیگر آورده بود که شیشه معاینه شکسته. لذا پسر مأیوسانه بجاى خود برمى گردد و در آن سراى بخارائیها یکنفر یهودى بوده از کسانیکه در مشهد معروفند به جدیدالاسلام. چون از بیکسى و نابینائى آن پسر خبر داشته گفته بود که من حاضرم تا صد تومان براى معالجه چشم این پسر بدهم.
       پسر این سخن را که شنید گفت من پول جدید را نمى خواهم بلکه شفاى خود را از حضرت رضا(ع) مى خواهم. سپس بقصد شفا گرفتن به دارالسیاده مبارکه رضویه مى رود و پشت پنجره نقره متوسل به امام هشتم ارواحناه فداه مى شود.
       خودش گفت در آن وقت مرا خواب ربود، ناگاه دیدم سید بزرگوارى از ضریح مطهر بیرون آمدند، لباس سفید در بر و شال سبزى بر کمر داشتند و سر مقدسشان برهنه بود بمن فرمودند: چه مى خواهى؟ عرض کردم چشمهاى خود را مى خواهم! حضرت یکدست پشت سر من گذاشتند و دست دیگر را بچشمهاى من کشیدند و من از خواب بیدار شدم در حالتیکه چشمهاى خود را روشن و همه جا و همه چیز را مى دیدم و مى بینم.


جوان خوشبخت

       مرحوم میرزا على نقى قزوینى فرمود: روز عید نوروزى هنگام تحویل سال من در حرم مطهر حضرت رضا(ع) مشرف بودم و معلوم است که هر سال براى وقت تحویل سال بنحوى در حرم مطهر از کثرت جمعیت جاى بر مردم تنگ مى شود که خوف تلف شدن است. بالجمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مکان در پهلوى خود جوانى را دیدم که بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از این بزرگوار بخواه. من چون او را جوان متجددى دیدم خیال کردم از روى استهزاء این سخن را مى گوید. گویا خیال مرا فهمید، و گفت خیال نکنى که من از روى بى اعتقادى گفتم بلکه حقیقت امر چنین است زیرا که من از این بزرگوار معجزه بزرگى دیده ام. من اصلاً اهل کاشمرم و در آنجا که بودم پدرم به من کم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پیاده بقصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس آمدم. جائى را نمى دانستم و کسى را نمى شناختم یکسره مشرف بحرم مطهر شدم و زیارت نمودم. ناگاه در بین زیارت چشمم بدخترى افتاد که با مادر خود بزیارت آمده بود.
       چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و شیفته او شدم و عشق او در دلم جاگیر شد بقسمى که پریشان حال شدم. سپس نزد ضریح آمدم و شروع بگریه کردم و عرض کردم اى آقا حال که من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما مى خواهم.
       گریه و تضرع زیادى نمودم بقسمى که بیحال شدم و چون بخود آمدم دیدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پریشانى حال باز نزد ضریح مطهر آمدم و شروع بگریه و زارى کرده و عرض کردم: اى آقاى من، دست از شما بر نمى دارم تا به طلبم برسم و به همین حال گریه و زارى بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صداى جار بلند شد که ایّهاالمؤمنون فى امان اللّه.
       منهم چون دیدم حرم شریف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بیرون آمدم. چون به کفشدارى رسیدم که کفش خود را بگیرم دیدم یک نفر در آنجا نشسته است و به غیر از کفش من کفش دیگرى هم نیست. آن نفر مرا که دید گفت: نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى!! گفت بیا برویم که ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خیال کردم که چون من از کاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شاید پدرم به یک نفر از دوستان خود نوشته است که مرا پیدا کند و به کاشمر برگرداند.
       بالجمله مرا بیک خانه بسیار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى کرد. وقتى که وارد حجره شدم شخص محترمى را در آنجا دیدم نشسته است. مرا که دید احترام کرد و من نشستم آنگاه به من گفت میرزا نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى.
       گفت: بسیارخوب، آنگاه به نوکر گفت: برو برادرزن مرا بگو بیاید که با او کارى دارم. چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست.
       سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقیقت مطلب این است که من امروز بعدازظهر خوابیده بودم و همشیره تو با دخترش بحرم براى زیارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب دیدم یک نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا(ع) تو را مى خواهند. من فوراً برخاسته و رفتم و تا میان ایوان طلا رسیدم، دیدم آن بزرگوار در ایوان روى یک قالیچه اى نشسته‌اند چون مرا دیدند صورت مبارک خود را بطرف من نمودند و فرمودند: این میرزا نصرالله دختر تو را دیده و او را از من مى خواهد. حال تو دخترت را به او ترویج کن و کسى را روانه کن که در فلان وقت شب در فلان کفشدارى او را بیاورد. از خواب بیدار شدم و آدم خود را فرستادم درب کفشدارى تا او را پیدا کند و بیاورد و حال او را پیدا کرده و آورده اینک اینجا نشسته و اکنون تو را طلبیدم که در این باب چه راى دارى؟
       گفت جائى که امام فرموده‌اند من چه بگویم؟
       آن جوان گفت من چون این سخنان را شنیدم شروع به گریه کردم. الحاصل دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجت خود که وصل آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد. این است که مى گویم هرچه مى خواهى از این بزرگوار بخواه که حاجات از در خانه او برآورده مى شود.


خرجى راه

      سید جلیل آقاى حاج میرزاطاهر بن على نقى حسینى دام عزه که از اهل منبر ارض اقدس و از خدام کشیک چهارم آستان قدس است و بسیارى از مردم شهر مشهد بوى ارادت دارند نقل فرمود: شبى از شبهائى که نوبت خدمت من بود هنگام بستن درب حرم مطهر چون زائرین بیرون رفتند و حرم خلوت شد من با سایر خدام حرم مطهر را جاروب نمودیم.
       آنگاه ملتفت شدیم که یک نفر زائر عرب از حرم بیرون نرفته و پشت سر مبارک نشسته و ضریح را گرفته و با امام(ع) مشغول سخن گفتن است. لکن چون بزبان او آشنا نبودیم نفهمیدیم چه عرض مى کند.
       ناگهان شنیدم صداى پول آمد مثل اینکه یک مشت دو قرانى نقره میان دستش ریخته شد این بود نزدیک رفتیم و گفتیم چه خبر است و این پول از کجاست بزبان خودش گفت که حضرت رضا(ع) به من مرحمت فرمود. پس او را آوردیم در محل خدام که آنجا را کشیک خانه مى گویند و به یک نفر که زبان عربى مى دانست گفتیم تا کیفیت را پرسید.
       او گفت: من اهل بحرینم و پولم تمام شده بود. عرض کردم اى آقاى من مى خواهم بروم و از خدمتتان مرخص شوم و خرجى راه ندارم حال باید خرجى راه مرا بدهید تا بروم. ناگهان دیدم این پولها میان دستم ریخته شد (سید ناقل گوید) چون آن پولها را شمردیم ده تومان و چهار قران دو قرانى چرخى رائج آن زمان بود.

 
شفاى مسیحى

       من از کودکى مسیحى بودم و پیروى از حضرت عیسى (ع) مى نمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختیار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام . و شرح حالم از کودکى چنین است: دوماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن دیگرى اختیار کرد و من بواسطه بى مادرى با رنج بسر مى بردم تا اینکه چون دوساله شدم پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خویشان خود بسر مى بردم تا جنگ بلشویک پیش آمد و نیکلا پادشاه روس کشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس بطوس آمدم در حالتى که شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى (علیه السلام) بسر بردم مریض شدم و بدرد بیمارى و غربت و بى کسى و ناتوانى گرفتار گردیدم تا اینکه مرض من بسیار شدت کرد.
       شبى با دل شکسته و حال پریشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نیاز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پیغمبرت عیسى(ع) بر جوانى من رحم کن. خدایا بحق مادرشان حضرت مریم(س) بر غربت و بى کسى من ترحم فرما. پروردگارا بحرمت انجیل عیسى(ع) و بحق موسى(ع) و تورات ایشان و بحق این غریب زمین طوس که مسلمانها با عقیده تمام به پابوسی ایشان مشرف مى شوند مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.
       با دل شکسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا (علیه السلام) دیدم در حالتى که هیچکس در حرم نبود. چون خود را در آنجا دیدم مرا وحشت فرا گرفت که اگر بپرسند تو که مسیحى هستى در اینجا چه مى کنى، چه بگویم؟
       ناگاه دیدم از ضریح نورى ظاهر گردید که نمى توانم وصف کنم و سعادت با بخت من دمساز شد و دیدم در جواهر ضریح باز شد و وجود مقدس صاحب قبر، حضرت رضا (علیه السلام) بیرون آمدند درحالى که عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر کمر داشتند و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمودند: اى جوان تو براى چه در اینجا آمده اى؟ عرض کردم غریبم بى کسم از وطن آواره ام و هم بیمارم براى شفا آمده ام بفدای رخ زیبایتان شوم من دست از دامنتان برندارم تا بمن شفا مرحمت فرمائید. پس از بیدارى چون خود را صحیح و سالم دیدم صبح به بعضى از همسایگان محل سکونت خود خوابم را گفتم ایشان مرا آوردند محضر مبارک آیة الله حاج آقا حسین قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانیدم مرا تحسین فرمود.
       چون اسلام اختیار کردم و مسلمان شدم از جهت اینکه جوان بودم بفکر زن اختیار کردن افتادم و از مشهد حرکت نموده بروسیه رفتم براى اینکه مشغول کارى بشوم.
       از آنجائیکه تحصیلاتم کافى بود در آنجا رئیس کارخانه کش بافى و سرپرست چهارصد کارگر شدم و در میان کارگران دخترى با عفت یافتم کم کم از احوال خود به او اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول کنى من تو را بزوجیت خود قبول مى کنم.
       آنگاه با یکدیگر به ایران مى رویم. آن دختر این پیشنهاد مرا قبول کرد و در پنهانى مسلمان شد لکن بجهت اینکه کسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد کردم و آنگاه او را برداشته به ایران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه(ع) شدیم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ایشانرا بدو سید که با یکدیگر برادرند تزویج نمودم یکى به نام سید عباس و دیگرى سید مصطفى کمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زیارت خوانى است براى زائرین و من خودم بکفش دوزى براى مسلمین افتخار مى نمایم.


شفاى خنازیر

       صاحب مستدرک السفینه آقاى حاج شیخ على نمازى شاهرودى از فاضل کامل شیخ محمدرضا دامغانى نقل میکند که مى فرمود: من مطلع شدم بر حال جوانى که مبتلا شده بود به مرض خنازیر و هرچه به مریضخانه ها مراجعه کرد نتیجه اى بدست نیاورد و بهبودى حاصل نکرد. لذا متوسل شد به حضرت رضا ارواحناله الفداء. باین کیفیت که هر روز بحرم شریف مشرف مى شد و از خاک آستان عرش درجه آن بزرگوار به موضع مرض خود مى مالید تا چهل روز. لکن در این بین چون مشمول قانون خدمت سربازى شده بود او را براى خدمت بردند و چون دکتر او را معاینه نمود بواسطه مرض خنازیر او را معاف دائم نمود.
       جوان به همان ترتیب که داشت دست از توسل خود برنداشت تا اواخر چهل روز بتدریج به نظر مرحمت حضرت رضا(ع) بهبودى یافت جز اندازه جاى یک انگشت که از مرضش باقى مانده بود و بسیار متحیر بود و نمى دانست و نمى فهمید که سبب خوب نشدن آن اندازه کمى از مرض ‍ چیست؟!
       تا اینکه شنید بازرسى از تهران آمده است تا معلوم کند آیا اشخاصیکه ورقه معافیت بایشان داده شده در حقیقت مریض بوده اند یا از ایشان رشوه گرفته شده و نوشته را معافیت داده اند و لذا بناى تجدید معاینه شد.
       پس آن جوان را خواستند و چون رفت و دیدند حقیقتا مریض است ورقه معافیش را تصدیق و امضاء نمودند و از خدمت کردن آسوده شد و بعد از این پیش آمد آن بقیه مرض نیز بعنایت حضرت رضا(ع) برطرف شد و کاملا شفا یافت آنگاه معلوم شد علت باقى ماندن آن اندازه از مرض چه بوده است.


---------------------------------------------------------------------------
منبع: کتاب کرامات الرضویه (علیه السلام) معجزات على بن موسى الرضا(علیه السلام) بعد از شهادت
نویسنده:على میرخلف زاده

__________________________________________________________________________________


دیدار یار غایب

       نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.
       ناگزیر به حضرت رضا علیه‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگی‏اش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.
       خود می‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولای من! می‏دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه می‏توانم گدایی کنم و جز به شما به دیگری نخواهم گفت.»
       به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمودند: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو در بست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره‏خانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.»
       پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه‏ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری‏» که متأسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بی‏نماز» می‏گفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بی‏نمازی است، چرا که در صف نمازگزاران نمی‏نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.
       من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا علیه‏السلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم بی‏تردید در این خوابهای سه‏گانه رازی است، به همین جهت‏بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن می‏شد و جز «آقا تقی آذرشهری‏» نبود، سلام کردم و او نیر مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا می‏نگرم، کاری دارید؟» جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه‏ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»
       از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست ‏سر ساعت‏ بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: «آماده رفتن هستی؟» گفتم: «آری!» گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم. گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟» گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز می‏کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستای میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما می‏گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقی خواست ‏برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمی‏کنم. در شهر ما به تو اتهام بی‏نمازی و لامذهبی زده‏اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی، از کجا به این مرحله دست‏یافتی و نمازهایت را کجا می‏خوانی؟
او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش می‏کنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است‏ برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهل‏بیت(ع) و خدمت‏ به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر علیه‏السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طی‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می‏خوانم.» آری!


مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در عالم رندی خبری ‏نیست که ‏نیست

 
-------------------------------------------------
منبع: شیفتگان حضرت مهدی، ج‏2
___________________________________________________________________


پوستین دوز

       می‌خواهم جریانی را برایتان بازگو کنم که برایم بسیار با ارزش است، من مردی پوستین دوزم، نامم ابی بکر است. در این شهر مرا به امانت‌داری می‌شناسند. بیشتر مردم امانت‌هایشان را به من می‌سپارند و هر وقت که خواستند آن را از من طلب می‌کنند. امروز هم مردی به خانه‌ام آمد و امانتی را به من سپرد تا برایش نگه دارم. او که رفت، از خانه بیرون رفتم و بسته او را که پارچه‌ای پوستی به دورش پیچیده شده بود و بر آن مهر صاحبش به چشم می‌خورد جایی مدفون کردم. اینطور خیالم راحت بود که اتفاقی نمی‌افتد.
حدود یک سال از آن روز می‌گذرد. امروز یا فرداست که آن مرد از سفر باز گردد، به پسرم سپرده‌ام وقتی آمد من را با خبر کند.
ـ پدر مردی آمده و می‌گوید به پدرت بگو به دنبال بسته‌ای آمدم که مهر من به روی آن است.
ـ آمدم، برو بگو در میهمان خانه منتظر باشد تا به خدمتشان برسم.
پسرم که رفت در اتاقم را قفل کردم و نزد آن مرد رفتم.
ـ سلام برادر، آمده‌ام امانتی‌ام را ببرم. خدا خیرت دهد، در طول سفر خیالم آسوده بود که اندوخته‌ام به یغما نمی‌رود.
ـ علیک السلام، برویم، من بسته‌ات را بیرون خانه در مکانی امن پنهان کرده‌ام.
ـ بیرون از خانه؟!
ـ بله، آن را دفن کرده‌ام. اینطور خیالم راحت بود که فقط من از مکان آن با خبرم.
در طول راه به مکانی فکر می‌کردم که بسته پوستی را در آن دفن کرده بودم. نمی‌دانم چرا آنجا را به خاطر نمی‌آوردم. به خودم می‌گفتم: ابی بکر فکر کن، بیشتر فکر کن، باید آن را پیدا کنی. ظاهرم متبسم بود و به حرفهای او گوش می‌کردم اما در دلم غوغایی بود. خدایا چه کنم؟
ـ برادر! ابی‌بکر، ساعتی می‌شود که در شهر پرسه می‌زنیم، نمی‌خواهی مرا به محل دفن بسته‌ام ببری؟
ـ می‌خواهم، اما خدا می‌داند که مکانش را به خاطر نمی‌آورم.
ـ چه شد؟! به خاطر نمی‌آوری؟! یعنی فراموش کرده‌ای کجا آن را مدفون ساخته‌ای؟ بیشتر فکر کن مرد!
ـ متأسفم! تمام طول راه به همین موضوع فکر می‌کردم. نمی‌دانم چرا هر چه بیشتر فکر می‌کنم کمتر نتیجه می‌گیرم. یادم هست زیر درختی بود و اطراف آن درخت بچه‌ها بازی می‌کردند. شب که شد بسته را آنجا دفن کردم.
       آن مرد، ناراحت و غمگین با من خداحافظی کرد، هنوز چند قدمی از من فاصله نگرفته بود که به سمت من برگشت و گفت: ابی‌بکر، من به امانت‌داری تو ایمان داشتم، گویا اشتباه می‌کردم. تو امانت‌دار قابل اعتمادی نیستی. وقتی نمی‌توانی، کاری که در توانت نیست را انجام نده.
       او رفت اما صدایش در سرم می‌پیچید: گویا اشتباه کردم، گویا اشتباه کردم، تو امانت‌دار خوبی نیستی. از ناراحتی راه خانه را فراموش کرده بودم. به خودم که آمدم خود را خارج از شهر یافتم. جمعیتی را دیدم. یعنی آنها کجا می‌روند؟ باید از آنها بپرسم که به کدام سمت روانند. چرا آنها سر راه من قرار گرفته‌اند؟ چرا باید به اشتباه سر از اینجا در بیاورم؟
       وقتی فهمیدم آنها به مشهد می‌روند تا امام علی بن موسی الرضا(ع) را زیارت کنند دلم لرزید. شاید چاره‌ام در استغاثه به امام رضا(ع) باشد. باید با آنها همراه شوم. بدون آمادگی برای سفر، خودم را به آن سیل جمعیت سپردم. باید بروم و از امامم کمک بخواهم. آبرویم در خطر است. اگر آن مرد دوباره سراغ امانتی‌اش را از من بگیرد باید چه جوابی به او بدهم؟
       خستگی راه را نمی‌فهمیدم. با کسی هم‌صحبت نمی‌شدم. آنقدر مغموم و نگران بودم که تنها به رسیدن فکر می‌کردم و بس، دلم روشن بود. می‌دانستم امام نظری به من خواهند انداخت و این فکر به من آرامش می‌داد.
       به حرم که رسیدم، سر از پا نمی‌شناختم. خودم را به مرقد آن بزرگوار رساندم و ساعتی با امامم درد دل کردم. آقا بگو چه کنم؟ آقا آبرویم در خطر است. آقا کمکم کنید تا به یاد آورم. خدایا به حرمت این مکان مقدس کمکم کن.
       بعد از نماز و زیارت گوشه‌ای نشستم. از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. در عالم خواب دیدم کسی به سمت من آمدند و به من فرمودند؛ امانتی تو در فلان محل است.
       بیدار که شدم می‌دانستم جوابم را یافته‌ام. آن مکان را به خاطر آوردم. بله درست بود. همان محل بود. به شهرم که برگشتم بدون اینکه به خانه بروم و خستگی راه را از تن در کنم به خانه آن مرد رفتم و او را به مکان دفن امانت بردم. خوشحالی او را هنگام دیدن بسته‌اش هنوز به خاطر می‌آورم. اما من امانت‌دار واقعی را پیدا کرده بودم. امانت‌داری که زائران دلهایشان را نزد او به امانت می‌سپارند و نرفته آرزوی بازگشت به حرم ایشان را دارند. من هم باید دوباره به مشهد بروم. برای عرض تشکر، از آن روز هر وقت گرفتاری را می‌بینم که از پس مشکلش بر نمی‌آید راه مشهد را نشانی می‌دهم تا گمشده‌اش را بیابد.


-------------------------------------------------
منبع: عیون اخبارالرضا، شیخ مفید، ص 532
_____________________________________________________________________________


خداوندا چه کنم؟

       امروز هم زن و فرزندانم گرسنه‌اند! از صبح که از خانه خارج شده‌ام همین طور بلاتکلیف به دور خود می‌گردم. کوچه‌های مدینه گویا تمامی ندارند. فکر می‌کنم امروز این بار دومی است که از این کوچه گذشته‌ام!
       چرا چنین شد؟ آه! جواب فرزندانم را چه بدهم؟ دختر کوچکم دیگر توانی برایش باقی نمانده. چقدر ضعیف و لاغر شده است.
       امروز سومین روزی است که ناامید به خانه بر می‌گردم. خواستم به خدمت امام جواد(ع) بروم اما می‌گویند ایشان را از در دیگری عبور می‌دهند. رمقی برایم باقی نمانده، دو روز است که من و همسرم چیزی نخورده‌ایم، بچه‌های کوچکم با خرده نانهایی که در خانه بود سر می‌کنند. خدایا به خاطر آنها گشایش کن. من انسان آبروداری هستم چگونه از کسی بخواهم پولی به من بدهد؟ نه من این کار را نمی‌کنم، پس جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟
       اینگونه نمی‌شود. امروز به در خانه امام جواد(ع) می‌روم. شاید فرجی شد. بهتر است کمی تندتر راه بروم. گویی نور امیدی به دلم تابیده. آقا تاکنون مسکینی را از خود نرانده‌اند. امیدوارم بتوانم ایشان را ببینم چیزی به خانه امام(ع) نمانده. این کیست که به طرف من می‌آید؟ هان او هم یکی از مستمندان مدینه است. او بارها مورد عنایت امام قرار گرفته.
ـ چه شده سعد؟ امام را دیدی؟ مشکلت را مرتفع ساختی؟
ـ آری همه می‌گفتند حضرت رضا(ع) به فرزندشان امام محمدتقی جوادالائمه(ع) نامه‌ای نوشته‌اند و در آن سفارش ما مستمندان مدینه را نموده‌اند.
ـ چه سفارشی؟
ـ امام رضا(ع) نوشته‌اند: ای ابا جعفر شنیدم غلامان هنگام سواری تو را از در کوچک خانه‌ات بیرون می‌آورند. آنها نمی‌خواهند خیری از تو به کسی برسد، به حق من بر تو! از تو می‌خواهم که ورود و خروج خود را همیشه از در بزرگ قرار دهی و به طور دائم، طلا و نقره همراه تو باشد تا به سائلین بدهی. من می‌خواهم خداوند تو را به واسطه انفاق و بخشندگی بلند کند، بذل و بخشش کن و از انفاق مترس، خداوندی که عرش را آفریده، کار را به تو تنگ نمی‌کند. «فانفق و لا تخش من ذی العرش اقتاراً»
به سرعت قدمهایم می‌افزایم. من هم می‌روم تا حاجتم را از امامم بخواهم، چرا که تنها این خاندان دست رد بر سینه کسی نخواهند زد.


--------------------------------------------------------
منبع: کتاب زندگانی امام هشتم، نوشته علی اصغر عطائی خراسانی
______________________________________________________________________


غرور

        گوش تا گوش مجلس نشسته‌اند. مردانی که همه برای دیدن امام و گفتگو با ایشان آمده‌اند. آن سوی اتاق امام رضا (علیه السلام) و نزدیک ایشان زیدبن موسی(ره) برادر امام حضور دارند.
       من گوشه‌ای از مجلس دو زانو کنار عمویم نشسته‌ام. هنوز نوجوانم، کسی اعتنایی به من نمی‌کند. صدای زید(ره) می‌آید، زیدبن موسی(ره)، فرزند امام موسی کاظم (علیه السلام)، گویا به همه فخر می‌فروشد. ببینم چه می‌گوید. زید: آری ما از ذریه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) هستیم، آتش بر ما حرام است، پدر ما امام موسی کاظم (علیه السلام) روزها را روزه می‌گرفتند و شب‌ها را به عبادت سپری می‌کردند. ما از نسل برگزیده‌ایم...
       چشمانم به امام افتاد، گویا متوجه حرفهای برادرشان شده بودند، ایشان قبل از این، در حال صحبت با مردم بودند. امام رو به زید کردند و فرمودند: ای زید! آیا گفتگوی نقالان کوفه که اُمُنا حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خویش را از نامحرم حفظ کردند و خدا آتش را بر ذریه ایشان حرام کرد ترا مغرور کرده است؟ به خدا قسم که این تنها برای امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرزندانی که از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به دنیا آمدند شأن و مقام است، اما اینکه موسی بن جعفر (علیه السلام) خدا را اطاعت کند، روز را روزه بگیرد و در شب عبادت کند و تو نافرمانی خدا کنی، آیا در قیامت هر دوی شما در عمل مساوی محاسبه می‌شوید؟ همانا امام حسین (علیه السلام) فرمودند: برای ما، در نیکی از پاداش دو بهره است و در بدی هم دو بهره از آتش. پس هر کسی که خدا را اطاعت نکند از ما اهل بیت نیست و تو هر گاه خدا را اطاعت نکنی از ما اهل بیت نیستی مانند معنای این آیه که خدا فرزند نوح(ع) را از او نفی کرد. یعنی گفت آن پسر بدکاره پسر تو نبود و این به آن معنا نیست که فرد بدکار پسر حضرت نوح(ع) نبوده یعنی پسری که به خدا کفر ورزد پسر این پدر نیست. او به سبب معصیتش از پدر نفی شد نه به دلیل دیگر.
       هنوز با چشمانی متعجب به جمعیت نگاه می‌کنم. نگاه منور امام به من می‌افتد لبهای مبارکشان متبسم می‌شود. از خوشحالی گویا در آسمان سیر می‌کنم. پس اگر من هم از خدا اطاعت کنم و کارهایم درست و الهی باشد از دوستداران اهل بیت(ع) خواهم بود و از آنهایم. چقدر خوشحالم! دیگر حقارتی را احساس نمی‌کنم من هر که باشم اگر عملم خیر باشد مورد محبت اباالحسن(ع) قرار خواهم گرفت. خوشحالم و به خود می‌بالم.
---------------------------------------------------------
منبع: عیون اخبار الرضا، ص 478

____________________________________________________________________



ادامه مطلب

نوشته شده توسط محسن در 88/08/09 ساعت 7:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت